تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

«داستان ويران» ابوتراب را مي‌گيرم دستم و دو خط نخونده مي‌زارم كنار .

حسش نيست .

 الان مي‌خوام يكي اينجا باشه و با هم حرف بزنيم و چاي و قهوه بخوريم  .

اينهمه دوست هست و نيست .

تلفن و برمي‌دارم و زنگ مي‌زنم اون سر دنيا معلوم نيست كجاست يا رفته سيگار بخره يا رفته «شورتي» رو تو خيابون بگردونه .

 سوز از لاي درها مي‌زنه تو و من شماره تو رو تو اون كشور سرد مي‌گيرم خونه نيستي ، حتما بازم رفتي ماموريت .

 راضي ميشم به يكي توي همين كشور زنگ بزنم .

به هادي اس‌ام‌اس ميدم ميگم  بيا چاي و شوكولات بخوريم . ميگه دانشگاهم ، نمي‌تونم در برم ، آخر هفته ميام . تو دلم ميگم مرده شور هر چي نگارگره ببرم .

به محمود زنگ مي‌زنم سيم تلفن را طبق معمول كشيده ، نمي‌تونم بهش دري بري بگم چون خودم هم از اين عادت‌ها دارم . پس نمي‌گم مرده شور هر چي فيلمنامه نويسه ببرم .

اونايي هم كه سركارند كه قضيه‌شون جداست .

راستي وقتي بهتون نياز دارم كجائيد ؟

هميشه همينطوره .

دفتر تلفن و مي‌بندم و براي خودم يك چايي مي‌ريزم . جلوي بخاري لم ميدم و داستان «ابوتراب » را مي‌گيرم دستم.

« همه چيز را بايد ويران كرد ، همه آن لحظات را و تو را كه از قاب پنجره به پرچين آن حياط درندشت نگاه مي‌كني بايد ويران كرد و . . . »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:57  توسط خلوت لیلا  | 

 

شب عاشورا است و دلم برايت تنگ شده .

براي اينكه دوباره روي سرم دست بكشي .

براي نقشه‌هايي كه برايم مي‌كشيدي .

براي آرزوهاي دوران پيريت .

براي دعواهاي از سر مهرت .

براي سفارش‌هايت .

براي تعريف‌هايت .

براي آمدنت به خانه .

دلم تنگه .

پانزده سال گذشته و من هنوز نمي‌خواهم باور كنم كه رفته‌اي و ديگر نمي‌خواهي برگردي .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 19:44  توسط خلوت لیلا  | 

 

جاي دنجي بود . فقط نمي‌شد توش گريه كرد . تابلو مي‌شدي .  حالا خودت بري مي‌بيني ، چه جور جايه . نغمه‌هاي محلي روسي رو گذاشته بودند ،  در و ديوارش و  از تخته‌هاي آهني پر كردن كه يه نادون با يه سوهان همه جاشو خط‌خطي كرده .

هرچي به خط‌ها نگاه كردم سر در نياوردم چيه . اما درست پشت سرم يه دختر و پسري نشسته بودن كه داشتن راجع به اون خط‌ها حرف مي‌زدن . نه اينكه از اول راجع به اون حرف مي‌زدن ، نه . اولش پسره داشت مخ دختره رو مي‌زد كه يهو دختره پرسيد اينا چين؟  پسر ه گفت اينا پست مدرنه .

خوب خوبه ديگه . وقتي يه چيز اجق وجق ديدي كه نمي‌فهمي چيه !بگو پست مدرنه . راحت .

 طرف هم گفت: « به به .چه شاهكاريي» . سرم و چرخوندم ببينمش .  پشت كله پسره رو ديدم از اين كله قومپوزياي مضحك بود . مي‌خواستم روي سرش بالا بيارم . پسره نره خر. . .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 7:33  توسط خلوت لیلا  | 

 

. . .  حالا كه دانسته‌اي رازي پنهان شده در سايه جمله‌ها‌يي كه مي‌خواني ، حالا كه نقطه نقطه اين كلام را آشكار مي‌كني ، شهد شراب مينو به كامت باشد ، چرا كه اگر در دايره قسمت ،‌ سهم تو را هم از جهان دُرد داده‌اند ، رندي هم به جان شيدايت سپرده‌اند تا كلمات پيش چشمانت خرقه بسوزانند . پس سبكباري كن و بخوان .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:49  توسط خلوت لیلا  | 

 

«بنوش ، از چه لرزاني ،

و بي‌وجود طوفان و تندباد

شاخه‌هايت برزمين كشيده مي‌شود ؟

از چه لرزان نباشم

دمي كه مي‌بينم زمانم از برم مي‌گريزد !

 و شاخ و برگم بر زمين مي‌افتد .

باد مي‌وزد، من مي‌لرزم

همه سرايندگانم مرا ترك مي‌كنند،

باد با هياهوي بسيار مي‌وزد

تابستان جان مي‌سپارد ،‌اينك زمستان فرا مي‌رسد .

