تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

تلفن كه زنگ زد،‌ گوشي را برداشتم.

گفت: «چكار مي‌كني؟»

گفتم: «فقط زندگي.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 7:52  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

سوغاتي‌ها را جلويم چيده‌ام. اول نوشته ژاپني توي كارت را نگاه مي‌كنم، بعد به تصوير مينياتوري سامورايي روي آن، زيباست.

مجسمه گربه را از پاكت در‌مي‌آورم. از مجتبي پرسيده بودم چرا اينقدر گربه توي داستان‌‌هاي موراكامي زياد است؟ گفته‌ بود: گربه براي  ژاپني‌ها نماد شانس است و اين مجسمه‌هاي كوچك را بعنوان شانس هديه مي‌دهند. پس مي‌گذارمش كنار بودا و سنگ شانسم تا هميشه ببينمشان.

چوب‌هاي غذا را مي‌گذارم كنار شيريني‌هاي فصل زمستان و همينطور كه BLACKS توي دهانم آب مي‌شود به تك تك هديه‌ها زُل مي‌زنم.

همه چيز خوب است و برگشت يك دوست به جمع قديمي‌اش از همه چيز خوبتر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:1  توسط خلوت لیلا  | 

 

نام كتاب: علف‌ها آواز مي‌خوانند

نام نويسنده: دوريس لسينگ

مترجم: دكتر زهرا كريمي

ناشر: آشيانه كتاب – 1387

قيمت: 3900 تومان

برنده جايزه ادبي نوبل سال 2007

« ديروز صبح جسد مري ترنر همسر ريچارد ترنر، كشاورزي در نگسي،  در جلوي ايوان خانه‌شان پيدا شد. خدمتكار خانه كه دستگير شده، به جنايت خود اعتراف كرده است. انگيزه اين قتل هنوز روشن نشده است ولي به نظر مي‌رسد كه قاتل در پي سرقت اموال خانواده ترنر بوده است.»

وقتي فصل اول اين كتاب را خواندم ياد رمان كاترينا بلوم و گزارش يك قتل از پيش تعيين شده ماركز افتادم. نويسنده در شروع داستان مي‌گويد كه چه اتفاقي افتاده ولي اين فقط رويه داستان است. وقتي وارد جزئيات ماجرا مي‌شويد، مي‌بينيد او چيزي فراتر از يك اتفاق را مي‌خواهد روايت كند.

در ابتدا برايمان روشن مي‌شود كه مري ترنر كشته شده. از فصل دوم ما با روانشناسي و شخصيت خود مري آشنا مي‌شويم. زني نااميد كه در مزرعه‌اي در افريقاي جنوبي با همسرش ديك زندگي مي‌كند.

از خيلي از دوستان شنيده‌ام كه از كتاب خوششان نيامده و آن را در نيمه رها كرده‌اند. شايد علتش اين باشد كه نويسنده از فصل دوم خيلي ماجرا را كش داده و به قول خودم خيلي روده درازي كرده درصورتي كه مي‌توانست جمع و جورتر و گيراتر بنويسد. كاريي كه در فصل‌هاي آخرين انجام داده.

 چند فصل آخر داستان را خيلي دوست داشتم و بعد از اينكه كتاب را تمام كردم دچار شك و شبهه شدم با خودم گفتم يعني همه فصل‌ها را يك نفر نوشته؟

 

پ ن: عكس بالا لسينگ را در دوران جواني نشان مي‌دهد الان حدود هفتاد و اندي دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 20:55  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

 

وقتي ريش قرمز و بقيه دكترها بالاي سر چومو داشتند تلاش مي كردند تا او را به زندگي برگردانند.

و آشپزها خم شده بودند توي چاه و فرياد مي‌زدند چومو، تا روحش دوباره به بدنش برگردد،

به خودم لرزيدم.

همه چيز اين فيلم از نورپردازي بگير تا قصه تو قصه بودن فيلم ديوونه‌ام كرد.

توشيرو دست مريزاد.

 

پ‌ ن : اولين بار توي نوجواني اين فيلم را ديدم ولي به اندازه امروز برايم تاثيرگذار نبود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:23  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي مي‌گويي مي‌آيي، ‌خنده‌ام مي‌گيرد. فقط خنده. نه ذوق زده مي‌شوم و نه حس ديگري. فقط به خودم مي‌خندم.

