
شماره را ميگيري. گوشت را به گوشي ميفشاري. صداي بوق آزاد ميآيد. صدايم را از كيلومترها دورتر ميشنوي. مثل هميشه ميگويي تو اول بگو. اما خودت اول ميگويي. درد دل ميكني. از شكسته شدن دلت ميگويي و گوش مي دهم. تا وقتي كه كمي آرام بگيريي.
بين حرفهايت ميگويي منتظرم باش، ميآيم.
جوابم همان سكوتي است كه هميشه ميشنوي.
حالا من اينجا با خطي نامرئي مينويسم. تو ميخواني.
خط به خط.
جمله به جمله.
كلمه به كلمه.
وقتي به آخر خط ميرسي. توپ چهل تيكهات را ميان زمين چمن رها ميكني. توپ دور خودش ميچرخد.
بليط را توي دستهايت ميفشاري. گوش ميدهي تا شماره پروازت را اعلام كنند. برفراز آسمان كه قرار ميگيري ابرها تا زير بال هواپيما بالا ميآيند. نميگذارند كوچك شدن خانه و شهر و كشورت را ببيني.
حالا بعد از ساليان طولاني اينجا هستي. جلو ميآيي. سلام ميكني. جوابت را با لبخندي به پهناي كشورم ميدهم.