هر روز پرستو‌ها را

برفراز شاخساران شكننده‌ام

مي‌بينم كه بال كشان مي‌گريزند ،

 و خوشبختي‌ام همراه با آنان در گريز است .

 آنها به صورت دسته‌هاي سياه مي‌روند

و افق از سياهي پوشيده مي‌شود ،

آنها چون لحظه‌ها ،

پيوسته قدم زنان ، مي‌روند،

و من تنها و خلوت ،

و رنجور از سرما در برابر زمستانم ،

و ميل بي‌پايان من

يگانه دوست من است !»

 

                                ميخائيل امينسكو (1889-1850)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:22  توسط خلوت لیلا  | 

 

بدنبال پاهايم مي‌روم توي پياده رو ، نرسيده به مركز هنري صبا مي‌خورم به دخترك فال فروش و او دست مي‌كند توي جيبم و دست‌هاي خاليش را در‌مي‌آورد و طلبكارانه به من نگاه مي‌كند و من شرمنده، نگاهم را از او مي‌دزدم و اگر رويم مي‌شد از او بابت خالي بودن جيبم عذرخواهي مي‌كردم . صاف مي‌ايستم  و شانه‌هايم را عقب مي‌دهم و چشم مي‌دوزم به كوه‌هاي سر به فلك كشيده . . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:57  توسط خلوت لیلا  | 

 

شنيدن مرغ سحر و هزار دستان و چهار مضراب وزيري از سه تار تو .

خواندن داستان و شنيدن داستان، با آن نثر مختص خودت كه مرا به فكر فرو مي‌برد كه اين نثر همان خود خودت است و پس تمام زندگيت بايد داستان باشد و داستان .

و شعر مي‌خواني و گوش مي‌دهم و نم اشك را در چشمانت مي‌بينم و به رويم نمي‌آورم.

آمده بودم امانتي را بدهم و بروم كه نشان به آن نشان ماندم براي ناهار و ماندم تا ساعتي طولاني و تو يك ضرب برايم حرف زدي و حرف زدي  و من نمي‌فهميدم دقيقه‌ها و ساعت‌ها چگونه مي‌گذرند، بدون اينكه من بفهمم.

گويي مي‌دانستي دلم گرفته و بايد برايم مولانا بخواني و بشنوي خاطره عجيبم را و بگويي آن خاطره عجيبت را كه به كس نگفته بودي .

مي‌آيم بيرون تمام بدنم بوي داستان گرفته بايد برسم خانه و بنويسم داستان بعدي را .

«در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است

صُراحي مي ناب و سفينه غزل است .

جَريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است

پياله گير كه عمر عزيز بي بَدل است .»

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:51  توسط خلوت لیلا  | 

 

پدر صدايم مي‌زند .

 تازگي‌ها بي‌تاب شده . ديروز كه داشت توي اتاق لباسش را عوض مي‌كرد يك لحظه چشمم به او  افتاد . نقش‌هاي پيچ‌درپيچي تمام پشتش را گرفته . به سختي صحبت مي‌كند . نفس‌هايش سنگين شده . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:54  توسط خلوت لیلا  | 

 

دست‌هايم را چليپا مي‌كنم.

                     سرم را در روحم فرو مي‌كنم

                                                       و آه مي‌كشم .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21:22  توسط خلوت لیلا  | 

 

كتاب : اژدها كُشان

نويسنده : يوسف عليخاني

انتشارات : نگاه

چاپ اول سال 1386

 

«اين مهم نيست كه زرشكي‌ها سوار گاوهاشان نگاه كرده باشند به جنگ حضرتقلي با اژدهايي كه كوه‌ها را خط انداخته بود تا برسد به ميلك . اين هم مهم نيست كه . . . »

 

با خواندن سطرهاي اول داستان قشقابل وارد دنياي جديدي شدم . هر چه جلوتر مي‌رفتم ، بيشتر با فضا و مردم ميلك آشنا مي‌شدم وقتي كتاب را بستم،  قشقابل و كوكبه و كبلايي جلويم رژه مي‌رفتند ، گويي خودم جزيي از ميلك بودم كه اينقدر خوب آنجا را مي‌شناختم .

موفقيت اين كتاب فقط بخاطر اطلاعات وسيع عليخاني در مورد اين مكان نيست بلكه بخاطر گره خوردن اين اطلاعات با قصه نويسي قوي او است كه توانسته چنين كتابي را خلق كند .

قبل از اين داستان‌هاي زيادي را خواندم كه در مورد روستائيان بوده ولي با هيچكدامشان اين ارتباطي را كه با مردم ميلك برقرار كردم نتوانستم داشته باشم .

خواننده شهر نشين خيلي راحت اين داستان‌ها را مي‌پذيرد و فضاي داستان خواننده را با خودش مي‌برد و بدون اينكه متوجه باشد با شخصيت‌ها همذات پنداري مي‌كند .

شروع‌هاي زيركانه نويسنده اينقدر لغزنده است كه نمي‌داني كه كي به پايان شگفتش رسيده‌اي . همينطور كه داستان‌ها پيش مي‌رود فضا و رنگ داستان و ديالوگ‌ها كمك مي‌كند به شناخت شخصيت‌هاي داستان، بدون هيچ توضيح اضافه‌اي .