خيلي وقت است كه دوست ندارم كسي از راه دور بيايد. مي‌خواهم همانجا پشت درياها بماني. همان دور. دورِ نزديك. اينطوري بهتر حست مي‌كنم، گويي اينجايي. همين نزديكي‌ها. مي‌خواهي بيايي چه كني؟ همه چيز مثل سابق است. فقط ظاهر هر چيزي عوض شده. سن دوستان و آشنايان زياد شده. پيرها مرده‌اند. خانه‌هاي قديمي خراب شده. اصلا وقتي وارد كوچه قديميمان شوي شرط مي‌بندم نشناسيش. ديگر نه اثري از مشت عيسي است و نه پسرش فريدون. آخه با اين فريززهايي كه توي خانه هر كسي است ديگر احتياجي به يخ نيست كه بيايند و از دكه‌اش بخرند.

تنها چيزي كه تغيير نكرده سه تا مدرسه‌اي است كه داخل كوچه بود. سر جايشان هستند و بچه‌ها زنگ‌هاي تفريح كه مي‌شود از همان جيغ‌هاي بنفش مي‌كشند.

يك حس خاصي به اين كوچه دارم هم دوستش دارم هم ندارم. وقتي با ماشين از كنارش مي‌گذرم گردنم را كج مي‌كنم و به داخل آن نگاه مي‌كنم. خيلي وقت است كه مي‌خواهم بروم و مثل قديم داخل آن قدم بزنم. دوست ندارم هيچ آشناي قديمي را ببينم. فقط مي‌خواهم داخلش قدم بزنم و از كنار درخت‌هاي بلندش بگذرم. نگاه كنم به تنه‌‌هايي كه حتما الان قطور شده و بگردم دنبال قلب‌هايي كه سال‌ها پيش جوان‌ها رويش حك كردند. ببينم مي‌توانم اسم بچه‌ها را از توي آنها پيدا كنم. كوروس، كوروش، رافيك، سهيل، آرمن، زهره، ملاحت، داوود و ... حالا كه دارم اين اسم‌ها را مي‌نويسم به اين فكر افتادم كه چقدر كوچه‌ ما دختر  كم داشت.

 چه عشق‌هايي كه توي اين كوچه پا گرفت و آخرش به نتيجه‌اي نرسيد. از آن بالا به عشق‌هاي نوپا نگاه مي‌كردم.

كوچه قديمي يعني آريس و آلِكي كه با هاشون بزرگ شدم.  

يعني آنياي مهربون و عجيب.

يعني هوسپيان پير كه وقتي نمره بدي مي‌ گرفتم برايم كادو مي‌آورد.

 يعني مدرسه جمشيدجم و آقاي كريم دادي.

يعني زنگ ناقوس كليسا.

يعني كانون پرورش فكري كه هيچ وقت كلاسي را در آن نگذروندم ولي بعدظهرها ساختمان عجيبش شده بود مكان قايم باشك بازي ما بچه‌ها.

يعني  درخت‌هاي سبز سفارت و نسيم خنك عصرهايش.

يعني نماي نزديك پلاسكو با آن كانادا دُراي معروفش.

يعني گاروي خالي بند با آن بارِفس‌هاي بلند و آن موهاي لخت كه وقتي نگاهش مي‌كردي از يادت مي‌برد كه كمي و فقط كمي شيرين عقل است.

يعني پر كشيدن خيال به پشت كوچه به مشروب فروشي آسه با آن پسته‌ها و كالباس‌هاي خوشمزه.

فكرش را كه مي‌كنم مي‌بينم اين كوچه چقدر قصه داره. بايد روزي بنويسمشان.

حالا كه همه چيز را  گفتم چه نيازي است كه بيايي؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 7:48  توسط خلوت لیلا  | 

 

دارم توي زندگي ياد مي‌گيرم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:32  توسط خلوت لیلا  | 

 

نام كتاب: شب هزار و يكم

گردآوري: كيارنگ علايي

ناشر: كانون هنرمندان خراسان

قيمت: 2000 تومان

پر سياوشان/حسين لعل بذري داستاني از زبان مفقود الاثري است كه به گفته خودش دستش مثل پرچمي كه نخش از ميله در رفته باشد در مسير باد افتاده. او به خواب زني كه هشت سال پيش دوستش داشت مي‌آيد و اين بهانه‌اي مي‌شود براي روايت داستان.

