تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

گناه‌هاي ناكرده روي شانه‌هايم سنگيني مي‌كند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:9  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي از پله‌هاي مترو بهارستان بالا مي‌آمدم، سوز سردي ‌خورد به سر و صورتم.  مجبور شدم با دست جلوي پيشونيم را بگيرم و سرم رو بندازم پائين. جلوم يه مادر با پسر حدودا ده ساله‌اش بالا مي‌رفت، چشمم به كفش رنگ و رو رفته پسر افتاد، كهنه بود و توي پاش لق مي‌زد. پسر بچه با شوق و ذوق از پله‌ها بالا مي‌رفت و با پاهاش حركات موزون انجام مي‌داد و مدام  پاهاش از توي كفش مي‌آمد بيرون و پسر بدون توجه به اين مشكل دوباره سعي مي‌كرد.

نتونستم بيشتر از اين نگاه كنم، سرم را بالا گرفتم تا سوز و سرما بخوره به صورتم و يخ بزنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 10:51  توسط خلوت لیلا  | 

 

نمي‌دانم كسي از شما موفق شد تئاتر «لطفا مشغول باشيد» را ببيند يا نه؟ اين تئاتر خياباني را بچه‌هاي سندروم دان اجرا كردند. متاسفانه من نتوانستم ببينم و فقط قسمتي از آن را از تلويزيون ديدم.

بچه‌ها شش ماه زحمت كشيده بودند و الحق بازي قويي هم داشتند.

هدف نمايش ضد جنگ و ارائه  دنيايي خوب بود.

كاش قبل از اجرا، تبليغات وسيع مي‌كردند تا افراد بيشتري شركت كنند يا حالا كه اينطور نشد و تعداد تماشاگران كم بود برنامه ريزي مي‌كردند و تئاتر را در تلويزيون نشان مي‌دادند، شايد اينطوري تغييري در نگرش ما ايجاد مي‌شد.

 با ديدن نمايش يادمان مي‌آيد كه آنان هم مثل ما حقوفي دارند و همينطور توانايي‌هاي زياد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:17  توسط خلوت لیلا  | 

 

 میدانی!

آنطور که هزار فکر و عمل معیوب داری و هیچ­کس جز خودت نمی­داند و اگر کسی بداند انگار تو را در سیاه­ترین ظلمت فرو کرده­اند،

همانطور هم افکار و اعمالی داری که هیچ­کس جز خودت نمی­داند و اگر کسی بداند انگار تو را در درخشانترین نور جلا داده­اند.

و میدانی!؟

اگر تمام این احوالات را در همه انسانها ضرب کنی چقدر نور و چقدر ظلمت حاصل میشود؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:3  توسط خلوت لیلا  | 

 

امروز رفتم اُبري، آره بعد از مدتها رفتم محله قديمي و آرايشگاه اُبري . نمي‌دونم چرا آرايشگرها اينقدر افسرده و اخمو بودن. مثل آدم آهني‌ها فيش‌ها را مي‌گرفتند و در مقابل با قيچي مي‌افتادند بجون موهاي مشتري‌ها. به يكي از اين آدم آهني‌ها گفتم فقط كنار موهام را خُرد كن، نشون به اون نشون كه چون آدم‌آهني مغزش مثل شماها كار نمي‌كنه  نصف موها را برام كوتاه كرد، البته با بي‌رحمي تموم و حالا من موندم و اين موهاي كوتاه كه با اينكه مدل خوبي زده ولي دوستش ندارم. همون موهاي يكدستم را با فرهاي پائينش مي‌خوام. با حسرت به موهاي روي زمين نگاه مي‌كنم و ميام بيرون.

