يك چيزي ته دلم غلنبه شده. درست اون تهته. نميگذارد درست نفس بكشم. همان جا نشسته و تكان نميخورد. كنگر خورده و لنگر انداخته. انگار با چسب رازي چسبوندنش اون گوشه. هر چي بهش ميگم راهات رو بكش و برو، گوش نميده. وقتي ميخوابم خوابش رو ميبينم. توي خوابم اينقدر بزرگ ميشه كه تمام وجودم را ميگيرد و آنموقع ديگه ليلا نيستم و فقط غلنبه هستم. يه غلنبهاي كه نميذاره نفس بكشم.

اين چه جور پائيزيه كه اصلا برگ زرد روي زمين نميبيني؟ حالا كجا برم برگ زرد پيدا كنم و هي لگدشان كنم و آنها هم هي قرچ قرچ كنند؟
هان كجا؟!

وقتي داري دو تا مورچه را در حال معاشقه نگاه ميكني، از كجا ميفهمي كدامشان نره، كدامشان ماده؟

خوش به حال رانندههاي شب كارِ آژانس كه توي سكوت شب زندگي ميكنند. حتي آدمهايي را كه آنها ميبينند خيلي با آدمهايي كه ما توي روز ميبينيم فرق داره.

اياز اومده پشت پنجره و هي صدام ميزنه. شما هم صداش رو ميشنويد؟
به من چه كه اياز را نميشناسيد. ميخواستيد مثل بچه آدم بنشينيد تا قصهاش را برايتان بخوانم.
شما حوصله نداريد من چكار كنم؟

حتما نبايد ديوانگي در بروكلين رخ دهد. توي همين تهرون هم ميشود ديوانه شد.

گوساله سامري برايم بع بع ميكند.

من يك جذاميم نزديكم نشويد. بيماريم مسري است. بعداً نگيد، نگفتم.
پ ن: از شب جمعه ثبت نام براي گرين كارت شروع شده. آنهايي كه ميخواهند شركت كنند اگر همين روزهاي اول ثبت نام كنند بهتر است. اينطور كه شنيدم از هر كشور فقط 50000 نفر اول را توي قرعه كشي شركت ميدهند و بقيه حالت تشريفاتي دارد.