پر سياوشان از آن دسته داستان‌هاي جذابي است كه تو را به فكر وامي‌دارد و مستت مي‌كند.

اين مجموعه داستان‌هاي خوب ديگري هم دارد. داستان «يادم تو را فراموش» خانم آرامي از جمله داستان‌هاي است كه با خواندن خطوط ابتدايي‌اش تو را با خود مي‌برد و نمي‌تواني داستان را نخوانده رها كني. بنظرم بعنوان اولين داستان مجموعه بهترين انتخاب بود.

و همينطور بازي ليلا صبوحي با آينه و بازي روزگار كه حالا دختر رعنا را جلوي چشم ناصر مي‌آورد.

«سلام خانم مرجان» را قبلا از دهان خود موسوي شنيده بودم ولي با خواندن دوباره آن ديدم تازگي‌اش را از دست نداده.

 

پ‌ ن 1: اگر كسي تمايل به تهيه كتاب داشت، مبلغ 2000 تومان واريز كند به حساب زير:

بانك اقتصاد نوين مشهد، شعبه تقي آباد  1805 ، شماره حساب 3-3338080-2 ، بنام كانون هنرمندان طوس خراسان(درآمد).

توي قبض بنويسيد بابت خريد كتاب شب هزار و يكم.

قبض را با آدرستان پست كنيد به اين نشاني: مشهد، خيابان صاحب الزمان(عج)، نبش مولوي شمالي، مجتمع فرهنگي هنري صاحب الزمان (عج)، كانون هنرمندان خراسان، دبيرخانه.( مربوط به خريد كتاب شب هزار و يكم)

پ ن 2: به جان تو نه به جان خودم يك قرون از مبلغ كتاب توي جيب من نمي‌رود. فقط بخاطر اينكه تعدادي از دوستان وصف اين كتاب را شنيده بودند و خواستار خريد آن بودند، طريقه تهيه آن را نوشتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:46  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

دارم مجموعه داستان «شب هزار و يكم» را مي‌خوانم و بوي آبگوشت پيچيده توي خانه. آبگوشت را اول صبحي توي ديزي سنگي بار گذاشته‌ام. ديزي سنگي كه ده سال پيش از مشهد برايم سر سوغات آوردند و گفتند اين با ديزي‌هاي ديگر فرق دارد و فقط يك جاي خاص توي مشهد درست مي‌كنند.

حالا اگر تو بنشيني و نان توي آب خوش رنگش تيليت كني و كوبيده‌اش را لاي نان سنگك بگذاري و بخوري، مي‌بيني الحق راست گفته‌اند. باور كن آبگوشتي كه توي اين ديزي به عمل مي‌آيد از آبگوشت رستوران آذري هم خوشمزه‌تر است.

 نمي‌دانم چرا وقتي صحبت از آبگوشت مي‌شود، دوست دارم فرهنگ و تمدن را كنار بگذارم و با مشت بكوبم روي پياز تا له شود و آبش از لابه‌لاي پوست قرمزش بزند بيرون. اما فقط دوست دارم چون زورم اينقدر نيست كه بكوبم روي آن و استخوان دستم نشكند.

وقتي ميروم به غذا سر بزنم. يك نگاهي هم از لاي پنجره به پيرمرد خودم مي‌اندارم. پيرمرد را كه يادتان هست. يك پست كامل راجع به او نوشتم و همين پست بعدها به يك داستان تبديل شد.

نمي‌دانم بوي غذا به مشامش خورده يا نه؟ كمي از آب آبگوشت را مي‌چشم و با سر و دست به او تعارف مي‌زنم. سيگارش را از بين لب‌هايش بيرون مي‌آورد و توي دودي كه از دهانش بيرون مي‌آيد، لبخند مي‌زند.

 

پ‌ن: پست بعدي در مورد همين كتاب «شب هزار و يكم» است.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 10:50  توسط خلوت لیلا  |