
بخوان، بنويس، دوباره نويسي كن و اين سه كار را تا سر حد انزجار ادامه بده و بعد، باز هم كمي بيشتر.
يادداشتهاي شبانه من

بخوان، بنويس، دوباره نويسي كن و اين سه كار را تا سر حد انزجار ادامه بده و بعد، باز هم كمي بيشتر.

طوفان با سر و صدا از لاي درزِ در و پنجره پيچيده توي خانه. تمام اثاثه خانه توي هوا ولو شده.
دارم دور خودم ميچرخم.
چرخ، چرخ، چرخ.

هيچ چيز آنطور كه بنظر ميآيد، نيست.

نام كتاب: اين روشناي نزديك ( منتخب آثار داستان نويسان و شاعران جوان)
گردآورنده: محسن سراجي
انتشارات: سخن گستر
نوبت چاپ: اول/1388
قيمت دوره سه جلدي: 13500 تومان
مقدمه كتاب: «اين روشناي نزديك، يك ميهماني است و شما كه الان داريد اين خطوط را ميخوانيد ميهمان هستيد. ميهمان داستان نويسان و شاعران جوان ايراني. اگر تاريكيم، ايمان داريم به اين روشناي نزديك. . .»
معرفي اين كتاب بهانهاي است براي صحبت از مهندس سراجي كه دارد خوب پيش ميرود. با توجه به اينكه شناخت كاملي از داستان و شعر دارد، تلاش ميكند تا اين مقوله جايگاه خودش را در ايران بدست بياورد. و با در نظر گرفتن اين مطلب كه شغل اصليش چيز ديگري است و نياز مادي ( توي اين كارها اگر جيزي از جيب نگذاريم بايد خدا را شكر كنيم) به اين كار ندارد ولي براي كمك به اينكه ادبيات جاي خودش را در كشور بدست بياود و براي تشويق نويسندهگان، دست به چينن حركتهايي ميزند، كه جا دارد در اينجا از كارهاي اين جوان پر انرژي تشكر كنم.

«ايران» حدود يك ماه است كه خودش را گم كرده. با توجه به اينكه قبل از گم شدن دچار توهم شده بود و دنبال مامش ميگشت. شايد بتوانيد او را در پايان روز جمعه 22 پيدا كنيد. آخرين خبر حاكي است كه او به دنبال 4 سايه خيالي در كوچه و خيابانها سرگردان بوده.
از يابنده تقاضا دارم پس از پيدا كردن ايران آن را تكاني بدهد. شايد هيجان كاذبش فروكش كرده و متوجه تكرار اين پروسه تاريخي شود. ضمناً مژدگاني شما هم محفوظ ميباشد.

