تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

گتسبي بزرگ

اثر اسكات فيتس جرالد/ترجمه كريم امامي

انتشارات نيلوفر

قيمت: 000/35 ريال

موضوع رمان عشق است. عشق پسري فقير به دختري ثروتمند و ناكامي او در اين عشق.

گتسبي دومين رمان بزرگ قرن بيستم است كه امتيازهاي زيادي را داراست. يكي از آنها انتخاب راوي بيطرف (نيك) است كه نقش مهمي در رمان ندارد.

دومين امتياز آن اسرار آميز بودن شخصيت گتسبي است كه به مرور و با پيشرفت داستان به زواياي مختلف زندگي او پي مي‌بريم كه همين داستان را جذابتر مي‌كند.

فقط با صحنه تصادف در آخر كتاب موافق نيستم و آن را ضعف رمان مي‌دانم. كشته شدن «خانم ويلسن»خيلي مصنوعي و مبتذل است.  

خلاصه داستان را نمي‌نويسم، شايد تعدادي از شما مايل باشيد كتاب را بخوانيد.  

«من نمي‌تونستم چشمام رو ازش بردارم ولي هر وقت منو نيگا مي‌كرد وانمود مي‌كردم كه آگهي بالا سرش رو  دارم تماشا مي‌كنم. تو ايستگاه بغل دست من ايستاد و سينه پيرهن سفيد آهاريش رو به بازوي من فشار داد. بهش گفتم اگه ول نكنه مجبور مي‌شم پاسبان صدا كنم ولي فهميد دروغ مي‌گم.»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 18:50  توسط خلوت لیلا  | 

 

دخترك با لباس سفيد پر چينش دور خودش چرخيد و دستانش را در هوا تكان داد. زنانِِ توي اتاقِ كِِل كشيدند و كف زدند.

زني مسن او را كنار سفره نشاند.

دخترك به آينه نگاه كرد. به لب‌هاي قرمزش. به خودش لبخندي زد و  دستي به تاج روي سرش كشيد.

دوباره همه دست زدند. داماد در آستانه در ظاهر شد. با سبيل‌هايي پر پشت كه دخترك را ياد آدم بدهاي توي قصه‌ها مي‌انداخت. آمد و كنار دختر نشست. دختر به آينه نگاه  كرد. مرد بيشتر آينه را گرفته بود. لبخند نزد. دستش را برد زير دامن پرچينش.  عروسكي را كه پنهان كرده بود به آرامي بيرون آورد و بغل كرد. دستي از بالا آمد و عروسك را از او گرفت. سرش را بالا برد تا صاحب دست را ببيند. نقل‌هاي رنگي روي سرش آوار شدند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:14  توسط خلوت لیلا  | 

 

من مي‌گويم وقتي از بازيي خوشتان آمد در آن بازي شركت كنيد. منتظر نشويد تا كسي شما را به بازي دعوت كند. البته من از اين بازي خوشم نيامده، حالا نگو پس چرا شركت كردي؟ يكم صبر كن، برات ميگم. مگه هفت ماهه بدنيا اومدي؟

اين بازي را انجام دادم تا فقط توصيه بالا را بكنم و عالم بي عمل نباشم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 21:30  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

 

با ته‌تقاري نشسته‌ايم حساب مي‌كنيم.

اگر نيمه شب نمي‌رسيدي،‌

 اگر راننده خواب آلود نبود،

 اگر كمي ديرتر يا زودتر حركت مي‌كردي،

و اگر آن شب باران نمي‌گرفت، شايد تو الان كنارمان بودي.

چقدر تعداد اين اگرها زياد مي‌شود وقتي دلت مي‌خواهد آنها را بشماري. اما فايده ندارد و تو نيستي تا تولدت را در شهريور جشن بگيريم.

 حالا مجبورم تنها كنار اين كيك نخريده، بنشينم و ماتم بگيرم. هميشه تنها افسوسي كه از مرگت داشتم اين بود كه نتوانستم كارهايي را كه سر پيري دلت مي‌خواست، انجام دهم.

يادم است كه هميشه مي‌گفتي دوست داريي وقتي پير شدي عصايي خوش‌تراش دستت بگيري و همينطور كه تكيه‌ات را به من داده‌اي در خيابان قدم بزني. يا اينكه لباس‌‌‌هايت را بشورم و صورتت را اصلاح كنم و تو توي دلت غنج بروي و كيف كني.

