تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

هنوز نفهميدم چرا چيزي را كه از ته دل مي‌خواي بهش نمي‌رسي؟ نگو قِسمته كه از همين جا زير چشمت را سياه مي‌كنم.

 

 

قراره گنجشكه كتابش را با پست برام بفرسته. آخه دوست نداشتم از روي پي‌دي‌افش يا برگه‌هاي پرينت شده نوشته‌هايش را بخوانم. منتظرم.

 

 

بعد از مدت‌ها فهميدم، فهيم درگير كارهاشه و به گفته خودش هنوز يكي از دوستان خوبش هستم.

 

 

 

ميگن افسرده‌گي مثل يك مورچه سياه مي‌مونه كه روي يك سنگ سياه راه ميره و تا آخرين لحظه كه درگيرش مي‌شوي متوجه نمي‌شي. حواستون را جمع كنيد، بعدا نگيد نگفتم.

 

 

آخرين سيگار برگ سفارشي را دادم مهمانم كشيد و بوي مطبوعش را توي اتاقم پخش كرد.

تا وقتي سيگارهاي جديد نرسيده از پذيرفتن مهمان معذورم. منظورم اين سيگارهاي تقلبي نيست كه از دكه مي‌خريد. همان‌هايي را می گویم كه دختران هاوانايي برگ‌هايش را روي پاهاي لختشان مي‌پيچند.

 آقايان محترم لطفا بيخود دم در خانه صف نكشيد اينها مال دوستان مخصوص خودم است.

 

 

يه جورايي اين مجسمه آزادي شده رقيبم. به قول وبلاگ 35 درجه گور پدر عشقي كه بخواهد تعريف داشته باشد يا مقياس.

 

پ ن: حالا هي بگيد اين هذيان‌ها چيه مي‌نويسي. خوب يك كم به مغزتون فشار بياريد، مي‌فهميد چه مرگمه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط خلوت لیلا  | 

 

مي‌دانم طنابت پوسيده

اما دوست دارم با طناب تو

توي چاه بيفتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:27  توسط خلوت لیلا  | 

 

دراز كشيده روي فرش. پاهايش را توي هوا تاب مي‌دهد و آواز مي‌خواند. مداد‌هاي رنگي را گذاشته كنار ليوان آب انارش. تو را مي‌كشد. چشم برنمي‌داري. با دقت به حركاتش نگاه مي‌كني. درست كپي بانو است.

 كسي وارد خانه مي‌شود. در آهني بهم كوبيده مي‌شود.  دخترك مي‌ترسد جيغ مي‌زند و دستش به ليوان مي‌خورد. مايع قرمزي فرش را مي‌گيرد.

خون مي‌بيني. چشمانت دو دو مي‌زند. سرت گيج مي‌رود. تمام زورت را مي‌زني تا بلند شوي. مي‌روي سمت دخترك و ليوان را دو دستي مي‌گيري و مي‌روي سمت پنجره. پرتابش مي‌كني به جايي كه فكر مي‌كني خيلي دور است.

به دستان قرمزت نگاه مي‌كني و چيزي توي سرت منفجر مي‌شود. برمي‌گردي سمت دخترك و خودت را مي‌اندازي روي او.

حالا زير سنگيني تنت گريه مي‌كند و نفس كم مي‌آورد.

سعي مي‌كني كاملا بپوشانيش. نبايد آسيب ببيند.

صدايش به سختي بيرون مي‌آيد. در اتاق باز مي‌شود.  بانو سراسيمه به سمتت مي‌آيد و تو را هل مي‌دهد. دخترك را به آغوش مي‌گيرد. اشك‌هايش را پاك مي‌كند. بانو و دختر بيرون مي‌روند. دوباره در كوبيده مي‌شود.

 تو مي‌روي پشت مبل‌ها و روي زمين دراز مي‌كشي. دست‌هايت بالاي سرت است و خيالت جمع كه آنها را نجات دادي.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:52  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي آمدي.

شامپاين را از زيرزمين دلم بيرون مي‌آورم

 و مي‌گذارم

درون يخ‌هاي قطبي دلت تا خنك شود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:7  توسط خلوت لیلا  | 

 

چون تورم خيلي بالاست و دستمزدها كفاف زندگي را نمي‌دهد، به يك رابين هود آن هم از نوع ايرانيش نيازمندم. ترجيحا مارياني در كار نباشد كه زيرآبم را بزند.  

رابين عزيز تو خودت علم غيب داري و مي‌داني كه داروغه ناتينگهام بيمه‌ام را قطع كرده و اكانت اينترنتم را ایضا. پرنس محمود هم پول نفتم را نداده  و هزار كوفت و زهرمار ديگر.

خودت هر چه زودتر دست بكار شو. شماره حسابم را كه داري، اگر موفق به ديدارم نشدي پول‌ها را به حسابم بريز. از همينجا از تو تشكر مي‌كنم.

