تبليغاتX
خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

چند روز پيش فرصتي پيش آمد و ماهزاده در جمع دوستانه ما شركت كرد. دو تا از داستان‌هايش را برايمان خواند.

متن زير قسمتي از داستان «بغلم كن » از مجموعه داستان‌هاي كوتاه ايراني ماهزاده اميري است.

 

«تو هنوز ايستاده‌اي شانه به شانه‌ي من. از قنادي مي‌زنم بيرون. سردي سبك هواي كوچه را نفس مي‌كشم. جناق سينه‌ام مي‌سوزد. خيابان شلوغ است. مي‌پيچم به خلوتي كوچه‌اي. سايه‌هاي خميده‌ي درختان شتابم را مي‌گيرند. خنكي سايه‌ها از منافذ پوست به درون مي‌ريزند. صداي سايش تخته كفشي روي زمين را، از پشت سرم مي‌شنوم. تا آخر كوچه مي‌دوم. كوچه‌اي كه مي‌رسد به سینماي رو باز تابستاني. بر مي‌گردم و مي‌بينمت كه داري سوار ماشينت مي‌شوي. دنبال‌ات مي‌دوم. از قوس شيشه‌اي پشت ماشين، مي‌بينمت كه سرت را كج كرده‌اي سمت آينه ...»

 

نام كتاب: ماهِ سُربي

نويسنده: ماهزاده اميري

چاپ دوم: 1387

نشر: گل آذين

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:10  توسط خلوت لیلا  | 

جاي خالي بعضي از آدم‌ها را نمي‌شود پر كرد. هر چقدر هم خودت را به كوچه علي چپ بزني فايده ندارد. حتي بعد از 17 سال هنوز دلتنگم.

اينقدر نيامدي تا اينكه چند وقت پيش، همسرت خودش واسطه شد و آمد.

 اما فقط تا پشت در.

 ميان آب‌هاي خليج فارس ايستاد و اسلحه‌هاي مرگبارش را به سمتم نشانه گرفت. مي‌گفت مانور است وگرنه اين مرد مهربان كه آزارش به مورچه هم نمي‌رسد چه برسد به من.

اما به همان گلوله‌اش هم راضيم.

بوي تو را مي‌دهد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 6:14  توسط خلوت لیلا  | 

 

امروز صبح ساعت ده نمايشگاه كتاب بودم. براي خودم كتابي نگرفتم. مي‌خواستم كتاب شاهكارهاي نگارگري ايران را براي كسي كادو بگيرم.

نمايشگاه خلوت بود، كسي بهم طعنه نزد، فروشنده‌ها با حوصله جواب مي‌دادند. هر كس دنبال كتاب خودش بود يكي دنبال 101 راه براي از دست ندادن شوهر، يكي ديگه آشپزي آسان در سه سوت، بكي هم چه كسي پنير من را ناجوانمردانه خورد؟! ...   

به سه تا غرفه كه اين كتاب را داشتند سر زدم فقط انتشارات آبان 20% تخفيف داشت و توانستم به قيمت 000/64 تومان بخرمش. البته قبلش دنبال يه آشنا گشتم تا برام بيشتر تخفيف بگيرد و با اين تخفيف يك ساندويچ نمايشگاهي بخرم اما ديدم توي غرفه‌اش نيست.

 

فرود سياوش چو او را بديد             يكي باد سرد از جگر بركشيد

چنين گفت كين لشگر رزم ساز       ندانند راه نشيب از فراز

همه يك ز ديگر دلاورترند               چو خورشيد تابان به دو پيكرند.

اين شعر مربوط به نگاره روي جلد كتاب بود.

