تبليغاتX
خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من


لم داده‌ام به مخده و گرماي بخاري، بدنم را شل كرده. گوشواره‌هاي براق را مي‌گذارم توي صندوقچه چوبي پر نقش و نگار، جوراب‌هاي بافتني را كنار مي‌گذارم براي روز سه‌شنبه، بقيه هديه‌ها را هم دورم چيده‌ام و نگاهشان مي‌كنم. خيلي زيادند، خيلي زياد.

همين.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 19:58  توسط خلوت لیلا  | 


فريدون وسط كوچه دراز شده و پا بر زمين مي‌كوبد. اشك از چشمانش سرازير است و با همان زبان الكنش فرياد مي‌زند: «زن مي‌خوام. زن مي‌خوام.»

فاطمه شيرين عقل، سرش را از در چوبي بيرون آورده و مثل بقيه همسايه‌ها نگاهش مي‌كند. موهاي پريشانش از گره روسري بيرون زده. نان قنديش را توي بغل گرفته و خورده‌هاي آن به لباسش چسبيده.

 مشت عيسي از سر كوچه پيدايش مي‌شود. با تركه‌اي كه در دست دارد به پاهاي فريدون مي‌زند،‌ بلندش مي‌كند و راه مي‌افتند. فريدون ساكت به پشت سر نگاه مي‌كند. به زني كه از لاي لنگه در نگاهش مي‌كند و مي‌خندد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 7:29  توسط خلوت لیلا  | 


حميد نعمت الله، بخاطر سريال نابت كه از صبح ثانيه شماري مي‌كنم تا شب بشه و آن را ببينم، دست مريزاد.

عباس غزالي بخاطر بازي خوب و زير پوستيت كه من را كشته و  يونس غزالي، بخاطر اون دري وري‌هايي كه به خودت گفتي و معلوم نيست تا حالا كجا بودي كه كارگردان‌ها ازت غافل بودن، دست مريزاد.

و همه بازيگرهاي وضعيت سفيد، دست مريزاد به تك تك‌تون.

پ ن: اگر اين سريال را صدبار ديگر هم تكرار كنند،‌ باز مي‌شينم پاي تلويزيون.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:48  توسط خلوت لیلا  | 

يه غمي توي دلشون بود.‌ مي‌گم بود، چون فعلا بار و بنديلش را جمع كرده و رفته. اينكه دوباره كي برمي‌گرده به خود طرف بستگي داره، به خود خود طرف. خوب توي اين اوضاع و احوالي كه ما داريم زندگي مي‌كنيم، خيلي چيزها باعث غمگين شدن آدم‌ها ميشه كه كاريش نميشه كرد.

اما وقتي اين غمباده، دوستات را اذيت كنه، تو هم يك جورهايي اذيت مي‌شي و درستش اينه كه يك فكري بكني. شايد بهترين فكر اينه كه يه جا جمعشون كني تا بخندند،‌ حتي شده الكي، برقصند و بنوشند و مافيا بازي كنند و هر چي دوست دارند به همديگر بگويند و كلا يك شب تا صبح خودشان را خالي كنند. به اين اميد كه يك كم حالشون بهتر بشه.

بعد از همه اين‌ها،‌ وقتي صبح تو راه خونه مي‌گند، خوش گذشت و كاش آن شب تمام نمي‌شد و يا به بهانه فلان چيز دوباره برگرديم، يعني حالشون خوبه. اقلاً براي دو سه روزي خوب مي‌مونند و اين لذت داره اين برق چشم‌ها خداتومن مي‌ارزه، خدا تومن.


+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 10:54  توسط خلوت لیلا  | 



چي مي‌شه كه وقتي، يكي تصادف مي‌كنه كفشش، اونم فقط يك لنگه از كفشاش از پاش در مياد و مي‌افته يك گوشه و اون لنگه كفش هيچ‌وقت از ذهن بازمانده‌اش پاك نمي‌شه و مي‌شنيه يك گوشه از ذهنش.

و از بد حادثه اگر بازمانده، اهل نوشتن باشه، تمام مرده‌هاي تصادفي توي داستان‌هاش همين وضع را پيدا مي‌كنند.

 به مرور زمان خاك مرده سرد مي‌شه، تاثرات كمتر ميشه، اما اون لنگه كفش و اون پاي بدون كفش هميشه باهات مي‌مونه، تا وقتي كه بميري.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:42  توسط خلوت لیلا  | 

   

سر ساعت 7، توي خيابان عباس آباد، از تاكسي پياده مي‌شوم و ميرزاي شيرازي را قدم‌زنان پائين مي‌آيم. اون پارك كوچك سمت راست را به احتمال زياد همه شما ديده‌ايد. اوني كه سر كوچه‌اش مركز آمبولانس‌هاي بهشت زهرا است و كاركنانش صبح‌ها يك روز در ميان در حياط واليبال بازي مي‌كنند. ورزش مي‌كنند تا با اين همه مرده‌اي كه مي‌بينند و اين همه گريه زاري آن هم از نوع ايرانيش، دچار افسردگي نشوند.

