تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

با تشكر از پونه عزيز كه من را به اين بازي اديبانه دعوت كرد.

 

آي آدم‌هاي نخستين، من حاضرم جايم را با شما عوض كنم. با شما هستم پدر و مادرهاي اوليه من.

به آزادي كه شما داشتيد غبطه مي‌خورم. شمايي كه بدون دغدغه نان راحت مي‌نشستيد، داستان و قصه مي‌بافتيد. شب‌ها هم دور آتش جمع مي‌شديد و بدون ترس از مميزي و ارشاد قصه‌ها را براي ديگران تعريف مي‌كرديد. 

توي قصه‌هايتان خيلي راحت حرف مي‌زديد. اين را از تصويرهاي عريان و شكلك‌هاي رقصان، بخوبي مي‌توان فهميد. وقتي ذغال را روي ديوار غار مي‌كشيديد، مثل ما نگران گراني كاغذ، قلم و هزينه چاپ قصه‌هايتان نبوديد. ابزار كارتان فراوان بود و كسي بابت نوشتن روي ديوار از شما پول نمي‌گرفت.

تخيلتان هم خيلي قوي‌تر از ما بود. آخر شما كه توي اين چهار ديواري‌هاي چند متري زندگي نمي‌كرديد.

ما وقتي پنجره را باز مي‌كنيم از سرو صداي ماشين و دود، فسفر مغزمان مي‌پرد و با سرفه‌هاي عصبي پنجره را مي‌بنديم.  خيره مي‌شويم به ديواري كه فقط سوژه‌اش سوسكي است كه از آن بالا مي‌رود. داستان‌ هايمان پر شده از مقداري از اين حشرات البته نه ترسناك بل چندش آور.

به احتمال زياد شما هم در آن زمان لهجه‌هاي مختلفي داشتيد. هر كدامتان با يك لهجه صحبت مي‌كرديد و قصه‌گويتان وقتي از قوم و قبيله‌تان قصه مي‌گفت، خشمگين نمي‌شديد. اين را به حساب ذوق و استعداد او مي‌گذاشتيد و در آخر دستي هم برايش مي‌زديد و شايد او را روي شانه‌هايتان بلند مي‌كرديد و هُوراي اوليه مي‌كشيديد. آخر شما اصلا زندان نداشتيد يا اگر داشتيد آن را براي قابيل‌ها كنار گذاشته بوديد، نه براي فرهيخته‌گاني كه براي شاد كردن دلتان قصه مي‌گويند.

راستي شما اصلا مي‌دانستيد « نشر اکاذیب، توهین و افترا»چيست؟

مي‌دانم، نمي‌دانستيد. رئيس قومتان هم مثل خودتان بي شيله پيله بود و سعي مي‌كرد هر قصه‌اي را بدون غرض‌ورزي چاپ كند.(منظور چاپ روي كتيبه‌ها است.)

ما هم اينجا مثل شما قصه گوش مي‌دهيم اما با اين تفاوت كه ما با ترس و لرز اين كار را مي‌كنيم. كلي مي‌گرديم تا جايي را پيدا كنيم كه يكي از دوستان قديم  اسمش را گذاشته‌ جمع ادبي. بعد يكي از همان قصه‌گوها آن را اداره مي‌كند. از همان‌ها كه كنار گذاشته شدند و اگر اسمش را ببري جيز مي‌شوي. از همان‌ها كه توي هيچ جشنواره‌اي حق داوري ندارد و براي سخنراني به هيچ جايي دعوت نمي‌شود.  آره ما اين جور جاها جمع مي‌شويم و داستان دوستانمان را مي‌شنويم. همان داستان‌هاي مگويي كه اگر بصورت كتاب در بيايد زمين كون فيكون مي‌شود و تمام قوانين كشور بهم مي‌ريزد. عجيب اينجاست كه اين افراد همه ساده و پاك و خوب هستند و هر چه گوش مي‌دهم مي‌بينم قصه‌هايشان هيچگونه موردي ندارد.

