تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

تلويزيون برنامه شب يلدا را نشان مي‌دهد . هندوانه‌‌هاي درشت و آبدار . آجيل‌ مشكل گشا و . . .

كودك با دهان باز به تلويزيون چشم دوخته . زبانش را توي دهان مي‌چرخاند و آب دهانش را قورت مي‌دهد .

مادر به بهانه‌اي مي‌رود و جلوي تلويزيون مي‌ايستد ،  هيكلش نمي‌تواند تمام تلويزيون را بپوشاند .

 بچه گردنش را كج مي‌كند . كسي زنگ مي‌زند .

كودك از جا مي‌پرد و با شوق مي‌گويد بابا هندوانه آورده .

در را باز مي‌كند . به دست‌هاي پينه بسته و خالي پدر نگاه مي‌كند . چشمانش پر از اشك مي‌شود .

مي‌رود روبروي تلويزيون مي‌نشيند مجري مي‌گويد نيت كنيد و به حافظ گوش كنيد .

بچه چشمانش را مي‌بندد و زبانش را به دور دهانش مي‌كشد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:48  توسط خلوت لیلا  | 

 

ديشب در بيداري، خواب ديدم تو ميايي .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 7:41  توسط خلوت لیلا  | 

 

تينا آمد روبروي او نشست و ساندويچش را روي ميز گذاشت . درست پنج برابر ساندويچ او بود . ساندويچ او در مقابل ساندويچ تينا كه از لاي آن مخلفات رنگيش بيرون زده بود،  مثل بچه ميت نارسي بود كه توي كفن پيچيده شده بود . وقتي تينا اولين گاز را زد ، او مطمئن شد كه نبايد لقمه‌اش را از توي نايلون بيرون بياورد . كافي بود كه گاز اول را بزند و پنير از لاي آن مشخص شود ديگر بايد قيد دوستي با او را بزند .

. . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 15:33  توسط خلوت لیلا  | 

 

چند روزي مي‌شود كه آمديم خانه جديد . كم‌كم دارم بهش عادت مي‌كنم . راحت است و دنج . خيلي گشتيم . گشتيم تا يك جاي ساكت توي اين شهر شلوغ پيدا كنيم .

حالا مستقر شده‌ام و منتظر اولين برف هستم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:52  توسط خلوت لیلا  | 

 

بوي عطر سيب مستم كرده .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:34  توسط خلوت لیلا  | 

 

سايه من را نديده‌ايد ؟

چند روزي است كه گم شده .

شايد هم تركم كرده !

نمي‌دانم

به هر حال من را تنها گذاشته .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:22  توسط خلوت لیلا  | 

 

من، تو، او،

كدام يك از ما توي اين روز به معلولي سر زد ؟

كدام يك از ما شاخه‌اي گل در دستان آنها گذاشت ؟

كدام يك از ما گونه معلولي را با بوسه محبت گرم كرد ؟

كدام يك از ما پاي صحبت آنها نشست تا برايمان درد و دل

كنند ؟

هيچ كدام .

عيب ندارد، دير نشده . فكر كن هر روز، روز آنهاست .

هنوز وقت داريم ،به اندازه تمام عمري كه باقي مانده .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 21:52  توسط خلوت لیلا  | 

 

باورت نيست ،چنان قنديلي

شده‌اي آويزان

و  وجودت همه سرما

اگرم رهگذري دست رفاقت دهدت ،

نتواند بزدايد ز وجودت سرما.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:40  توسط خلوت لیلا  | 

 

بچه‌ها ديگه وقتي يه ديوار كوتاه مي‌بينند ، نمي‌پرند روي اون و دست‌هاشون رو از دو طرف باز نمي‌كنند تا تعادلشون و حفظ كنند  .

 اونها ديگه ، حتي روي لبه جوب‌ها هم  راه نمي‌رند .

اونها بلد نيستند بادبادك درست كنند . نمي‌دونند با چوب‌هاي حصير ميشه يه بادبادك قشنگ با دنباله‌هاي رنگي درست كرد .

اگه هر روز هم سرت و بالا بگيري ، باز  بادبادكي توي آسمون نمي‌بيني . نخ هيچ بادبادكي پاره نميشه .

بچه‌هاي امروز مثل بچه‌گي‌هاي ما نيستند . اونها بچه‌گيشون رو گم كردند .

 اون برقي كه توي چشم‌هاي ما بود توي چشم اونها نيست  خيلي جدي شدند . بيشتر با آدم بزرگ‌ها مي‌پلكند ، بلد نيستند از ته دل بخندند يا جيغ بزنند .

بچه‌ها تا دير نشده و بزرگ نشديد ، بچه‌گي كنيد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:9  توسط خلوت لیلا  | 

 

دارم ميرم مشهد ، دوست داشتم همه شما را با  خودم ببرم ، ولي فقط يك دعوتنامه دارم .

