تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

ورزش مي‌كنم.

 عضلات شكم و لب و لوچه‌ام حسابي قوي شده.

در اين چند سال حتي يك شب هم ورزش خُروپُف را ترك نكردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:24  توسط خلوت لیلا  | 

زن دست دست كرد تا مشتري‌ها بيرون بروند و گفت: « آقا به اندازه هزار تومن گردن مرغ بديد.»

قصاب ساتورش را با دلخوري روي سنگ مرمر روي پيشخوان انداخت. به زن كه خودش را در چادر پيچيده بود، چشم دوخت.

زن پر چادر را بالاتر گرفت و دستي را كه اسكناس هزاري در آن بود، بيرون آورد.

 زنبور سمجی توي مغازه در حال پرواز بود.

وقتي گردن‌ها را روي ترازو مي‌گذاشت چند تکه ران و سينه هم به آن اضافه كرد. زن دستپاچه گفت: «نه آقا، فقط هزار تومن گردن.»

قصاب زنبور را با پشت دستش راند و گفت: «آبجي رون و  سينه مهمون مني.»

زن لب‌هايش را گاز گرفت و پول را توي دستش بيشتر فشار داد. سعي كرد زنبوري را كه روي چادرش نشسته براند.

قصاب نگاهي به آينه روي ديوار انداخت. پيشبند را باز كرد و گفت: «بفرمائيد.»

زن پول را به طرف او گرفت.

قصاب نايلون را داد دست زن و پول را هم انداخت داخل آن.

زن شرمنده از مغازه خارج شد. چادرش را توي هوا تكان داد تا زنبور از آن جدا شود. وقتي به مغازه پشت كرد  صداي پائين آمدن كركره  را شيند. تا نزديكي خانه صداي پايي سنگين را پشت سر خود حس مي‌كرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 5:53  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

وقتي پشت پنجره قدي محل كارم مي‌ايستم و درخت‌هاي زبان گنجشك را نگاه مي‌كنم  چشمم مي‌افتد به چمن‌هاي توي بلوار كه هميشه پر از سوژه است.

الان روي چمن‌ها يك مرد و زن نشستند و دارند سبزي پاك مي‌كنند. البته نوع سبزي را از اينجا نمي‌شود تشخيص داد. يك كم آنطرفتر دو نفر دارند روزنامه ورزشي مي‌خوانند. آخه سر بلوار دكه روزنامه فروشي است. بالاي صفحه هم درشت با رنگ قرمز نوشته شده پيروزي. يكي از آنها دمپايي پلاستيكي آبي رنگش را در آورده و آن ديگري كفش پاشنه خوابيده‌اش را انداخته گوشه‌اي. دارند سيگار دود مي‌كنند.

يك پيرمرد هم روي نيمكت نشسته و هر از گاهي كه كسي رد مي‌شود نگاهش آنها را تعقيب مي‌كند. اگر عابر احياناً خانم باشد نگاهش مي‌رود تا ته بلوار تا وقتي كه خانمه يك نقطه بشود. يك چيزهايي مي‌بيند كه من نمي‌توانم ببينم. خوب چشم بصيرت كه مي‌گويند همين است ديگر.

آها الان هم يك پسر جنتلمن كه اگر توي خيابان ببينيش ميگويي آخرشه رد شد. دستش را تا آرنج كرده توي دماغش. اينجاست كه مي‌گويند آدم‌ها را نمي‌شود از ظاهرشان شناخت. حالا تو هم اگر الان داريي چنين كار شنيعي را انجام ميدهي دستت را در بياور و با اين دست كثيفت برايم كامنت نگذار.

دوست دارم زودتر تابستان تمام شود و باران‌هاي پائيزي شروع به باريدن كنند. اما قبل از آن تا تابستان تمام نشده بايد بروم مرداب انزلي. قايق موتوري كرايه كنم و بزنم به دل مرداب. مي‌گويند الان جوجه‌هاي پرستوهاي آبي از تخم درآمده‌اند و روي نيلوفرها در حال شيطنت هستند. شب هم كنار ساحل بنشينم و چشم بدوزم به كابين‌هاي روشن كشتي‌ها و خيال بافي كنم.