خلاصه اومدم بيرون و ديگه دل و دماغ دور زدن خيابان چرچيل و بو كردن كوچه‌هاي دوران كودكي رو پيدا نكردم، چه برسه  رفتن به كوچه گوهر شادي  كه بيشتر ساختمون‌هاش نو شده و نبودن آقاي هاكوپ كه ساندويچ كالباس بده دستت كه هيچ جاي تهرون به اون خوشمزه‌گي نمي‌توني پيدا كني  و از كنار كافه نادري رد بشي بدون اينكه اصلا دوست داشته باشي بري توش و بوي قهوه فروشي مغازه بغليش بخوره به دماغت و بري دم كوچه نوبهار و نگاه كني ته كوچه رو، چشمت بخوره به مدرسه دوران كودكيت و بلافاصله روت رو بكني اونطرف و مدرسه جمشيدجم رو ببيني و  باز بياي جلوتر و سينما ايفل را ببيني و نبيني، چون خيلي وقته كه ديگه سينما نيست و پاساژ شده و شايد اصلا اسم سينما ايفل بگوشتون نخورده باشه.  اون دست خيابون هم كه جاي مغازه گل فروشي موسيو بيجان خاليه كه بري بشيني توش و با پيرمرد گپ بزني و موقع اومدن حسن يوسف بهت بده تا ببري كنار بقيه گلدان‌هاي راه پله جاش بدي و باهاشون حرف بزني .

لقمه رضا هم كه ديگه مثل قديم نيست و پيراشكي خسروي هم ديگه چنگي به دل نمي‌زنه و صاحبش هم كه ادعا مي‌كنه فرمولش را ازش دزديدن.

 هيچي سرجاش نيست. قديمي‌ها يا مردن يا رفتن خارجه و ساختمون‌هاي قديمي رو هم خراب كردن و برج ساختن پس برم چيكار كنم، يه تاكسي مي‌گيرم و ميام خونه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط خلوت لیلا  | 

 

«چه جوري فرار كنم

كه مرا بگيري ؟

چه جوري بجنگم

تا اسيرم كني ؟

به جاي پيرهن

زندگي‌ام را تنت مي‌كنم .

هر چيز را هم

كه تقصير من بيندازي

عاشق شدن من

تقصير توست . »

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط خلوت لیلا  | 

 

اگر پهلوان نتواند زنجیر دور بازوانش را پاره کند، من مثل بقیه مردمی که محاصره­اش کرده­اند هُو­کنان به او  نمی­گویم « گاو نر می­خواهد و مرد کهن»

میروم جلو و کمکش می­کنم تا زنجیر بی­نوایی را از دور دستان   زندگی­اش پاره کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 7:29  توسط خلوت لیلا  | 

 

«دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم
گفت اي مجنون شيدا چيست اين؟
می نویسی نامه بهر کيست اين؟
گفت مشق نام ليلي ميکنم
خاطر خود را تسلي ميکنم
چون ميسر نيست من را کام او

عشق بازي ميكنم با نام او .


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 20:55  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

-        يادتان باشد كه نويسنده‌گي شيوه مشخصي ندارد. هر چه هست شيوه‌ي شماست و بس .

-     اولين نوشته‌ات را با قلبت بنويس، بعد با مغزت پاكنويس كن. اولين رمز نوشتن، نوشتن است، نه فكر كردن .

-         بخوان، بنويس، دوباره نويسي كن و اين سه كار را تا سر حد انزجار ادامه بده و بعد، باز هم كمي بيشتر.

-     رمز موفقيت من، مثل رمز موفقيت ديگران است: دائم بنويس، منتظر الهام نباش. خود نوشتن، الهام بخش است. اگر موفق شدي، دائم بنويس. اگر  ناكام هم ماندي، دائم بنويس. اگر سر شوقي، بنويس و اگر كسلي هم، باز بنويس.

-         صداي خاص خودت را پيدا كن. سعي نكن همينگوي، اسكاروايلد، يا ويرجينيا ولف باشي.

-     وقتي اثرت را رد كردند، سعي كن نگذاري بيش از يك ساعت احساساتت جريحه‌دار بشود. بعدش دوباره برگرد سر قلم و كاغذ و ماشين تحريرت.