حالا چرا ميرم ؟

تصادفي توي اين مسابقه به مرحله دوم راه پيدا كردم . روز جمعه 30 آذر كه مصادف با شب يلدا است ، پذيراي ما پنجاه نفر هستند . شنبه برنامه افتتاحيه و يكشنبه برنامه اختتاميه و دوشنبه با همه ما خداحافظي مي‌كنند .

البته براي اينكه هيجانش بيشتر بشه اسامي برندگان را همان روز اختتاميه اعلام مي‌كنند . منم كه نديد بديد و عاشق هيجان !

البته توي اين سه روز برنامه‌هاي ديگري هم براي ما دارند ، اگه اتفاق خاصي نيفته ميرم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:45  توسط خلوت لیلا  | 

 

. . .

واي، باران ؛

باران ؛

شيشه‌ي پنجره را باران شست .

از دل من اما ،

-         چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ ،

من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ .

ميپرد مُرغ نگاهم تا دور ،

واي،باران ،

             باران ،

پرِ مرغانِ نگاهم را شست .

 

( قفسه كتابم ، اشعار حميد مصدق را كم داشت كه چند روز پيش هديه گرفتمش . )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 13:36  توسط خلوت لیلا  | 

 

فكر مي‌كنم در زمان‌هاي گذشته توي آب زندگي مي‌كردم  .

شايد يك گياه كوچك در ته اقيانوس بودم كه خوراك ماهي‌هاي دَله‌اي مي‌شدم كه هر دفعه از روي شكم سيري ، يك گاز كوچك به برگ‌هاي من مي‌زدند .

 يا شايد يك ماهي كوچك بودم كه خوراك ماهي‌هاي بزرگ مي‌شدم . 

يا نه يك كوسه بودم كه با نشان دادن دندان‌هايم همه را مي‌ترساندم .

 و يا يك نهنگ بزرگ بودم كه خودم را به ساحل مي‌زدم تا خودكشي كنم .

 اما هر چي بودم من يك زماني توي آب ، توي دريا زندگي مي‌كردم.

چرا من دليل بياورم كه اينگونه زندگي مي‌كردم ؟

 تو دليل بياور كه اينطور نبوده .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:25  توسط خلوت لیلا  | 

 

دارم كتاب « كافكا در ساحل » هاروكي موراكامي را مي‌خونم . رمان زيبايي است . يك سوم كتاب را خواندم ، فوق العاده است . قبل از آن مجموعه داستانش را با نام « کجا ممکن است پیدایش کنم» ترجمه خوب بزرگمهر شرف الدين  را خوانده بودم .

 چه ذهن خلاقي دارد اين موراكامي .      

 به دوستان پيشنهاد مي‌كنم كه كتاب را تهيه كرده و بخوانند . البته يك مقدار گران است ولي خوب ارزشش را دارد .

«گربه‌ها با آدم هاحرف مي‌زنند ، از آسمان ماهي و زالو مي‌بارد ، مردي كه به اشباح مي‌ماند ،‌دختري را معرفي مي‌كند كه تا صبح از هگل حرف مي‌زند ، جنگلي . . .  » بقيه‌اش را خودتان بخوانيد .

از وقتي كه كتاب را شروع كردم ، وقتي توي خيابون چشمم به گربه‌اي مي‌افتد . بهش خيره ميشم و دوست دارم باهاش صحبت كنم .

 

مترجم : گيتا گرگاني

پخش : كاروان

قيمت : 10000 تومان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 9:49  توسط خلوت لیلا  | 

 

فصلي دگر خواهم نبشت ، در ابتداي اين حالِِ به سرقت رفتن اين خلوتكده .

هكر در كمين بود و خلوت ليلا داشت كار خود مي‌كرد و تازه به لينكداني سروساماني بخشيده بود كه به يكباره همگي ول معطل شد .

و پيغام‌ها داديم نزديك بلاگفا و دريغ از يك جواب از خواجه شيرازي و چون بدينسان گذشت ، دل شكسته بشدم .

بعد از اينكه در ديار بلاگفا دو بار هك شدم . تصميم خداوندگار ديار غربت بر اين قرار گرفت كه از آنجا رخت بر بندم و به ديار پرشين روان شوم .

پس وقتي قوي‌دل‌تر شدم ، پس اين بگفتم تا لينكستان خبر يافته و تكلفي كرده و ديار مجازي را آذين ببندند . آذيني از حد و اندازه گذشته ، كه ما دل به اين ديار بستيم و كار دشوار شد پس چون به سراي پرشين برسيدم . پست نتوانست نوشتن و دگر بار رجعت کردیم .

براي مقابله با هكرها ناچار اينجا شحنه‌اي بايد گماشت ، كدام كس را بگماريم و چند سوار ؟

خلاصه تا فهيم بيشتر از اين عرق نريخته بگم كه بعد از دو بار هك شدن دوباره یک وبلاگ دیگر زدم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 17:28  توسط خلوت لیلا  |