تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

روي ديوار نوشته شده بود «گفتار نيك، پندار نيك، كردار نيك».

دفتر مدرسه كه يك اتاق شيشه‌اي مشرف به حياط بود، درست زير آن قرار داشت.

آقاي ناظم با خط‌كش دست‌هاي كوچك بچه‌ها  را  مي‌نواخت. بعد به بچه‌ها مي‌گفت جمله روي ديوار را صد بار بنويسند تا آدم شوند.

يك روز كه يكي از بچه‌هاي كتك خورده از لاي در دفتر گوش ايستاده بود، شنيد كه  آقاي ناظم با  خودش حرف مي‌زند. همانجا بود كه از بين حرف‌هايش فهميد،  دكتر به آقاي ناظم گفته براي تخليه انرژي اضافه‌اش بايد بيشتر سر بچه‌ها هوار بكشد و فعاليتش را زياد كند.

حالا او فهميده بود چرا بايد صبح‌ها كتك بخورد و البته معني جمله روي ديوار را هم دريافته بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 3:17  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي پدر مُرد، دست‌هايش را دورم حلقه كرد و با من گريست. تنهايم نگذاشت. اشك‌هايم را پاك كرد و لبانم را بوسيد. صورتم خيس ‌شد از خاطرات و افسوس خوردم.

 بدي پدر را فراموش كردم، حتي آرزويي كه براي مردنش كرده بودم را يادم رفت.

 ما آدم‌ها، خيلي عجيبيم.

خودمان هم نمي‌دانيم چه مي‌خواهيم.

وقتي شب‌ها به بهانه كشيدن پتو به بدنم دست مي‌كشيد از جا مي‌پريدم. او پتو را مي‌كشيد تا زير چانه‌ام و مي‌رفت سر جايش كنار مادر كه هفت روز هفته را با او قهر بود مي‌خوابيد. تا صبح خوابم نمي‌برد. چشم مي‌دوختم به نور ماشين‌‌هايي كه روي سقف مي‌افتاد.

هي به اين كوفتي‌ها نگاه مي‌كردم و دست مي‌كشيدم روي گونه‌هايم كه از حرارت داغ شده بودند. چشمانم كم‌كم سنگين مي‌شد ولي مقاومت مي‌كردم. مي‌ترسيدم بخوابم. حتي وقتي كه صداي خُرخُر پدر بلند مي‌شد.

الان هم وقتي نور ماشين  را در تاريكي مي‌بينم يا صداي خُرخُر مردي را مي‌شنوم يك حس عجيبي با آن مي‌آيد.

حالا كه او انگشتان ظريفش را با آن ناخن‌هاي فرنچ كرده روي بدنم مي‌كشد. احساس آرامش مي‌كنم. وقتي سرم را روي سنيه‌اش مي‌گذارم راحت به خواب مي‌روم. قبل ازخواب چراغ خواب را روشن مي‌كند و پرده‌ها را مي‌كشد. نمي‌گذارد هيچ سايه‌اي داخل شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 7:42  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي يكي عاشقت مي‌شود، با دو تا دستات بگيرش و ولش نكن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 6:42  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

پيرمرد:«كوچولو اينقدر اون چوبو تو سوراخ اون مورچه‌هاي بيچاره فرو نكن.»

بچه: «دوست دارم مي‌كنم.»

پيرمرد: دوست داري يكي همين بلا رو سرت بياره.»

بچه: «نه. ولي من بايد اين مورچه‌ها رو بُكشم. نيگا كن اينا مي‌رن زير خاك و بعد گوشت بابامو مي‌خورن. شما دوست داري يكي گوشتت رو بخوره.

پيرمرد: «مگه بابات مرده.»

بچه: «آره مامانم ميگه عمرش رو داده به من، ولي من دوست داشتم هر كسي عمر خودش رو داشته باشه. واسه خود خودش. اگه اين كار رو مي‌كرد من ديگه اين مورچه‌ها رو نمي‌كشتم.»

پيرمرد :«پس اوني كه سر خاك پيش مامانت نشسته كيه؟ مگه بابات نيست.»

بچه: «اون كچله رو مي‌گي؟ نه بابا. هر وقت ميايم اينجا يكي مثل اين آقاهه مياد. مامان ميگه دوستاي بابا هستن. منكه تا حالا اين دوستاش و نديدم. آخه بابا هيچوقت دوست نداشت، دوستاش و بياره خونه. ولي اينجوري بهتره چون ديگه مامان حواسش به من نيست و تا دلم بخواد بازي مي‌كنم. راستي اين مورچه‌ها چند تا هستن؟ چقدر گوشت مي‌خورن؟»

پيرمرد: «حالا اين دوستاي بابات خونه هم ميان؟»

بچه: «شما هم چقدر سوال مي‌پرسيد. خوب آره يه موقع‌هايي بعضي‌هاشون ميان خونمون كه من اصلا خوشم نمیاد. آخه وقتي يكي مياد، مامان همش با اون حرف مي‌زنه و به من ميگه برو تو اتاقت. منم تنهاي تنها ميرم توي اتاق. تازه وقتي هم كه مي‌خوام از سوراخ كليد نگاه كنم، مي‌بينم يه پنبه گذاشته تو سوراخ بعد مجبور مي‌شم بخوابم وقتي هم كه صبح بيدار مي‌شم مي‌بينم دوست بابا نيست.»