چيزي كه خيلي برايم جالب بود جمله‌هايي ناب بود كه بجاي كلمات و جمله‌هاي كليشه‌‌ايي بكار برده بود .

مثل« به نرسيده‌هاش مي‌رسه» بجاي بكار بردن به آرزوهاش مي‌رسه . « آتش برق كه بزند » بجاي رعد و برق و . . . كه از اين دست بسيار بود .

نكته ديگر اينكه اسامي شخصيت‌ها خواننده را اذيت نمي‌كند و همه خوب توي داستان نشسته‌اند و از نثر فوقالعاده داستان چيزي نمي‌گويم كه خود مبرهن است .

و ديگر اينكه خرافات روستائي‌ها را بسيار زيبا توي داستان گنجانده . داستان كوكبه يكي از اين خرافات ميلك را بازگو مي‌كند . ( كه خيلي وسيعتر در كل  گيلان زمين هم گفته مي‌شود. ) تبديل شدن كوكبه به كوكوهه كه نزديك خانه آقا معلم كوكو مي كند .

و رسم‌هاي اهالي دهي كه امامزاده دارند و حتما بايد به امامزاده احترام بگذارند . حتي گناه‌كارترينشان در عين دزد يا . . .  بودن باز حرمت امامزاده را حفظ مي‌كنند . كه اين مطلب آشنايي كامل عليخاني را  با ميلك نشان مي‌دهد .

و در آخر خواندن اين مجموعه را به همه شما دوستان توصيه مي‌كنم . وقتي كتاب را تمام كرديد  شما ميلك را نه تنها مي‌شناسيد، بلكه مي‌بينيد با همه اهالي‌اش آشنا هستيد .

شب كه مي‌شود از پشت پنجره به تاريكي چشم مي‌دوزيد تا شايد اوشانان را ببينيد و مي‌بينيد كه به شما مي‌گويند بيا ، بيا .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:22  توسط خلوت لیلا  | 

 

. . .

كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:27  توسط خلوت لیلا  | 

 

نيمه شب ، درست وقتي كه ساعت دوازده بار نواخت .

توي كوچه ، زير برف

با انگشتانم چيزي نوشتم .

نوشتم تا سر كوچه .

ايستادم تا نتيجه اين لرزيدن و شوق را ببينم.

ماشيني بوق زد و سكوت شب را شكست

چرخ‌هاي سياهش نوشته‌هاي من را برد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:57  توسط خلوت لیلا  | 

 

براي آنهايي كه داستان كوتاه نويس هستند اين وبلاگ را پيشنهاد مي‌كنم . در اين وبلاگ ترجمه‌هاي مفيدي در مورد داستان را خواهيد خواند .

 اولين پستش در مورد شروع خوب در داستان است .

اين مطلب را هفته پيش از زبان خودش برايم گفت، با همان بيان شيوا و محبت آميزش .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:53  توسط خلوت لیلا  | 

 

سكوت تنها صداي خداست .

سكوتم را نشكن !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:22  توسط خلوت لیلا  | 

 

سايه‌ام برگشته .

 ياغي شده .

 كنار ديوار كه مي‌ايستم ، برايم ادا در مي‌آورد . حركاتش موازي من نيست . وقتي به راست مي‌روم او به چپ مي رود .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 4:30  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

وقتي هواپيما از روي باند به پرواز درآمد ، از بالاي آسمان به شهرتان نگاه كردم كه هر لحظه كوچك و كوچكتر مي‌شد. يك چيزي توي دلم تاپ‌تاپ مي‌كرد و خاطرات شيرين اين چند روز را جلوي چشمانم مي‌آورد   .

حالا كه رسيدم دست مي‌كشم، روي تك‌تك كلمه‌هاي نوشته شده‌ خشت لاجوردي كه ميزم را تزئين كرده  و دلم تنگ مي‌شود .

نه دلتنگ‌تر مي‌شوم .

نگاه مي‌كنم به آدرس‌هاي وبلاگ دوستان نويسنده‌ام كه روي كاغذ با خط‌هاي مختلف نوشته شده . بايد به تك‌تك‌شان سر بزنم و دستم را روي صفحه مانيتور بكشم و احساس كنم اينجا هستند ،‌پيش من .

گوشي را برمي‌دارم تا زنگ بزنم و از تك‌تك مسئولين تشكر كنم و بهشان بگويم كه اولين باري بود كه ديدم برنامه‌ها اينقدر منظم و احترام به نويسنده اينقدر زياد بوده . مي‌خواهم بهشان بگويم كه دلتنگم ، مي‌خواهم با شنيدن صدايشان ياد خاطرات اين چند روز بيفتم . اما شماره‌اي ندارم .

مجبورم بنويسم و تشكرم را در اين كلمات بنشانم . تا سال ديگر به بهانه داستاني ديگر مهرباني را در چهره‌شان ببينم و دوباره روي نقشه كشورم يادگاري بنويسم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:54  توسط خلوت لیلا  |