 مي‌بيني جد عزيز با اينكه الان عصر تکنولوژی است و ارتباطات گسترده اما نويسنده‌ها خوب ما خانه نشين شدند و هي مي‌نويسند و داستان‌ها را توي خانه انبار مي‌كنند. اگر هم يكي از اين كتاب‌ها از دستشان در برود و چاپ شود بايد تقاص پس بدهند. قضيه نشر اكاذيب را كه يادت است.

جد عزيز، ما الان چيزي بنام اينترنت داريم و وب. ( همان نوشتن روي سنگ است اما از نوع پيشرفته‌اش) گاهي بعضي از نويسنده‌هاي ما داستان‌هايشان را روي آن مي‌گذارند تا همه بخوانند. بد نيست ولي امان از دست بعضي از سودجوها كه بعد از مدتي آن را به سرقت مي‌برند. آخر ما قانون كپي رايت نداريم.

نمي‌داني چيست؟

 فكر كن تو روي سنگت داري مي‌نويسي يكي بيايد وقتي تو خوابي آن را بردارد و زيرش انگشت بزند و بنام خودش ببرد توي غارش. تو چكار مي‌تواني بكني ؟

هيچ كاري نمي‌تواني بكني.

تازه فرض كنيم كه اين اتفاق نيفتد و نويسنده با خيال راحت نوشته‌هايش را روي وب بگذارد. بعد از كجا خرج زندگيش را در بياورد . هر چه فكر مي‌كنم مي‌بينم، اينترنت راه حل اينكار نيست.   

اما دلم روشن است و مي‌دانم بالاخره آقايان به خودشان مي‌آيند و اين قوانين دست و پا گير را برمي‌دارند. آنموقع توي خانه‌هاي ما پر مي‌شود ازكتاب‌هاي  قصه، درست مثل غارهاي شما.   

حالا من دوستان زير را دعوت به بازي مي‌كنم،  شايد آنها راه‌حلي براي اينكار پيدا كنند.

تیغ شک - سعید کیایی - محمود قلی پور- محسن سراجی - حسین لعل بذری

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:31  توسط خلوت لیلا  | 

 

ديشب خواب ديدم نمايشگاه كتاب باز شده و يك رفيق شفيق رفته و يك دوره دائره المعارف عمومي برايم خريده.

اگر اين خوابم تعبير شود، فردا شب سعي مي‌كنم خواب يك شاهنامه نفيس را ببينم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:29  توسط خلوت لیلا  | 

يك دوست جديد پيدا كردم، البته دوستي ما يك طرفه است. حدودا هشتاد سالش است، شايد يك چند سالي بيشتر يا كمتر كه براي من مهم نيست.

وقتي ميروم آشپزخانه و مشغول آشپزي مي‌شوم، كمي پنجره را باز مي‌كنم و همينطور كه كارم را مي‌كنم به دوستم چشم مي‌دوزم. خانه‌اش درست روبروي خانه ماست. صبح‌ها مي‌آيد روي صندلي چوبيش مي‌نشيند. كنارش يك درخت توت پر شاخ و برگ است درست از همان درخت‌هاي توتي كه من دوست دارم. البته من عاشق شاخ و برگ‌هاي زيادش هستم نه توت‌هاي درخت.

پيرمرد من يك كم سرمايي است. زير كاپشن آبي روشنش يك بلوز صورتي مردانه پوشيده كه زير آن هم يك پوليور نه زياد ضخيم و زير آن هم يك پوليور نازكتر. به احتمال زياد زير همه اين پوشش‌ها بايد يك عرقگير هم پوشيده باشد. اين را ديگر حدس مي‌زنم فكر بد نكنيد، نديدم.

توي انگشت مياني دست راستش يك انگشتر عقيق بزرگ است و توي انگشت انگشتري دست چپش يك انگشتر عقيق كوچكتر. يك دسته كليد هم هميشه از گردنش آويزان است كه نشان مي‌دهد يك كم سر به هوا است و اهالي خانه براي اينكه پشت در نماند آن را گردنش انداختند. شايد هم توي جوانیش‌ كليدساز بوده و اين يادگار آن موقع است. البته يك حدس ديگر هم مي‌شود زد و آن اينست كه شايد قبلا دزد بوده و ايني كه گردنش است ، شاه كليد است.