كنار اين پارك كوچك يا بوستان يا هر چيز ديگري كه فرهنگستان زبان فارسي اسمش را گذاشته، دكه گل فروشي است كه آن ساعت روز بسته است و هر وقت به آنجا مي‌رسم يك مرغابي در حال گپ و گفت با خودش است. گل و گلدان‌هاي داخل دكه نمي‌گذارد مرغابي را ببينم ولي صدايش آنقدر بلند است كه عابرها براي چند لحظه بايستند و لبخند برلب‌هايشان بنشيند. طوري سر و صدا مي‌كند كه انگار اون تو يك تشت پر از آب گذاشته باشند و در حال شنا و آب تني باشد.

ديروز كه صدايش را شنيدم بد جور هوس كردم در يكي از دهات شمال زندگي كنم. صبح با صداي خروس بلند شوم و زير باران بروم، در لانه  مرغ و خروس‌ها و البته از اين مرغابي‌هايي كه عاشق سر و صدايشان هستم را باز كنم و آنها بريزند دورم تا از دانه‌هايي كه برايشان مي‌ريزم بخورند. بعد بدون اينكه دغدغه كار داشته باشم بروم پشت ميزي كه رو به درخت‌هاي بيرون است بنشينم و بنويسم و بوي سبزه و باران ديوانه‌ام كند.

اما مي‌بينم بايد هر روز ساعت فلان بلند شوم و همين مسير هر روز را گز كنم و برسم به همين مرغابي و بعد از ميان پارك كه پيرزن‌هايش در حال نرمش با صداي موسيقي هستند رد شوم و همينطور از كنار پيرمرد و پيرزني كه عاشقانه كنار هم نشسته‌اند و هر روز يواشكي نگاهشان مي‌كنم، بروم سر كاري كه مال من نيست و اسمش را گذاشته‌ام كار سياه.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:6  توسط خلوت لیلا  | 



دو صبح يكي از روزهاي دهه هفتاد بود كه در ورودي ساختمان را باز كردم و هُلش دادم تو راهرو. داشت مي‌خنديد و من در گوشش مي‌گفتم: «هيس، ساعت دو صبحه، مردم بيدار مي‌شند.»

توي اتاقك آسانسور هر چي عطر مگنونيا بود، خالي كردم رو لباس‌ها و سر و صورتمون. آسانسور كه ايستاد، هنوز داشت مي‌خنديد، شايد خاطرش توي جاده بود و به آن لحظه‌اي فكر مي‌كرد كه ايست بازرسي را رد كرديم و بطري خالي و بعد استكان‌هاي كوچك را يكي يكي از شيشه ماشين پرت كرده بود توي درخت‌هاي كنار جاده. 

دهه هفتاد بود و دهانمان بوي عرق سگي مي‌داد.

كليد را انداختم توي قفل و در را آرام باز كردم. سايه‌اي توي هال جابجا شد و رفت توي اتاق خواب. آمديم تو و انداختمش توي اتاقم. در را كه بستم، سطل آشغال را دادم دستش و گفتم توي اين عُق بزن.

عق زد و عق زد. گفتم: «آروم.»

باز بلند عق زد و خنديد. داشتم پشتش را مالش مي‌دادم كه كسي تقه‌اي به در زد.

در را باز كردم، گفت: «از دست تو چكار كنم كه دخترم را به فنا دادي.»

هيچي نگفتم، مثل هميشه فقط گوش دادم. آخه دهه هفتاد بود و پدر چند سالي بود كه توي يكي از همين جاده‌ها خورده بود به يه اتوبوسي كه راننده‌اش در حال چُرت بود و آن لحظه نبود تا هوايم را داشته باشد.

خلاصه سرم را پائين انداختم و فقط گوش دادم و اصلا نگفتم آدم توي دهه هفتاد با اين چيزها به فنا نمي‌ره و  . . .

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 7:17  توسط خلوت لیلا  | 

«هري» خودش را در بروژ كشت. چون فكر كرد، آدم بايد روي حرفش بمونه،‌ چون خيال مي‌كرد يك پسر بچه را كشته و نمي‌دانست كه جيمز كوتوله را كشته است.

«كن» هم خودش را از برجي در بروژ وقتي كه تير خورده بود به پائين پرت كرد و كشته شد. چرا كه در عين تبهكار بودن خيلي مرد بود و مي‌خواست يك جوري جان دوستش را نجات دهد.

«ري» هم موقع فرار تير خورد و مرد. البته نه به اين سادگي كه گفتم،‌ ري براي خودش داستاني داشت. خلاصه همشون در بروژ مردند.

مي‌خواهم بگويم، با همه اين مرگ و ميرها و عالم برزخي و گروتسکي كه بروژ داره و با همه اين قاتل‌هاي دوست داشتني كه در آنجا پرسه مي‌زنند، فكر مي‌كنم بروژ خيلي بهتر از تهران است. خيلي بهتر.