يكي از ساكنان تهران شروود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 7:22  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

من عاشق اين تابلو هستم. عاشق سبيل‌هاي بلند و شكم‌هاي گنده و كله‌هاي كچلشان. حدود سه بار جلوي چشمانم كشيده و به مشتري داده شد.هر سه بار را آه كشيدم.

 يك روز كه اين تابلو روي سه پايه بود و چيزي به اتمامش نبود، براي گردگيري به اتاق رفتم. تصادفا دستم به بوم خورد و در چشم بهم زدني سقوط كرد. بوم با لبه تيز شيشه‌اي كه رنگ‌ها روي آن بود تماس پيدا كرد و پاره شد.

تا چند دقيقه شوكه شده بودم. بعد برش داشتم و بردم جايي پنهانش كردم. بعد از دقايقي كه براي من عمري بود صاحبش آمد. توي يك جمله گفتم كه چه دستِ گلي به آب دادم.

گفت حالا بيارش. آوردم، نگاهش كرد و لبخندي زد و گفت: عيبي ندارد. دوباره مي‌كشم.

 

نتيجه اخلاقي:

1- نقاشي را ياد بگيريد تا مثل من افسوس نخوريد و هر چه دوست داشتيد، بكشيد.

2- هيچوقت من را براي رساندن خبر مرگ كسي نفرستيد، اينقدر سريع مي‌روم سر اصل مطلب كه طرف قالب تهي مي‌كند.

3- سريع كسي را نبخشيد تا اينقدر جرم و جنايت زياد نشود.

4- برام نسخه نپيچيد كه برم منوچهري و يكي از اين تابلوهاي قزاق را كه پشت ويترين هست، بخرم. بازاري هستند، در عرض يك هفته كشيده شدند و ‌هر چقدر به نقاشي نگاه كني با شما حرف نميزنند. بدردم نمي‌خورند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:41  توسط خلوت لیلا  | 

اين عكس را از گوربان قرض گرفتم.

اين روباه خوش رنگ و لعاب را دوست دارم. با اينكه مي‌دونم به كلاغه كلك زد و پنيرش رو گرفت، ولي بازم دوستش دارم.

 آدم كه نكشته، فقط يك كم پنير كش رفته.  تازه اين اون روباه توي داستان شنل قرمزي نيست. اون داداشش بود.(جد اين روباهه يك روزي گرگ بوده.)

 آخه نگاش كنيد، ببينيد چقدر باحاله، اين چطور ميتونه شنل قرمزيِ سربه هوا رو بخوره.

اون كلاغ خنگ رو هم دوست دارم. همون كلاغ ساده لوحي كه جوگير شد و شروع به آواز خوندن كرد و پنيرش رو از دست داد.

شلوغ بازي راه ننداز، اين اون كلاغي نيست كه دوران كودكيت جوجه‌هات رو خورده. اون ناپدريش بود.

 

پ ن:خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم توي زندگي خيلي وقت‌ها جاي آقا روباهه بودم و خيلي وقت‌ها جاي كلاغه.

(عكس رو از گوربان قرض گرفتم.)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 3:28  توسط خلوت لیلا  | 

 

پنج شنبه با تلفن محمدرضا راه افتاديم سمت ديدار دوستاني كه دو ماهي مي‌شد نديده بوديمشان.

با پاترول پريسا جاده رو رفتم و گوش سپردم به طنازي‌هاي محمدرضا و پريسا و با خودم گفتم اين دو تا چقدر خوش سفرند. البته جاي عقيده خيلي خالي بود.

وقتي رسيديدم، خوشحالي بچه‌ها خستگي راه را برطرف كرد. پريسا سرزنده و سرحال پا به پاي صبا آمد. محمد رضا 17 روش براي زياد شدن مشتري‌هاي بسكين رابينز داد كه براي ريا نشدن از روش‌ها نمي‌گويم. هر چند اين بستني‌ها احتياج به تبليغ ندارند و هنوز كه هنوزه طعم اسكوپ هاي آراز زير زبانم هست.

   اما از خونه بگم. بامبوهاي گوشه اتاق داشتند در گوش هم قصه مي‌گفتند و همينگوي و سلينحر و كارور و بقيه نويسنده‌هاي توي قفسه‌ بدون توجه به فاصله زمانيشان كنار هم نشسته بودند.

صبح كه بچه‌ها خواب بودند صد صفحه از شب یک شب دو بهمن فُرسي را خواندم.

 قبل از آمدن، آراز و سپینود را بو كردم بجاي عطرهاي فرانسوي بوي داستان مي‌دادند.

اين بو ماندگار است.

فردا كه حالم سرجاش اومد كلي سوژه دارم كه بنويسم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 3:50  توسط خلوت لیلا  |