يك نوار آبي رنگ هم توي گردنش هست كه شبيه بند اين مدال‌ها مي‌ماند، شايد ورزشكار بوده. ولي مداله زير لباس‌هايش پنهان است. حالا دلم را خوش كرده‌ام كه هوا گرمتر كه شد، لباس‌هايش كمتر مي‌شود و من مي‌فهمم چي به آن نوار آويزان است و بعد ميايم اينجا خبرش را به شما ميدهم.

موبايل هم دارد، نوكيا  1100 كه از يك بند قرمز آويزان است . موقع شماره گيري از ته يك خودكار بيك استفاده مي‌كند. (آره چشمام اينقدر قوي است كه تا فرسخ‌ها را هم مي‌بيند الان قيافه شما را هم مي‌بينم كه داريد دري وري ميگوئيد.)

امروز كه داشتم پياز سرخ مي‌كردم و زير زيركي نگاهش مي‌كردم در حال پول شمردن بود يك دسته اسكناس دوهزار توماني بود كه داشت مي‌شمرد. غلط نكنم حقوق باز نشستگي اين ماهش بود. با دقت و حوصله همه‌اش را شمرد و بعد گذاشتش توي جيب بغلش.

 تا بروم سيب زميني پوست بكنم و بيام ديدم كيف پولش رو درآورد و شروع به شمردن اسكناس‌هاي پانصدي و دويستي كرد. هي انگشتش را مي‌زد به زبانش و هي مي‌شمرد، وقتي شمردنش تمام شد سرش را بالا گرفت و من فكر كردم به من نگاه مي‌كند اما از شانس بدم ديدم دستانش را هم بالا برد و رو به آسمان مراسم شكر گذاري را به جا آورد و دوباره براي بار دوم اسكناس‌ها را شمرد و گذاشت توي كيفش و توي يكي از جيب‌هايش جا داد . بعد از روي ميز بغل دستش سيگار و كبريتش را برداشت و يك نخ آتيش زد و شروع به قدم زدن كرد.

راستي از بَرو رويش نگفتم. از اين سفيد يخچالي‌ها است. با اينهمه سن، هنوز كچل نشده و مو داره كه اين از نظر من يك ايراد خيلي بزرگ براي او است شايد باورتان نشود ولي من هميشه از مردهاي كله تاس خوشم مي‌آمده، نه آنهايي كه از وسط سر كچل مي‌شوند آنهايي كه موهايشان از جلو ريخته و به اندازه يك كف دست جلوي سرشان خالي است.

خلاصه اين رفيق را هر روز صبح مي‌بينم و چيزي كه برايم حالب است رضايتي است كه در او مي‌بينم . هر روز كارهاي كوچكش با روز قبل فرق دارد و بنظر ميآيد اصلا دچار ر و ز م ر ‌ گ ي نمي‌شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:11  توسط خلوت لیلا  | 

امروز فيلم داگويل را كه مهدي عزيز برايم فرستاده بود ديدم. بعد از پايان فيلم به اطرافيانم فكر كردم، به آنهايي كه دوستم دارند.

با خودم گفتم: نكند آنها هم مثل مردم داگويل متظاهر باشند؟

نكند بيش از حد با آنها مهربان بودم؟

نكند من را به زنجير كشيده‌اند و خودم خبر ندارم؟

نكند ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:30  توسط خلوت لیلا  | 

از صبح كه بلند شدم هوس قورمه‌سبزي زده به سرم و تا الان هم دست از سرم برنداشته .

فرشته خوبي هم مدام داره با شيطونك روي شونه‌ام دعوا ميكنه.

فرشته مي‌گفت: خجالت بكش، صبح يه پنادور زدي، يه غذاي كم چرب بخور و چند روزي پرهيز غذايي كن.