-         از خودت بپرس رمز موفقيت چيست. پاسخت را بشنو و بدان عمل كن.

-     چند وقت پيش سه روز پر اضطراب را پشت سر گذاشتم، چون سردبيري از يكي از نوشته‌هاي من خوشش نيامده بود. در آن موقع احساس مي‌كردم آن نوشته سنگي است بر گور نويسندةگي من. مي‌توانستم سلاحي بردارم و پر از گلوله كنم يا حرف آن سردبير را رد كنم. يا نه،  يك گوشه كز كنم و تا پنج سال فقط شستم را بمكم. اما اين كار را نكردم. به جايش دوباره نوشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:25  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي مي‌خواي فيلم «پيرمرد‌هاي برادران كوئن» را ببيني و فيلم دوبله نشده و زير نويس هم نداره، دوباره داغ دلت تازه ميشه كه چرا زبانت كامل نيست.

ميگي نه ، امتحانش ضرري نداره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:20  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي قلبم تير مي‌كشد و مجبور مي‌شوم هر جايي كه هستم ميخكوب شوم و درد را تحمل كنم، مي‌گويم الان نه ،‌كمي زود است . هنوز كتابم را چاپ نكردم ،‌هنوز يادگاري بجا نگذاشتم.

 بعد كه آرام آرام رهايم مي‌كند، خنده‌ام مي‌گيرد، شما هم بخنديد.

 به همين راحتي.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 7:21  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي به غريبه‌اي بر‌مي‌خورم و سرِ درد ودلمون باز مي‌شه ، تا مي‌فهمه اينكاره‌ام قيافه‌ش عوض مي‌شه

 ازم فاصله مي‌گيره ،

 باهام حرف نمي‌زنه ،

 انگار كه جذام دارم .

بابا فكر بد نكن آدم زحمت كشي هستم ، مرده شورم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:29  توسط خلوت لیلا  | 

 

«بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:27  توسط خلوت لیلا  | 

 

اين شعر براي سپينود كه مي‌رود و تنهايمان مي‌گذارد.

مي‌رود، بي آنكه خاطراتش را از ما بگيرد.

جمع باقي مي‌ماند به اميد روزي كه دوباره برگردي و باز دور هم جمع شويم و ...

 

«غروب بود .

صداي هوش گياهان به گوش مي‌آمد .

مسافر آمده بود

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر مي‌كردم

و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم مي‌برد.

خطوط جاده در اندوه دشت‌ها گم بود .

چه دره‌هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن‌زار را چرا مي‌كرد.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:30  توسط خلوت لیلا  | 

 

ديشب فيلم BEO WULF را ديدم . كارگردان اين انيميشن رابرت زميكس است .

حالا بذار بگم كيا بازي مي‌كنند شايد خواستيد ببينيد.  ري وينستون (بيو وولف) ، آنتوني هاپكينز (هروتگار)، جان مالكوويچ (اونفرث )، رابين رايت پن(ويلتاو)،گلي سون (ويگلاف )، آنجلينا جولي (مادر گرندل ).

خلاصه قصه كه از يك شعر حماسي كهن گرفته شده  :گرندل كه موجودي وحشتناك است به تالار هروتگار حمله مي‌كند و كلي گرد و خاك به پا مي‌كند. (البته نمي‌دونم چرا من اينقدر از گرندل خوشم اومد و از مرگش ناراحت شدم، ‌يه جورهايي من رو ياد اسپيگل در فيلم ارباب حلقه‌ها ‌انداخت، با اينكه موجودي بد بود ولي من دوستش داشتم.) تا اينكه سرو كله بيو وولف پيدا مي‌شود و گرندل را مي‌كشد و هروتگار (همان هاپكينز عزيزم) او را پادشاه مي‌كند و خودش خودكشي .

 اما قضيه اينجا تمام نمي‌شود و مادر گرندل كه همان جولي خانم است مي‌آيد و بيو وولف را اغوا مي‌كند و از او باردار مي‌شود .