كِركره بالا است. آفتاب تا اولين سراميك اتاق پيش روي كرده. روي صندليش نشسته و چيزي مينويسد. موهاي فرفريش تا پشت گردن پائين آمده. هيكل نسبتاً پُري دارد، بگي، نگي رو به چاقي.
دختر چشم از او برنميدارد. به ارتفاع يك طبقه و عرض يك كوچه با هم فاصله دارند. دلهايشان معلوم نيست كجا سير ميكند؟ دل دختر كه معلوم است، دل مرد معلوم نيست كجاست؟
كار هر روزش است. آنقدر به اتاق كارش زل ميزند تا اينكه مرد براي رفع خستگي از جايش بلند شود و بيايد توي بالكن. آنموقع، نفسش را توي سينه حبس ميكند و جرات نميكند به مرد نگاه كند. سرش را ميگيرد به طرف انتهاي كوچه و زل ميزند به ناكجا آباد. هر دفعه كه ميخواهد سرش را بچرخاند به سمت ديگر كوچه، يك نگاه گذرا به مرد مياندازد.
اما مرد توي عالم ديگري است، انگار اصلا او را نميبيند. به سيگارش پك ميزند و به همه جا نگاه ميكند به جز دو سه متر بالاتر. دختر را با موهاي بلند نميبيند. شايد برايش بيش از اندازه معمولي است. و شايد بخاطر اين باشد كه دختر عرضه زل زدن به چشم مرد را ندارد. بقيه را هم همينگونه از دست داده است. با همين خجالت بيمورد.
توي اين چند ماهه فقط سه بار، دختر بعد از چرخاندن سرش و نگاه دزدانه و سريعي كه به مرد انداخته بود ديده بود كه به او نگاه ميكند. اما همان سه بار هم سريع چشم برداشته بود. اگر حتي يك بارش را هم كمي مكث ميكرد حتما همان اتفاقي كه دوست داشت ميافتاد.
. . .
با توجه به اينكه جمعه ساعت 7 به سمت لالون حركت كردم و ساعت 8 شب رسيدم خانه، پس عنوان پستم بايد «پياده روي به لالون » باشد، اما چرا محمد شد.
محمد با وجود اينكه بيماري ام اس دارد پا به پاي ما بالا آمد اگر هم كمي كندتر از ما بود براي گرفتگي عضلاني پايش بود نه بخاطر بيماريش. محمدي كه شاید زمانی باید روي ويلچر مينشست حالا با ما از كوه بالا ميآمد. از ميان رود و صخره و يخ رد ميشد. سختي راه هيچ تاثيري روي روحيه خوبش نداشت.
مسير برگشت، توي ماشين سعي كردم فقط به حرفهايش گوش كنم. ميگفت و ميگفت براي من، پريسا، محسن و مهدي. با اعتماد بنفس ميگفت چكار كرده. همه با احترام و تحسين نگاهش ميكرديم. محمد با حرفهايش توي دل ما نشسته بود. محمد نميدانست چقدر دوستش داريم.
پ ن: اين عكس را گذاشتم، به ياد دوستاني كه اين سري نيامده بودند و البته جايشان خالي بود.
آره تب چهل درجه، لرز و درد دارم. توي رختخواب هستم و پاهايم توي آب براي پاشويه. جان لاك از لاي در صدايم ميزند. ميگويد: «بيا بريم جزيره.»
با اينكه هنوز نمردم ولي بدم نميآيد با او بروم به جزيره خوش آب و هوا. يكي از امتيازاتش اين است كه اقلا آنجا افراد زيادي هستند كه براي ليدري ميتوان به آنها راي داد.
جان قول داده برم گرداند اما اگر ما رو نديديد حلال كنيد.

ريچارد كلايدر من دارد مينوازد و من مينويسم. Player را كوچك كردم گذاشتم اون بالا سمت راست مونيتور و Word اين پائين سمت چپ. همينطور كه مينويسم به انگشتان جادوئيش نگاه ميكنم، دارد قطعه «قصيده براي آدلين» را ميزند.

ديشب رفتم نمايشگاه اما نه براي خريد كتاب. رفته بودم تا از ازدحام مردم بگذرم و خوب تماشايشان كنم و بروم به غرفهاي كه دوستانم از راه دور قرار بود بيايند و در آنجا حضور داشته باشند. دوستاني كه در دلم جاي دارند. ابتدا از دور ايستادم نگاهشان كردم. برق شادي را توي چشمانشان وقتي با مراجعين صحبت ميكردم ديدم. همه سرزنده و سرحال بودند.

اين موقع سال وقتي توي خيابان قدم ميزنم، معمولاً سعي ميكنم از كوچههايي عبور كنم كه اقاقيا دارند. عطرش مستم ميكند.

توي نمايشگاه كتاب «من گنجشك نيستم» مصطفي مستور را هديه گرفتم. امروز شروع ميكنم به خواندنش. نخوانده توصيه ميكنم تهيهاش كنيد و بخوانيد.

ميگويند لايه زيرين «لاست» گرفته شده از تورات است. حالا كه دارم فيلم را ميبينم و از كار و زندگي افتادهام، بد نيست تورات را هم بخوانم، ببينم چه ميگويد.