
دو صبح يكي از روزهاي دهه هفتاد بود كه در ورودي ساختمان را باز كردم و
هُلش دادم تو راهرو. داشت ميخنديد و من در گوشش ميگفتم: «هيس، ساعت دو صبحه،
مردم بيدار ميشند.»
توي اتاقك آسانسور هر چي عطر مگنونيا بود، خالي كردم رو لباسها و سر و
صورتمون. آسانسور كه ايستاد، هنوز داشت ميخنديد، شايد خاطرش توي جاده بود و به آن
لحظهاي فكر ميكرد كه ايست بازرسي را رد كرديم و بطري خالي و بعد استكانهاي كوچك
را يكي يكي از شيشه ماشين پرت كرده بود توي درختهاي كنار جاده.
دهه هفتاد بود و دهانمان بوي عرق سگي ميداد.
كليد را انداختم توي قفل و در را آرام باز كردم. سايهاي توي هال جابجا شد
و رفت توي اتاق خواب. آمديم تو و انداختمش توي اتاقم. در را كه بستم، سطل آشغال را
دادم دستش و گفتم توي اين عُق بزن.
عق زد و عق زد. گفتم: «آروم.»
باز بلند عق زد و خنديد. داشتم پشتش را مالش ميدادم كه كسي تقهاي به در زد.
در را باز كردم، گفت: «از دست تو چكار كنم كه دخترم را به فنا دادي.»
هيچي نگفتم، مثل هميشه فقط گوش دادم. آخه دهه هفتاد بود و پدر چند سالي
بود كه توي يكي از همين جادهها خورده بود به يه اتوبوسي كه رانندهاش در حال چُرت
بود و آن لحظه نبود تا هوايم را داشته باشد.
خلاصه سرم را پائين انداختم و فقط گوش دادم و اصلا نگفتم آدم توي دهه
هفتاد با اين چيزها به فنا نميره و . . .