بعد از پنجاه سال بچه مشروع جناب وولف بصورت اژدها به تالار حمله مي‌كند، كه بيو وولف او را شكست داده و خود هم مي‌ميرد .

اين فيلم نامزد دريافت اسكار هم شده ، خوب ديگه چي بگم كه بريد فيلم رو ببينيد . آها زير نويس فارسي هم داره .  

براي تهيه فيلم زياد به خودتان زحمت ندهيد به هر سي‌دي فروش سر خيابان كه مراجعه كنيد تمام فيلم‌هاي كانديد دريافت اسكار را دارند.

 قيمت مقطوع 1500 تومان.

در ضمن باور كنيد هيچكدام از كس وكارم سي دي فروش نيستند .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:49  توسط خلوت لیلا  | 

 

قوطي راني را باز مي‌كنم و سر مي‌كشم  .

يادش بخير بيست يا بيست و پنج سال پيش هنوز اين نوشيدني‌هاي شيك توي ايران زياد باب نشده بود  و اگه هم بود خيلي كم بود و اين همه تنوع نداشت . اون وقتها ما فقط كانادا دُراي و كوكاكولا و دوغ آبعلي مي‌خورديم . اونم از نوع تگريش .

آن موقع‌ها وقتي مي‌رفتيم شمال و لاي بوته‌هاي خاردار ، تمشك مي‌چيديم . تك و توك اين قوطي‌ها رو بين بوته‌ها     مي ديديم و بعنوان قُلك ازش استفاده مي‌كرديم ، اونها را مي‌شستيم و پول خردهايمان را توش مي‌ريختيم . اين روال ادامه داشت تا وقتي مي‌آمديم تهران. هميشه قبل از اينكه قلك‌ها پر بشه ، چاقو شكم قوطي را مي‌دريد و ما با ذوق پول‌ها را مي‌شمرديم و بعد با خواهر كوچيكه مي‌رفتيم كوچه گوهر شاد پيش آقاي هاكوپ براي خوردن ساندويچ كالباس .

يادش بخير .

 اين قوطي من و تا كجا برد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 5:48  توسط خلوت لیلا  | 

 

چقدر خوب است كه ماهو مي‌خوابد. وقتي خواب است، مي‌توانم به خودم فكر كنم و مال خودم باشم.  آن موقع در زمين فرو مي‌روم و از ديد چشم‌هاي ديوار محو مي‌شوم. چيزهايي من را مي‌كشند توي خاك. وقتي همينطور فرو مي‌روم چشمانم را خيره به دانه‌هاي خاك مي‌دوزم. همه چي پيدا است همه چي را مي‌بينم. گذشته، آينده ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 19:44  توسط خلوت لیلا  | 

 

دوست دارم شما هم در خواندن دوباره  اين شعر با من سهيم باشيد.

 

«تو به من خنديدي و نمي‌دانستي

من به چه دلهره از باغچه ، همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست در گوش من آرام آرام

خش‌خش گام تو تكرار كنان مي‌دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت .»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 5:49  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

اولش بگم كه مي‌دانم اين نگارگري دوره صفويه يكي از شاهكارهاي دوران خودش است اما با ديدن اين طرح ، چيزي كه براي اولين بار به چشمم آمد، رنگ‌هاي شادي بود كه در آن بكار رفته و بعد جوراب قرمز مشت رستم با اون دست و پاي ظريف و كمر باريكش من را به اين فكر انداخت  او چگونه رستمي بوده ؟

 به صورت ترحم انگيزش نگاه كنيد هيچ نشاني از صلابت نيست . اين رستم اگر ريش‌هايش را هم بزند ، با آن ابروي نازكش مي‌شود ، درست شبيه بعضي ازمردهاي زمانه ما  كه زير ابرو برمي‌دارند  و مكش مرگ مي‌شوند .    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 5:44  توسط خلوت لیلا  |