 

پ ن : محمد علي رجبي در قسمتي از مقدمه در معرفي كتاب نوشته:

كتاب حاضر مشتمل بر نسخه‌ها و مرقعات گرانبهايي از عصر تيموري و صفوي است گذشته از اين آثار،  برگي از: «شاهنامه دموت» از عصر مغول  به عنوان يكي از قديمي ترين نسخ موجود در موزه‌هاي ايران و شش جلد كتاب نفيس «هزار و يك شب» از عصر قاجار كه نشان دهنده پايان سنت كتاب آرايي در ايران است معرفي شده تا مجموعه‌اي نسبتا كامل ارائه شده باشد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط خلوت لیلا  | 

اين حسم راجع به زنان تن فروش كاملا شخصي است. بنظر من آنها آدم‌هاي خوب و پاكي هستند، حتي پاكتر از شماهايي كه ادعاتان گوش فلك را كر كرده. آنها كساني هستند كه بخاطر غم نان يا آزارهاي جنسي كه در دوران كودكي ديده‌اند تن به اين كار داده‌اند. وقتي با آنها صحبت مي‌كنيد، بر خلاف لحن تندشان  قلبي مهربان دارند.

 وقتي توي وبلاگ‌هايتان از آنها مي‌نويسيد حواستان باشد كه نوشته‌هايتان آنها را بيش از اين آزرده نكند.

من نمي‌خواهم كارشان را توجيه كنم بلكه مي‌خواهم بگويم آنها بخاطر محيط و بلايايي كه در دوران كودكي و بلوغ سرشان آمده به اين سو كشيده شده و ماندگار شدند.

حالا شما آقايان هي به آنها كنايه بزنيد و ما خانم‌ها با اَه و اِيش از كنارشان رد شويم.

 راستي تا حالا پاي صحبت يكي از آنها نشسته‌ايد، آيا براي كمك به آنها كاري كرده‌ايد اگر نكرده‌ايم، پس با نيش و كنايه‌مان بر غمشان اضافه نكنيم.

باز مي‌گويم آنها خيلي مقدستر از ما هستند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:19  توسط خلوت لیلا  | 

اگر از فيلم‌هاي موزيكال خوشتان مي‌آيد، حتما سويني تاد را ببينيد. حالا فكر نكنيد با يك فيلم رمانتيك طرفيد. البته شايد كمي هم رمانتيك باشد.

موقع ديدن فيلم از تلويزيون فاصله بگيريد تا وقتي خون شتك زد به صفحه، روي سر و صورت شما نريزد. هر چند اگر هم بريزد از مزه خون توي دهانتان لذت خواهيد برد.

نه رويتان را برمي‌گردانيد و نه اَه اَه مي‌كنيد. بلكه زُل مي‌زنيد به تيغ نقره‌اي تاد كه گلوها را مي‌برد.

لذت خاصي مي‌بريد شبيه همان لذتي كه مردم لندن موقع خوردن شيريني خانم لاوت حس كردند.

اين فيلم نه ترسناك است نه چندش‌آور، فقط زيباست.

لندن توي فيلم سياه است، با آدم‌هايي سرد و بي‌روح. توي اين فيلم آدم‌ها همديگر را مي‌درند و گوشت يكديگر را مي‌خورند و توي اين هرج و مرج  به هم ابراز عشق هم مي‌كنند.

طراحي صحنه و موسيقي فيلم و صحنه‌اي را كه قاضي به سلماني تاد مي‌آيد و با هم آواز مي‌خوانند را دوست داشتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:45  توسط خلوت لیلا  | 

وقتي از دره لالون برگشتم، شب تب و لرز كردم و تازه يادم افتاد كه بايد با خودم لباس گرم مي‌بردم.

نبايد روي برف‌ها مي‌خوابيدم و پانزده، ‌شانزده متر را سُر مي‌خوردم.

نبايد آنقدر ارتفاعات را بالا مي‌رفتم كه درگير برف و تگرك شوم.

نبايد گول ارديبهشت و گرماي تهران را مي‌خوردم.

نبايد با كتاني پارچه‌اي از ميان نهرها رد مي‌شدم، ‌طوري كه آب توي كفشم چلپ چلپ كند.