پيرمرد: «ببين مامانت صدات مي‌كنه مثل اينكه امشب هم مهمون داريد.»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:20  توسط خلوت لیلا  | 

 

بريزيد، بپاشيد،كي به كيه؟ هر كس فكر خودش است.

حكايت اين ديوار، حكايت آن دل شكسته‌اي است كه وقتي مي‌شكند همه به آن سنگ مي‌زنند.

 مي‌گويند، دل شكسته را مي‌شود دوباره و سه باره و هزار باره شكست.

دلم براي ترك‌هاي ديوار،  براي آن كاهگل‌هاي زيرش مي‌سوزد. دلم براي دل‌هاي شكسته مي‌سوزد. كاش يكي پيدا مي‌شد و يك دستي به اين ديوار مي‌كشيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:23  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

مي‌رقصم، پاي مي‌كوبم، هيچ غمي ندارم، خدايتان هم كنارم نشسته و سجده‌ام مي‌كند، چند پيك هم با هم زده‌ايم، باران هم در اين هواي ملس، شُرشُر مي‌بارد، آسمان زير پايم است، ‌ديگر چه مي‌خواهم؟ همين بس است. 

 

گفتم، كه گفته باشم

اما تو باور نكن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:52  توسط خلوت لیلا  | 

 

شكارم كن،

نه مثل شكارچياني كه با تفنگ نشانه مي‌روند.

بل مثل شكارچي كه تورش را مي‌گستراند

و آنقدر منتظر مي‌ماند تا

شكار با پاي خودش در دام گرفتار آيد.

و پس از آن

بزمي شاعرانه برپا مي‌كند

نه درون قفس

كه آنجا جاي تيمار من نيست.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 7:38  توسط خلوت لیلا  | 

 

خواب ديدم باران به شدت مي‌باريد و من كوله پشتيم را پشتم انداخته بودم و از مدرسه با پاي پياده به خانه مي‌آمدم. باران خيسِ خيسم كرده بود و من لذت مي‌بردم.

توي راه شاگردي قديمي، هديه‌اي به من داد. خانه‌اي را ديدم كه پليس‌ها درِ آن را شكسته بودند تا گروگان‌گير را گرفته و گروگان‌ها را آزاد كنند. همكاران سابقم سر راهم سبز شدند،‌خودم را پنهان كردم.

 توي مسير، راحت الحلقوم خريدم، ولي نخوردم بردم خانه تا سه تايي بخوريم. دكتر دندانم  را وسط پياده‌رو پر كرد، رفتم توي يك مغازه كوچك آب نبات فروشي و خون‌هاي دهانم را شستم.

ديگر باران نمي‌باريد.

 

پ ن :

حدودا دو ماه پيش اين خواب را ديدم.

در دوران تحصيلم اصلا كوله‌ پشتي نداشتم.

نمي‌دانم آن دو نفر ديگر كه قرار بود راحت الحقومي را كه اصلا دوست ندارم  بهشان بدهم چه كساني بودند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:30  توسط خلوت لیلا  | 

 

اين پست را براي تو نوشتم. تويي كه هر دفعه با اشتياق اينجا را مي‌خواني، به اميد شنيدن خبري، يا نمي‌دانم چيزي كه خودت را پيش من حس كني.

عكس را ديدي؟

 اين كوچه بن‌بست را يادت هست؟ آفرين يكي از كوچه‌هاي بن‌بست گوهرشاد است.

 خوب نگاه كن! ديوار سمت راست، در آخر، طبقه دوم خانه آقاي هاكوپ است. يعني بود، چون الان خيلي وقت است كه رفته امريكا و شايد تا الان عمرش را داده باشد به تو. يادت مي‌آيد راجع به او چه مي‌گفتيم؟ چقدر دوستش داشتيم. با آن شكم برآمده و پيشبند سفيدش كه پر از لكه‌هاي كوچك سياه بود. عاشق نگاه كردن به دست‌هايش بودي وقتي كه با آن چاقو تيز و براقش گوجه و خيارشور را روي تخته‌اش برش مي‌داد. هميشه ناخن‌هايش بلند بود و زيرش كلي آت آشغال.