اگر شرايط مناسب باشد و ياران توان تحمل من بد سفر را داشته باشند راهي مي‌شويم.

 

 

پ ن: عصر جمعه با يكي از وبلاگ نويس‌هاي محبوبم گوشه‌اي از اين شهر خلوت كرديم و گفتيم و خنديديم. وقتي از كافي شاپ آمديم بيرون هوا تاريك شده بود و من اصلا متوجه گذشت زمان نشدم. يك نفر ديگر به جمع دوستان خوبم اضافه شد. با اطمينان مي‌توانم بگويم كه هيچ كس مثل من دوستان خوب ندارد.

دوستان من تك هستند، ماه هستند، دل هستند، شيرين هستند و . . . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 5:16  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

نام كتاب: اپراي قورباغه‌هاي مرداب خوار

نويسنده: جواد سعيدي پور

نشر : كاروان

قيمت: 400/1 تومان

چاپ اول 1387

 

وقتي مي‌خواهي داستان خيلي خيلي كوتاه بخواني  يك جاي ساكت و دنج پيدا كن. تلويزيون را خاموش كن ضبط راهم همينطور.

اگر موقع خواندن حواست پرت شد، دوباره بخوان. تند تند نخوان  كمي تامل كن تا قبلي خوب جا بيفتد و تو را به فكر وادارد.

اگر بعد از خواندن داستانك‌ها حس كردي يك چيزي توي دلت تكان خورد، حتي به اندازه يك اپسيلون خوشحال باش.

 

شما دست بزنيد

مرد به پنج نفر مرد كوري كه توي اتاق نشسته بودند، گفت:

«من دارم مي‌رقصم. شما دست بزنيد.»

 

او نمي‌داند

بدون طناب و توپ و كلاه و دماغ قرمز، رو به روي زن پشت ميز توي يك رستوران نشسته و به خودش مي‌گويد: «نبايد بفهمد من يك دلقكم.»

دستش را به طرف صورتش مي‌برد تا مطمئن شود آن دماغ توي صورتش نيست.

چند بار با خودش تكرار مي‌كند: «او نمي‌داند، پس بايد جدي باشم.»

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 6:30  توسط خلوت لیلا  | 

 

خيلي وقت است كه غير از خرج خودم خرج دو نفر ديگر را هم نصفه و نيمه مي‌دهم. از بچه‌گي همينطور خر بودم تعجب نكنيد.  

وقتي در گير بحران مالي ميشم كسي خبردار نمي‌شود پس اينكارم ادامه پيدا مي‌كند. بايد هم براي خودم پول كنار بذارم هم براي اون دو نفر ديگر ولي بين خودمان باشد اين خريت لذتي دارد كه نمي‌توانم بيان كنم.

حالا من يك چيزي به خودم گفتم تو چرا فحش ميدي.

 

 

 

يكي بياد من را ببره يه تئاتر خوب. خيلي وقته نرفتم.

 

 

 

آدم حتما نبايد خيلي خوشگل باشد تا مردم عاشق سينه چاكش بشوند. فقط كافيه جذاب باشي‌يا مهربان يا خوش زبان يا چشم‌هايي داشته باشي كه بدرخشند و با مردم حرف بزنند.

يك موقع‌هايي از اين چشم‌ها خسته مي‌شوم. از اينكه هر جا ميروم سريع عاشقم ميشوند . سيخي، ميخي چيزي نداريد آنها را از كاسه در بياورم.

خوب بعد بدون عشق و محبت چطور زندگي كنم؟

 حالا من گفتم سيخ بده تو چرا دادي نامرد؟!

 

 

اگر چشمم نمي‌كنيد مي‌گويم كه خيلي خوشم، حالم خيلي خوب هست، ‌دارم زندگي مي‌كنم .

 

 

هيچي مثل همبرگر دوبل بوف نمي‌شه، با كلي سيب زميني. عصري ميرم بزنم تو گوش همبرگره.

 

 

 

من آخر سر نفهميدم چرا تا اين سن رسيدم و سيگاري نشدم.

 آخه حماقت تا اين اندازه.