شيطون هم انگار بعد از اين همه سال خيالش از بابت من راحت باشه، لنگ‌هاش رو انداخته رو هم و داره سوت ميزنه.

الان كه دارم اين پست رو مي‌نويسم،  بوي يه قورمه سبزي چرب و چيلي پيچيده توي خونه.  

-----------------------

پ ن: مي‌دونم اين عكس شيطون نيست و عكس جادوگره، ولي خوب چكار كنم، هر چي التماسش كردم از روي شونم نيومد پائين تا عكسش رو بندازم.

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 15:56  توسط خلوت لیلا  | 

 

ديروز با دوستان، براي ديدن فيلم «به همين سادگي» رفتيم سينما سپيده.

سالن دو، فيلم را اكران كرده بود. آنقدر صندلي‌هاش بد بود كه من تا آخر فيلم داشتم با اونا كشتي مي‌گرفتم. تازه از فيلم هم خوشم نيامد، ‌حالا مي‌خواي بگي بد سليقه‌ام يا هر چيز ديگه. چيكار دارم كه فيلم ستايش شده، من كه دوست نداشتم.

 نتيجه اخلاقي: اگر خيلي وسوسه شدم فيلمي ببينم سي‌دي آن را مي‌گيرم و توي خونه در حالي كه لم دادم و ‌ذغال اخته به نيش مي‌كشم، تماشا مي‌كنم. گور پدر وجدان، آره ما اينجوري هستيم ديگه.

موقع برگشت رفتم براي آق داداش رنگ خريدم. بهم گفته بود حتما از اون مغازه‌اي كه دويست تومن ارزونتر ميده بخرم. گشتم و پيداش كردم. سفيد تيتانيوم مي‌خواست و زرد ليمويي. كلي چشمام بين زردها گشت تا شيداب بدادم رسيد و ليمويي‌اش را برام جدا كرد.

فيلم « اتاق غواصي و پروانه »را هم گرفتم، شنبه سر فرصت مي‌بينمش.

 از همه بهتر اينه كه ايام عيد تمام شده و من هنوز دارم عيدي مي‌گيرم كه اميدوارم تا چند ماه ديگه هم مستدام باشد.   

امروز هم بعد از حدودا چهار هفته ميرم بچه‌هاي جمع را ببينم و داستان‌هاشون رو بشنوم، البته اگر تنبلي نكرده باشند و داستاني نوشته باشند.

كتاب «مجموعه نامرئي» را هم براي عقيده مي‌برم و زُل مي‌زنم توي چشماش تا ذوق كردنش رو ببينم و كيف كنم.

شب هم مي‌رم پيش ياران غار به عيش و عشرت، آدرس نمي‌تونم بدم چون ميان درش رو تخته مي كنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:25  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي خودت را توي آينه نگاه مي‌كني و كراوات را دور گردنت سفت، نفسم بند مي‌آيد و ناخودآگاه دستانم را دور گردنم حلقه مي‌كنم.

 تو بدون توجه به من باز هم سفت و سفترش مي‌كني.

ناچار دستم را از آينه بيرون مي‌آورم و گره را شل مي‌كنم.

اما دير شده.

 تو  ديگر نمي‌تواني نفس بكشي و به زمين مي‌افتي و با چشم‌هاي باز به من نگاه مي‌كني و كمك مي‌خواهي.

 از توي آينه بيرون مي‌آيم و لبانم را روي لبانت مي‌گذارم و هوا را با فشار وارد بدنت مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:45  توسط خلوت لیلا  | 

 

اگه بدوني، بازي‌هاي ممنوعه چه لذتي داره؟

مي‌خواي بدوني؟

نميگم.

خودت برو بازي كن.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:30  توسط خلوت لیلا  | 

 

اگر سه‌شنبه، بيست فروردين، ا زساعت 3 به بعد بيكار بوديد و به عطار هم علاقه‌مند و استاد شفيعي كدكني رو هم قبول داشتيد، يك سري به شهر كتاب سر زرتشت بزنيد.

خبر كامل همايش را اينجا بخوانيد.

