
نام كتاب: گزارش يك قتل از پيش اعلام شده
نويسنده: گابريل گارسيا ماركز
برگردان: كيومرث پارساي
انتشارات آريابان
قيمت: 000/24 ريال.
اگر تا حالا كتابي از ماركز نخوانديد، لطفا با اين كتاب شروع كنيد. آنهايي كه «آبروي از دست رفته كاترينا بلوم» را خوانده و خوششان آمده، حتما از اين كتاب هم خوششان ميآيد. توي همان مايهها است.

به دريا بزن، تا نجات غريق از راه برسد.

از اطرافيان زياد هديه ميگيرم. با مناسبت يا بيمناسبت. مثلا همين شيداب كه خيلي مظلوم اون گوشهِ لينكها نشسته، مدام در حال هديه دادن به خودم يا كودك درونم است. اصلا فكر اين نيست كه من بد عادت را بد عادتتر ميكند. اين را گفتم تا بدانيد چه آدم خوش شانسي هستم.
ديروز هم كتاب دو جلدي «هشتاد سال داستان كوتاه ايراني/حسن مير عابديني» با پُست بدستم رسيد و كلي ذوق زده شدم. اينجور كه بوش مياد تا آخر هفته ديگه، در حال هديه گرفتنم. از الان بگم كه هيچكدامشان را با هيچكدامتان تقسيم نميكنم، بخصوص سكهها را.

كارها خوب پيش ميرود. اصلا كارها خودش بدو بدو ميآيند در ميزنند و غش ميكنند توي بغلم. منم از خدا خواسته.
اوضاع كاري خوب است. همه چيز عالي است.
اما ايندفعه جان مادرت باور كن.

ميخواستم يك عكس از پياده روي آبنيك اينجا بگذارم كه بعد پشيمان شدم. گفتم بذار عكسي كه در اولين پياده روي يعني حدوداً يك سال قبل انداختيم اينجا بگذارم. اين عكس را خيلي دوست دارم.
(من سمت چپ سومين نفر )

ميداني اين پسرها كه مدل موهاشون برقيه چطوري اين مدلي درست مي كنند. فكر كردي دو ساعت جلوي آينه وا میستن؟
نه جانم. اينها صبح كه از خواب بلند ميشوند اينقدر خمار خواب هستند كه بجاي اينكه انگشتشان را توي دماغشان فرو كنند، ميكنند توي پريز برق و موهايشان سيخ ميشود.

تازگيها تلويزيونهاي مترو آواز دلشدگان شجريان را زياد ميگذارد و باعث و باني دير رسيدنم به مقصد ميشود. وقتي قطار ميرسد و مردم هجوم ميبرند به سمت درها تا صندلي خالي يا جاي دنجي روي زمين پيدا كنند و بنشينند.
با شنيدن: «گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد/ گلچهره مپرس پروانه تو بي تو كجا رها شد» سر جام ميخكوب ميشوم و عقب گرد ميكنم. ميروم توي رديف خالي صندليها مينشينم. چشم ميدوزم به تصاوير نگارگري تلويزيون كه پشت سر هم ميآيند.
اين صدا و اين شعر من را با خودش ميبرد.
كجا نميدانم؟
فقط حس خوبي است. حسي كه اگر همان لحظه هر كسي جلويم سبز شود، حتما عاشقش ميشوم.

هر وقت از جايي رد ميشوم و ميبينم چند تا بچه در حال قايم باشك بازي هستند، نمي توانم جلوي خودم را بگيرم و موقع رد شدن از كنار اون بچهاي كه چشم گذاشته، جاي يكي دو تا شون را لو ميدهم و توي دلم قند آب ميكنم.
چكار كنم هميشه توي اين بازي و حكم دوست داشتم تقلب كنم.

آره رفيق میشه مثل کوه بود.
ولی. . .
هیچ تا بحال دیدی کوه های استوار ولی ترک خورده رو؟
اونایی که از فرق سر تا نوک انگشتاشون پر از ترک و شکافه؟
زخمياند.
پ ن: سايز عكس بزرگ است اما نميدانم بلاگفا چرا اينقدر كوچك نشان ميدهد. به بزرگي خودتان ببخشيد.