اما عجيببببببببببببببب، ساندويچش مي‌چسبيد.

 از آن موقع تا حالا ساندويچ كالباسي به آن خوشمزه‌گي نخوردم. تو چي خوردي؟  

آره سكه روي سكه مي‌گذاشتيم و بعد من تو را خر مي‌كردم تا براي خريد بروي و خودم منتظر مي‌ماندم تا برگردي. يك موقع‌هايي هم  لج مي‌كردي و مي‌گفتي نمي‌روي و مجبور مي‌شدم با تو ورق بازي كنم تا ببازي و بروي. تو كه مي‌داني وقتي صحبت بازي حكم وسط مي‌آيد من دست و دلم مي‌لرزد براي تقلب كردن. اصلا حكم يعني جرزني كردن، كيفش به همين است.

داشتم مي‌گفتم، فقط من و تو دوستش نداشتيم. تمام آدم‌هاي كوچه‌هاي بغلي دوستش داشتند و مشتريش بودند.

خوب حالا ديوار سمت چپ را نگاه كن. همان كه پر از درخت است. آره درست حدس زدي اينجا حياط هتل نيونادري است. همان هتلي كه تا قبل از 57 پاتوق خارجي‌ها بود. مرد و زن براي آفتاب گرفتن و شنا كردن كنار استخر جمع مي‌شدند. گيلاس‌هايشان را هم كنارشان مي‌گذاشتند. گيلاس‌هايي كه من خنگ محتوايش را حدس نمي‌زدم، برعكس توي زبل. يادت مي‌آيد چه مايوهاي زيبايي تنشان بود. من كه بيشتر عاشق شيرجه زدنشان بودم، تا مايوها.

پرده‌ اتاق‌هاي هتل همه كنار بود. آن موقع‌ها كسي پرده خانه‌اش را كامل نمي‌كشيد. اطمينان بود و اطمينان. نه مثل  الان كه زير پرده‌هاي كشيده شده هم يك آستر سفيد مي‌زنند كه مبادا نامحرم ديد بزند. آره آن موقع پرده‌ها كنار بود و ما با آن سن و سالمان شاهد چه چيزها كه نبوديم.  من آنموقع بچه مثبت بودم سرم را پائين مي‌انداختم و تو زُل مي‌زدي و تجربه كسب مي‌كردي و من همينطور خنگ باقي مي‌ماندم.

 

 

الان كه داريي به اين عكس نگاه مي‌كني، سال‌ها از دوچرخه بازيمان در اين كوچه گذشته. حتي «جوانشير» هم ديگر از اينجا رفته. پنجره‌ خانه‌شان را يادت هست. آره الان كه داري عكس را نگاه مي‌كني اينجا تنها هستم، خيلي تنها. اگر بودي مي‌نشستيم و حرف مي‌زديم و سر همديگر را مي‌برديم. غيبت مي‌كرديم و تو سيگار مي‌كشيدي و من سرفه مي‌كردم و تو بازهم دود سيگار را مي‌ريختي توي صورتم و من با خاكسترهاي توي جاسيگاري بازي مي‌كردم.

خوب عكس را از تمام زوايا برايت شرح دادم. مي‌دانم كيف كردي. باز هم از اين عكس‌ها دارم. عكس‌ها را تازه برايم آورده‌اند.  اگر عمري باقي بود و خواننده‌هاي اينجا اعتراضي به اين نوستالژي‌ها نداشتند، باز هم برايت مي‌نويسم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:39  توسط خلوت لیلا  | 

 

            

مواقعي هست كه با ديدن فيلمي احساس مي‌كنم نيرو گرفتم، ‌شارژم، ياچيزي بهم اضافه شده.

چند روز پيش با ديدن فيلم «بوي خوش زن» كه زحمتش را دوستم كشيد اين حس بهم دست داد.

تانگو رقصيدن آل‌پاچينو و دختر را چند بار ديده باشم خوب است؟

 هر چند باري را هم كه ديده باشم بازكم است.

دست دختر را مي‌گيرد و شروع مي‌كند به رقصيدن. مردمي كه دور ميزها نشسته‌اند خيره مي‌شوند به آنها. اگر به چشم‌هايشان دقت كنيد، مي‌بينيد كه پر از اشتياق و مهرباني است، دارند لذت مي‌برند و تحسين مي‌كنند. 

 اگر فيلم را نديديد حتما ببينيد و اگر ديده‌ايد دوباره ببينيد.

 

--------------------------------------------------------

پ ‌‌ن: مينا يك مدت است كه وبلاگش را باز كرده و قراره از يونگ بنويسه. كساني كه به اين مباحث علاقه دارند سر بزنند. بازديد براي عموم آزاد است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:0  توسط خلوت لیلا  |