چه آرزوهاي كوچكي داشتي. اما همين آرزوها در ذهن من هنوز كه هنوز است باقي است و من با خودم كلنجار مي‌روم كه چرا نيستي تا اين كارها را برايت انجام دهم. يعني چرا آن اتوبوس تو را از من گرفت؟

چرا آن شب باران آمد؟

الان ديگر دستم توي جيبم مي‌رود. مي‌توانم بهترين عصا را با كنده‌كاري‌ زيبايي برايت بگيرم. اما چه سود.

الان مدل‌هاي مختلف ريش تراش آمده ديگر كمتر كسي با ژيلت صورتش را مي‌تراشد. مي‌توانستم توي اين شهريور بهترين ريش تراش را برايت هديه بخرم و بعد روي صورتت امتحانش كنم، بدون اينكه خيسي چشم‌هايت را به رويت بياورم.

 شايد رفتم و عصايي خريدم  و به ياد تو گوشه‌اي از اتاق گذاشتم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 18:58  توسط خلوت لیلا  | 

 

دلم خوشه به نوشتن و نوشتن و باز نوشتن.

 دلم خوشه به انتظار كه نمي‌دونم كي به سر مي‌رسه.

دلم خوشه به آمدن فصل پائيز كه فصل خودمه.

دلم خوشه به كافه . . . و ديدن زماني،‌ عقيده، بيداء، زهره، شيداب، خليلي،‌ پوردانا و  مجتبي عزيز كه تا چند ماه ديگر برمي‌گردد.

دلم خوشه به اينكه سنگ صبور ديگران باشم  و هيچوقت كسي سنگ صبور من نباشه.

 دلم خوشه به تابلوهايي كه هديه مي‌گيرم. 

 دلم خوشه به مهر زدن به اول و وسط و آخر كتاب‌هاي داستانم تا دوستان وقتي آنها را كش رفتند با ديدن اسمم عذاب وجدان بگيرند و كتاب‌ها را پس بيارند.

دلم خوشه به سرخوش بودنم.

 دلم خوشه به زماني كه وقتي از دست بر و بچه‌هاي روشنفكر خسته شدم، ‌بيام توي مهموني‌هاي دوستانه بچه‌هاي مشنگ خودم و رها بشم از هر چيزي و خوش بگذرونم. (ماهي يك بار براي من كافيه شما را نمي‌دانم.)

دلم خوشه به نگاه كردن گاه و بي‌گاه آلبوم‌هاي عكس و يادآوري خاطرات.

دلم خوشه به شما كه مي‌آييد و اين اراجيف را مي‌خوانيد و مي‌رويد.

دلم خوشه به يك چيزهايي كه اينجا نميشه گفت.

بر و بچ زير به بازي دعوت مي‌شوند.

 صامت، سعيد كيايي، پاتيناژ، افشين،  فهيم، نگين ، عادل، فرزانه ، گوربان ، سروش

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 23:22  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

روزهاي آخر شهريور را توي تقويم ورق مي‌زنم و منتظر مي‌مانم تا مهر برسد. ايندفعه نه براي بوي مدرسه كه برگ‌ريزان و باران‌هاي اين پائيز معنايي دگر خواهد داشت. با هم كوچه‌ايي را پيدا خواهيم كرد  كه پر از برگ‌هاي زرد و قرمز باشد. روي آنها راه خواهيم رفت و به صداي  له شدنشان در زير باران گوش خواهيم داد. تا ته كوچه‌ها را مي‌رويم تا خسته‌ شويم و كنار ناوداني قديمي بر لب جويي بنشينيم. بگذار  همانجا كنار برگ‌ها و زير باران به تلافي روزهاي گذشته فقط نگاهت كنم. بگذار باران نفوذ كند به دل‌هايمان.

مي‌دانم كه مي‌داني نيازي نيست چيزي بگويم. تمام حرف‌ها را توي چشم‌هايم خواهي خواند. گفته بودم اين چشم‌ها با تو گرم خواهند گرفت.

چمدان‌هايت را مي‌بينم كه پشت در چيده شده. نگو هنوز زود است. هيچ چيز زود نيست.

راستي تو هم مثل من اين روزهاي آخر را مي‌شماري؟ اگر اينطور است يادت باشد مثل من تقلب نكني و روزها را رج نزني. اين روزها به من و تو صبوري را مي‌آموزد.

اما تا كي صبوري؟

كاسه صبرم لبريز شده.