اما شنبه صبح كه حالم خوب شد خوشحال بودم كه همه كارهاي بالا را كردم. كاشكي از روي تپه برفي دو سه بار ديگر هم سُر مي‌خوردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:31  توسط خلوت لیلا  | 

 

قند را از مادر مي‌گيرم و مي‌روم يك گوشه قايم مي‌شوم تا آمنه خانم من را نبيند. دوست ندارم بيايد خانه‌مان. وقتي پيدايش مي‌شود بعد از سلام به دست‌هاي من نگاه مي‌كند. چشمش كه به ناخن‌هاي براقم مي‌افتد لبانش را گاز مي‌گيرد و با حبه‌اي قند لاك را از روي ناخن‌هايم پاك مي‌كند.

مي‌گويد اين كار قشنگي نيست، خدا دوست ندارد، با اين كارها مي‌روي جهنم.  

وقتي مي‌رود به خراش‌هاي روي ناخن‌هايم نگاه مي‌كنم و با خود مي‌گويم، من اين خدا را با آن جهنمش دوست ندارم. من آمنه خانم را دوست ندارم.

 

 -------------------------------------

پ ن :پيشنهاد پياده‌روي براي آخر هفته دره لالون. توي راه از پل چوبي رد مي‌شويم (نه پل چوبي خ انقلاب) آبشارهاي كوتاه و بلندي را مي‌بينيم و ناهار را در چشمه تلخاب مي‌خوريم. مي‌بينمتان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

گاهي لازمه آدم سرش به سنگ بخوره.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:6  توسط خلوت لیلا  | 

 

پياده‌روي آخر هفته بهم خورد و افتاد براي جمعه بعد.

آي ليدرمحترم خبر نداشتي، چقدر به اين برنامه احتياج دارم؟

بيرون رفتن از تهران و ديدن چهره‌هاي آرام و بي‌دغدغه سي، چهل نفر از آدم‌هايي كه شادند.

ديدن آبشار آهار و فرياد زدن با صداي آبشار، طوري كه توي هياهو آبشار خودت هم صدات رو نشنوي.

 شنيدن حرف‌هاي آدم‌هايي كه مدت‌هاست نديديشون.

گم كردن غريبي، آشفتگي و تنهايي توي اين جمع.

 شايد اينجوري اين دلم آروم مي‌گرفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:3  توسط خلوت لیلا  | 

نمي‌دونم اين داداش ما دنبال كدوم كتاب مي‌گشت كه مجبور شد، تمام جعبه‌هايي كه محتوي كتاب بود را باز كند.  باز كردن جعبه‌ها مصادف شد با بيگاري كشيدن از من و دستمال به دست گرفتن و گرد گيري كتاب‌ها و دوباره چيدن آنها كه البته يك مزيتي داشت و اونم اين بود كه ديگر تا چندماه آينده نيازي به خريد كتاب ندارم.

حدود شصت تا كتاب را چيد توي اتاقم تا بخوانم. همه رو هم يكجوري ربط داد به داستانويسي.

از كتاب‌هاي نمايشنامه‌نويسي بگير تا كالبد شكافي يك فيلمنامه ... و كتاب‌هاي شعر چاپ سال 1340 يدالله رويايي تا صد سال تنهايي بدون سانسور ماركز و هشت كتاب سهراب كه كلي توي قفسه‌هاي كتاب دنبالش گشته بودم و فكر مي‌كردم كسي گرفته و پس نداده تا شعرهاي ممنوعه امريكاي لاتين كه يك هفته پيش چاپ جديدش را توي شهر كتاب ديدم و مي‌خواستم بخرم و خبر نداشتم كه تو خونه داريمش.

 خلاصه هي كتاب رو كتاب گذاشت. نمي‌دونم توي اين چند روزه چي از من ديده كه روانشناسي جنايي رو هم كنار كتاب لوازم نويسنگي نادر ابراهيمي گذاشت رو بقيه.

همه رو دسته بندي كردم و به خودم قول دادم كه فعلا سراغ خريد كتاب نروم، ولي شنيدم از يك كتابي خيلي تعريف مي‌كنند، اسم كتاب بود « دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد» اثر آنا گاوالدا. منكه فعلا قصد خريد ندارم براي شما ميگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:19  توسط خلوت لیلا  |