تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

 

نام فيلم: THE LIVES OF OTHERS 

كارگردان و نويسنده: فلورين هنكل فون دونر سمارك

بازيگران: مارتيناگدك، اولريخ موهه، سباستين كُخ

ژانر: درام

خلاصه فيلم: نمي‌گم تا خودت بري ببيني.

محصول 2007 - نامزد در 11 رشته از جوايز آلمان

من «اولریش موهه» مامور استراق سمع را دوست داشتم.

 

در ضمن دارم فيلم‌هاي برگمان را مي‌بينم. همه فيلم‌هايش را. براي دوستاني كه فعلا با خودشان درگيرند توصيه نمي‌كنم. چون همينطور كه مي‌دانيد فيلم‌هاي برگمان پر است از تم‌هاي افسرده‌كننده و مرگ. هر وقت حالتان خوب بود، ببينيد. من با فريادها و نجواها شروع كردم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 18:11  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

وقتي  داستاني متولد ميشود و تو حس مي‌كني، داستان خوبي است. پس حتما خوب است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:25  توسط خلوت لیلا  | 

 

بچه‌ها را به زور خوابانده بود. توي سكوت اتاق صداي غُرغُر شكم‌هايشان را مي‌شنيد. مرد گوشه اتاق در حال چُرت زدن بود و زير پايش پر از خاكستر سيگار.

زن بلند شد و رفت روي پشت بام. طناب را برداشت و به دسته خاك انداز گره زد. آن را آرام زير تشت ستون كرد. يك تكه يونليت را مثل دانه‌هاي برنج زير تشت خُرد كرد. طناب را گرفت و رفت پشت سكوِ دودكش‌ها پنهان شد. بعد از چند دقيقه دسته‌اي كفتر آمدند و روي نرده‌ها نشستند. زن لبخند زد. چند تايي پريدند روي زمين. به طرف تشت رفتند. زن فكر كرد اگر دو تا كفتر بگيرد با آن مي‌تواند تا دو روز شكم بچه‌ها را سير كند.

كفترهاي چاهي دور تشت سان مي‌ديدند. يكيشان تا نصفه رفت داخل تشت. زن لبخندي زد و نفسش را در سينه حبس كرد.

با صداي باز شدن در پشت بام كفترها پريدند. زن به پشت سر نگاه كرد. مرد منقل به دست،  دِلِي دِلِي كنان پشت سكويي ناپديد شد.

زن به آسمان نگاه كرد به كبوترهاي كه چرخ مي‌زدند و دور مي‌شدند.

 

پ ن 1: از دوستاني كه توي اين مدت نتوانستم برايشان كامنت بگذارم يا جواب كامنت‌هايشان را بدهم عذر خواهي مي‌كنم. سرويس بلاگفا چنين اجازه‌اي را بهم نمي‌داد.

 

پ‌ن 2: نگين عزيز از دعوتت ممنونم. كامنتت خيلي سرحالم كرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 17:6  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

اينقدر تبليغ فيلم «دعوت» را كردند كه آخر سر وسوسه شدم و ديشب رفتم ديدمش.

وقتي مي‌شنوم فيلمي خاص است و كلي در موردش تعريف مي‌كنند، انتظار دارم چيزي فوق‌العاده ببينم و وقتي با يك فيلم معمولي روبرو مي‌شوم يك حس بدي نسبت به آن پيدا مي‌كنم.

«دعوت» فيلمي اپيزودي است در مورد عكس العمل 5 زن نسبت به باردار شدن‌شان. يك جورهايي حاتمي‌كيا فمنيست بازي در آورده بود.

فيلم در مورد زن‌هايي بود كه باردار شده بودند و برخورد تك‌تك شان را با اين مسئله نشان مي‌داد.

 بازي مريلا زارعي و گوهر خيرانديش و كتايون رياحي خيلي به دلم نشست.

برنامه بعد از سينما بيشتر از خود فيلم به دلم نشست.

 

پ ن: حالا نمي‌خواد فكر بدبد بكنيد كه برنامه بعد از سينما چي بوده. هيچي بابا شام رفتم خونه عقيده و تا ساعت دو صبح نشستيم به گپ زدن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:26  توسط خلوت لیلا  | 

 

اين سه و ده دقيقه اون سه و ده دقيقه‌اي نبود كه من فكر مي‌كردم و انتظارش را داشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:21  توسط خلوت لیلا  | 

 

يك چيزي ته دلم غلنبه  شده. درست اون ته‌ته.  نمي‌گذارد درست نفس بكشم. همان جا نشسته و تكان نمي‌خورد. كنگر خورده و لنگر انداخته. انگار با چسب رازي چسبوندنش اون گوشه. هر چي بهش ميگم راه‌ات رو بكش و برو، گوش نمي‌ده. وقتي مي‌خوابم خوابش رو مي‌بينم. توي خوابم اينقدر بزرگ ميشه كه تمام وجودم را مي‌گيرد و آنموقع ديگه ليلا نيستم و فقط غلنبه هستم. يه غلنبه‌اي كه نمي‌ذاره نفس بكشم.

 

اين چه جور پائيزيه كه اصلا برگ زرد روي زمين نمي‌بيني؟ حالا كجا برم برگ زرد پيدا كنم و هي لگدشان كنم و آنها هم هي قرچ قرچ كنند؟

هان كجا؟!