كاسه صبرت لبريز شده.

كاسه صبر دوستان هم لبريز شده.

پائيز در راه است.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:21  توسط خلوت لیلا  | 

گيرم كه دلت هم تنگ شده باشد

كه مي‌دانم شده.

آخرش چه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:37  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

هر دو هفته يكبار با بچه‌ها دور هم جمع مي‌شويم و داستان‌ مي‌خوانيم. هر كس داستان نياورد، براي تنبيه بايد  به تعداد بچه‌ها كتاب بخرد. امروز با اين كتاب‌ها آمدم خانه.

كافه‌ي پري دريايي / ميترا الياتي

ها كردن / پيمان هوشمندزاده

ميراث/ هاينريش بُل

آخ كه چقدر كتاب مفتي حال مي‌ده.

 

توي آموزش روانشناسي يونگ به مبحث «جنگجو» رسيديم. جاي همه شما خالي است.

 

هفته پيش شب خوبي را سه تايي پشت سر گذاشتيم. تا پاسي از شب گپ زديم، پشت سر وبلاگ نويس‌ها حرف زديم،( آخ چه حالي مي‌ده غيبت كردن ) از همه چي و از همه جا.

دوست داشتم بماني اما تو بنا به تعارفات ايراني‌ها رفتي. موقع رفتن نمي‌دانستي اين خوشي‌هايِ دم دستي و اين هم دلي‌ها را بايد كش داد تا ادامه پيدا كند. شايد اين دم‌ها ديگر تكرار نشود.

يكي از دوستان قرار است بعد از ماه رمضان يك دوره خلاقيت در نويسنده‌گي برايمان بگذارد. مي‌ دانم كه خيلي مفيد خواهد بود. بي صبرانه منتظرم تا شروع شود.

 

از بامبو خوشم مي‌آيد. دوست دارم 3 تا از آنها را داشته باشم. نه يكي، نه دو تا، نه چهار تا،  دقيقاً 3 تا. خرافاتي‌ها مي‌گويند كسي نبايد براي خودش بامبو بخرد. اگر اينكار را بكند، بد مي‌آورد. فقط بايد هديه بگيرد.

از خرافات بدم مي‌آيد تا آنجا هم كه بتوانم سعي مي‌كنم خرافاتي نباشم. اما نمي‌دانم چرا اين خرافه را دوست دارم، قبول كنم. يك جورهايي غلغلكم مي‌دهد. وقتي آمدي خانه‌مان يادت باشد من در اين زمينه كاملا خرافاتي هستم.

كاش يكي هم پيدا مي‌شد مي‌گفت گلدانش را هم اگر بخري سوسك مي‌شوي. بعدا مجبور مي‌شدم گلدانش را هم هديه بگيرم.

 

سه شنبه گذشته دكتر نجوميان در شهر كتاب زرتشت راجع به نشانه شناسي در عنوان بندي فيلم‌ها صحبت كرد. همه صحبت‌ هايش به كنار و آن تيتراژ فيلم هفت به كنار. هوس كردم دوباره فيلم هفت را ببينم.

 

 

حال خوب داشتن و غرق شدن در خوشي‌هاي كوچك و بزرگ  لذت دارد.

دوست دارم تو و بقيه دوستان هم توي اين حال‌ها با من شريك باشيد. دوست ندارم غصه گذشته و آينده نيامده را بخوري. بيا توي حال زندگي كنيم.  بيا سرخوش باشيم. بذار مردم بگويند اينها خُل هستند. آدرس دكتر«م» را گرفتم. معجزه‌اش را هم ديده‌ام كه راست راست جلويم راه مي‌رفت و از سلامتش لذت مي‌بردم. مي‌خواهم يكبار ديگر معجزه دكتر را ببينم و تو را به من و اين دنيا برگرداند. اصلا گور باباي دنيا، اصل دل من است كه حال خوب تو را مي‌خواهد.  

 

يك برنامه نثر‌خواني هست بنام تخته سفيد كه يك عده جوان اهل ذوق سه ماه است كه راه انداخته‌اند. مراسم در فرهنگسراي فدك در آخرين چهارشنبه هر ماه اجرا مي‌شود. كارشان برايم جالب است ولي بي نظميشان من را كشته. مثلا ديروز بدون اينكه اعلام كنند مكان  برنامه عوض شده بود و آن را انتقال داده بودند به جاي ديگر.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 3:58  توسط خلوت لیلا  |