تويي كه سيگار با سيگار روشن مي كني اي ول به سيگار كشيدنت، اصلا هم از سرطان نترس هيچي نميشه حالت و ببر.

 

------------- 

پ ن : ديرام دام دام ديرام دام.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 7:15  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

دوباره براي تو مي‌نويسم.

مي‌خواهم از آنيا بنويسم. همان پيرزن ارمني مبادي آداب را مي‌گويم كه تك‌تك ما را دوست داشت. يادته سر ساعت 5 درخت چنار جلوي خانه‌اش را آب مي‌داد و پني هم ذوق زده بيرون مي‌آمد و مي‌رفت كنج ديوار و پايش را بالا مي‌گرفت و خودش را راحت مي‌كرد. بعد از رفتن تو هم باز همين كارها را مي‌كرد، تنها فرقي كه كرد اين بود كه پني به علت كهولت سن مُرد و او را تنها گذاشت.

 عادتم داده بود وقتي از سر كار برمي‌گردم، عصري نزديك ساعت 6 بروم خانه‌اش. هنوز مثل بابا فكر مي‌كرد من خوش قدم هستم و برايش شانس مي‌آورم.

 مي‌رفتيم توي همان آشپزخانه نقلي‌اش مي‌نشستيم و با هم شيريني و نوشابه مي‌خورديم. آن موقع هنوز كانادا دُراي يكي از نوشابه‌هاي خواستني بود. اگر يادت رفته يك كم توي ذهنت عقب برو . ساختمان پلاسكو را يادت هست؟ از خانه كه نگاه مي‌كرديم سمت راستش ماكت كانادا دُراي بود كه شب‌ها با چراغ روشن مي‌شد.

همان پلاسكويي كه هر وقت كسي مي‌خواست خودكشي كند مي‌رفت طبقه آخرش و خودش را پرت مي‌كرد پائين و شب كه بابا با روزنامه كيهان مي‌آمد خانه ،خبر مرگش را در آن مي‌خوانديم. آنموقع هنوز برج ميلادي در كار نبود اصلا هنوز اين برج‌هاي رنگارنگ كه مثل غول سايه مي‌اندازند روي خانه‌ها ساخته نشده بودند. پلاسكو براي خودش اُبهتي داشت.

(راستي يك مطلب در مورد خودكشي آماده كرده‌ام كه فعلا شيداب اجازه نداده بذارمش شايد يك زماني گذاشتم.) آره داشتم مي‌گفتم، همينطور كه عصرانه مي‌خورديم مي‌گفت از امروزت بگو چطور بود، چكار كردي ؟ وقتي حرف‌هايم تمام مي‌شد خودش شروع مي‌كرد به تعريف كردن. حدود يك ساعت يا دو ساعت با هم گپ مي زديم و لذت مي‌برديم. بعضي مواقع هم كه نامه‌هايت احتياجي به سانسور نداشت برايش مي‌خواندم و او همانطور ساكت گوش مي‌داد.

آنيا براي من و تو و خيلي‌هاي ديگر يك زن استثنايي بود. حالا ساليان سال است كه از آنيا و محله قديمي دور شدم. يادت هست دوست داشتيم خانه‌اي مثل خانه او داشته باشيم؟  خانه‌اش را وزارت امور خارجه خريد. همان خانه‌اي كه نقشه‌اش را خودش كشيده بود. باغچه زيبايش ديگر باغچه نيست و هيچ اثري از پيچك‌هايي كه از ساختمان روبرو بالا رفته بودند،‌ نيست. الان فقط چند عكس از او دارم از آن زماني كه زن جوان و تو دل برويي بود كه تازه از شوروي به ايران آمده بود.

 

----------- 

پ ن 1 :پني اسم سگ پا كوتاه آنيا بود.

پ ن 2 : داشتم ايميل‌ گروه را چك مي‌كردم كه ديدم مجتبي مطلبي فرستاده. دلش حسابي گرفته و چند باري توي كشور چشم بادامي‌ها دور از خانواده و دوستانش اشك ريخته. دلم گرفت و اين مطلب را نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 5:21  توسط خلوت لیلا  |