 

وقتي داري دو تا مورچه را در حال معاشقه نگاه مي‌كني، از كجا مي‌فهمي كدامشان نره، كدامشان ماده؟

 

خوش به حال راننده‌هاي شب كارِ  آژانس كه توي سكوت شب زندگي مي‌كنند. حتي  آدم‌هايي را كه آنها مي‌بينند خيلي با آدم‌هايي كه ما توي روز مي‌بينيم فرق داره.

 

 

اياز اومده پشت پنجره و هي صدام مي‌زنه. شما هم صداش رو مي‌شنويد؟

به من چه كه اياز را نمي‌شناسيد. مي‌خواستيد مثل بچه آدم بنشينيد تا قصه‌اش را برايتان بخوانم.

شما حوصله نداريد من چكار كنم؟

 

 

حتما نبايد ديوانگي در بروكلين رخ دهد. توي همين تهرون هم مي‌شود ديوانه شد.

 

گوساله سامري برايم بع بع مي‌كند.

 

من يك جذاميم نزديكم نشويد. بيماريم مسري است. بعداً نگيد، نگفتم.

 

پ ن: از شب جمعه ثبت نام براي گرين كارت شروع شده. آنهايي كه مي‌خواهند شركت كنند اگر همين روزهاي اول ثبت نام كنند بهتر است. اينطور كه شنيدم از هر كشور فقط 50000 نفر اول را توي قرعه كشي شركت مي‌دهند و بقيه حالت تشريفاتي دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:7  توسط خلوت لیلا  | 

 

هرچند با ایمانی که دارم
می‌توانم کوه‌ها را جابه‌جا کنم
اما اگر عشق نداشته باشم
هیچ نیستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 8:2  توسط خلوت لیلا  | 

 

1- آي آنهايي كه محبوبتان تركتان كرده، بجاي اينكه هي غصه بخوريد، مثل كارول يك تصميم اساسي بگيريد. يا با قدرت بريد جلو تا بدستش بياريد يا  فراموشش كنيد.

2- اگر خيلي درمانده شدي كه به فكر خودكشي افتادي و خودت جسارت اينكار را نداشتي. مثل ميكولاژ يكي را استخدام كن تا به زندگيت خاتمه بده. آخ اگر شانس بياري و آن شخص مثل كارول باشد چه حالي مي‌دهد.

3- چهره افسرده ميكولاژ را يادم هست. اما بيشتر شادي و شعفش و ليز خوردنش را روي برف‌ها به ياد مي‌آورم. ببين يك دوست خوب چه معجزه‌ها كه نمي‌كند.

4- مثل فيلم آبي اينجا هم صحنه‌اي هست كه بجاي پيرزن، ‌پيرمردي به سختي بطري خالي را توي سوراخ زباله‌داني مي‌اندازد. اين صحنه به تنهايي  اندازه يك كتاب به من آموخت.

5- وقتي كه اينقدر بد مي‌آوري كه حتي تلفن هم سكه دو فرانكيت را مي‌خورد . . .

6- اگر ميكولاژ  كارول را توي مترو پيدا نمي‌كرد، ‌سرنوشتش چي مي‌شد؟

7- وقتي فكرت را به كار مي‌اندازي و ريسك مي‌كني،‌ چقدر راحت مي‌تواني هر كاري را عملي كني.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 18:49  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

فيلم آبي كيشلوفسكي را دوست دارم. نمي‌گويم برويد فيلم را بخريد و ببينيد. چون ممكن است خوشتان نيايد.

براي من فيلمي تأثير گزار بود. يك صحنه هست كه مدام توي ذهنم مي‌چرخد و ولم نمي‌كند. صحنه مربوط مي‌شود به جايي كه شوهر و دختر ژولي مرده و بعد از يك خودكشي ناموفق تصميم به رفتن از خانه‌اش مي‌گيرد. مي‌خواهد برود جايي گم و گور شود. اما قبل از رفتن به اوليور كه همكار شوهرش است زنگ مي‌زند و از او  مي‌پرسد، هنوز دوستش دارد يا نه؟ با شنيدن جواب مثبت، او را به خانه دعوت مي‌كند. خودش را آنشب تسليم اوليور مي‌كند. وقتي صبح اوليور چشمانش را باز مي‌كند و فنجان قهوه را كنار صورتش روي بالش مي‌بيند، ژولي به او لبخند مي‌زند و مي‌گويد: ما زن‌ها همه مثل هم هستيم. همه مريض مي‌شويم،‌ همه دندان درد مي‌گيريم و . . . حالا مطمئنم بعد از رفتن من تو دلتنگم نمي‌شوي.

مي‌رود بدون اينكه به فريادهاي التماس آميز اوليور گوش دهد.

اين فيلم خيلي چيزها براي گفتن دارد. اما چيزي كه من را مبهوت كرد، مهرباني اين زن بود. يك آدم چقدر مي‌تواند مهربان باشد. با اينكه شوهر از دست رفته‌اش را هنوز دوست دارد، حاضر مي‌شود بر خلاف ميل باطني‌اش خود را تسليم كند. تا مبادا در نبود او آن شخص زجر بكشد و احساس ناكامي كند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23:59  توسط خلوت لیلا  |