 

پ ن: كارگردان: مارتين مك دوناگ/ بازيگران: براندون كليسون، كالين فارل، رالف فاينس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 19:21  توسط خلوت لیلا  | 

بچه كه بودم، حتي وقتي نوجوان و جوان شدم، اين عادت را داشتم. حالا كه فكرش را مي‌كنم،‌ مي‌بينم الان هم همينطورم. وقتي يكي از دور و بري‌ها، حالا هر كه مي‌خواهد باشد، سفر مي‌رود دلم مي‌گيرد. كافي است فقط بشنوم رفته،‌ دقيقه شماري مي‌كنم تا برگردد. وقتي مي‌روند امريكا يا امريكاي لاتين يا كانادا ديگر خيلي دور مي‌شوند، يعني ديگر رفتند. دوباره مثل همان دوران دلم مي‌گيرد و غصه‌دار مي‌شود.

بايد اين اينترنت نفتي را تغيير بدهم، عصر پيشرفت است. بايد توي اين مونيتور اين دوستان را ببينم تا از همسايه هم نزديك‌تر شوند حتي از رگ گردن. اينطوري مي‌آيند توي خانه‌ام، ‌توي اتاقم، كنارم مي‌نشينند و گپ مي‌زنيم. اينطوري دلتنگ نمي‌شوم، امريكا كه سهل است كره مريخ هم خواستند بروند، با اين ماسماسك كنارم هستند، هر وقت كه بخواهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 19:41  توسط خلوت لیلا  | 


هنوز حواسم پيش آن زن است. همان زن لاغر و چروكيده كه لباس كهنه‌اي پوشيده بود و معلوم بود كه معتاد است. ساعت هشت و نيم شب بود كه از فضاي سبز پائين ميدان فلان آمد بيرون‌. سه، چهار تا مرد هم به دنبالش آمدند. روسريش افتاده بود روي شانه‌اش و موهاي پسرانه‌اش معلوم بود. يكي از مردها دستش را گرفت و برد پشت شاخ و  برگ درختان، بقيه هم بدنبال آن دو.

بدون اينكه به پشت سرم نگاه كنم،‌ شايد بخاطر اينكه مي‌دانستم آن پشت چه خبر است، راهم را گرفتم و رفتم. تا به امروز دارم به زن فكر مي‌كنم. به پول اندكي كه آن روز مي‌خواست بگيرد، همان دو يا سه هزار تومن. همان پولي كه حتما با آن، كمي مواد بُنجل خريده تا از خماري در بيايد و بقيه‌اش را ساندويچ فلافلي تا شكم خاليش را پر كند. كاش اين زن‌ها گير آن مردهايي مي‌افتادند كه قصه‌شان را در داستان‌ها مي‌خوانيم. همان مرداني كه بدادشان مي‌رسند و آنها را زير بال و پرشان مي‌گيرند. كاش قصه‌ها، فقط قصه نبود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 19:22  توسط خلوت لیلا  | 


سي دي عكس‌ها را دادم و گفتم: اين يكي را بزرگ چاپ كن، 30*20 بزن.

بعد از يك ربع، عكس چاپ شده را مي‌گيرم توي دستم و نگاه مي‌كنم به يازده نفري كه خوشحال دارند به دوربين و اون كسي كه پشت دوربين هست و با ما ميشه دوازده نفر نگاه مي‌كنند. عكس را كمي دورتر مي‌گيرم و فكر مي‌كنم پانزده، بيست سال ديگه اين آدم‌ها كجا هستند؟ آيا آنها هم مثل من اين عكس را قاب گرفته و به ديوار خونه‌شان زدند؟ نمي‌دانم!

ولي اين را مي‌دانم كه خانه زير پل سيدخندان، بايد سرجاش باشد. و صاحبخانه‌اش كه توي عكس، رفته روي صندلي و پشت همه برو بچه‌ها مثل عقاب ايستاده هم حتما توي همان خانه است. شايد اصلاً هر سه‌شنبه يه دستمال نم‌دار بكشه روي عكس و يه آه كوچولو از ته دلش بيرون بياد و با خودش يه چيزهايي زمزمه كنه. شايدم اون كاغذ رنگي كه كنار هر اسم، صبا يه قلب كوچولو كشيده رو از زير تختش با احتياط در بياره. كاغذي كه ديگه بايد تا اون موقع مثل نقشه‌ گنج كاهي و پوسيده شده باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 19:29  توسط خلوت لیلا  | 

زندگي فقط سگ دو زدن براي يك لقمه نون نيست كه اين روزها هي نرخش بالا و بالاتر مي‌ره. زندگي يعني در كنار همه سختي‌ها زماني را براي دل خودمون داشته باشيم و اين خوبه.

خوبه، هفته‌اي يك بار وقت بذاريم و توي محفلي كه دوستان هم‌دل هستند جمع بشيم. اينكه داستان بخونيم‌ و نفهميم كي زمان گذشته و ما هنوز نشستيم و عين خيالمون نيست. اين روزها است كه وقتي برمي‌گردم خانه ديگه با لباس بدون اينكه رو تختي را كنار بزنم و بدون اينكه شام بخورم،‌ از خستگي خوابم نمي‌بره. انگار دوپينگ كرده باشم، ‌مي‌شينم پاي كارهاي ناتمام ديگر.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 6:12  توسط خلوت لیلا  |