من كه دارم ميرم، كسي نبود؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:11  توسط خلوت لیلا  | 

 

حالا من براي طاس‌هاي توي عكس مي‌نويسم

توي بازي زندگي وقتي طاس‌ها را توي مشتت مي‌چرخاني و مي‌اندازي، چرخ مي‌خورد و چرخ مي‌خورد تا عدد دلخواهت را نشان دهد .

اما گاهي بعد از چرخ خوردن، طاس‌ها آينه مي‌شوند درست مثل عكس پائين.

اينجاست كه قمار بازِ حرفه‌اي غمگين نمي‌شود، دوباره طاس‌ها را توي مشتش مي‌گيرد و پرتاب مي‌كند.

شايد لازم باشد بارها آنها بچرخند تا عدد دلخواه بيايد.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:3  توسط خلوت لیلا  | 

 

عكس را خوب نگاه كنيد و پست اين دفعه را شما بنويسيد، ببينم چه گلي به سر خودتان مي‌زنيد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 9:4  توسط خلوت لیلا  | 

 

اين شعر هميشه با من است.

 يا زير شيشه ميز كارم است،

 يا آق داداش با خط خوش نوشته و من چسباندمش به ديوار يا كمدي خلاصه جايي كه پس از بيداري از خواب ببينمش

 و يا نوشتمش روي بك گراند كامپيوترم،

 فقط جاش توي وبلاگ خالي بود،

 كه آن هم نوشته شد.

زين دو هزاران من و ماي اي عجبا من چه منم

                                                       گوش بده عربده را دست منه بر دهنم

چونكه من از دست شدم در ره من شيشه منه

                                                      هر چه نهي پا بنهم هر چه بيابم شكنم

 

--------------------

پ ن : دو سه روز پيش كه كمي حالم بهتر شده بود رفتم خدمت شيداب و آبجي خانم عيد ديدني، آلبوم كامل محسن نامجو را برايم رايت كرد و الان ترنج دارد گوشم را مي‌نوازد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 6:58  توسط خلوت لیلا  | 

 

روز اول فروردين سوار شدن به مترو رايگان بود و من براي اينكه شنيده بودم يك مو از دولت كندن غنيمت است، لحاف و تشكم را بردم و توي مترو خوابيدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 8:38  توسط خلوت لیلا  | 

 

امروز سينما چهار فيلم زيباي «زندگي پنهان واژه‌ها » به كارگرداني ايزابل كويكست را نشان داد.

بعد از مدت‌ها فيلم خوبي را ديدم و لذت بردم.

فيلم، داستان دختري خارجي است كه در يك كارخانه كار مي‌كند و براي اينكه با هيچكس ارتباط برقرار نمي‌كند، مدير كارخانه او را  توبيخ مي‌كند و به زور به مرخصي يك ماهه مي‌فرستد.

هانا كه از سمعك استفاده مي‌كند، تصميم مي‌گيرد به ايرلند برود.  آنجا پرستار مردي بنام ژوزف مي‌شود كه در حادثه‌اي سوخته و از ناحيه چشم نابينا شده.

ژوزف هاناي كم حرف و غمگين را به حرف مي‌آورد طوري كه هانا قسمتي از داستان زندگيش را كه مربوط به جنگ است را براي او مي‌گويد و در اين بين آنها بهم علاقه‌مند مي‌شوند.

نوع شكل گيري اين رابطه عاطفي خيلي برايم جالب بود. البته بازي خوب «سارا پولي» درنقش دختري غمگين و كم حرف و «تيم رابينز» بي‌تاثير نبود.

يكي از صحنه‌هايي كه بنظرم زيبا رسيد،  وقتي بود  كه ژوزف پس از بهبودي با صابون هانا دستانش را مي‌شست.

البته اينطور كه پيدا بود خيلي از قسمت‌ها را سانسور كرده بودند و خيلي از ديالوگ‌ها را تغيير داده بودند ولي با همه اينها فيلم جذابي بود .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:48  توسط خلوت لیلا  |