چند روز پيش فرصتي پيش آمد و ماهزاده در جمع دوستانه ما شركت كرد. دو تا از داستانهايش را برايمان خواند.
متن زير قسمتي از داستان «بغلم كن » از مجموعه داستانهاي كوتاه ايراني ماهزاده اميري است.
«تو هنوز ايستادهاي شانه به شانهي من. از قنادي ميزنم بيرون. سردي سبك هواي كوچه را نفس ميكشم. جناق سينهام ميسوزد. خيابان شلوغ است. ميپيچم به خلوتي كوچهاي. سايههاي خميدهي درختان شتابم را ميگيرند. خنكي سايهها از منافذ پوست به درون ميريزند. صداي سايش تخته كفشي روي زمين را، از پشت سرم ميشنوم. تا آخر كوچه ميدوم. كوچهاي كه ميرسد به سینماي رو باز تابستاني. بر ميگردم و ميبينمت كه داري سوار ماشينت ميشوي. دنبالات ميدوم. از قوس شيشهاي پشت ماشين، ميبينمت كه سرت را كج كردهاي سمت آينه ...»
نام كتاب: ماهِ سُربي
نويسنده: ماهزاده اميري
چاپ دوم: 1387
نشر: گل آذين

