
بيشتر كارهايي كه شخصيتهاي داستانيم انجام ميدهند را قبلاً تجربه كردم. آنها هم مثل من و شما ميخورند، ميخوابند، كار ميكنند، عاشق ميشوند و ...
ولي موضوع اين است كه وقتي دارم مينويسم، ميبينم بعضي از اين تجربهها برميگردد به زمانهاي دور و اگر بنويسمش يك چيز كلي درميآيد. پس ميآيم و با شخصيت همراه ميشوم و سعي ميكنم كارها را با هم انجام دهيم.
مثل مرد داستانيم كه توي امواج دريا گير كرده و چند قلوپ آب هم نوش جان فرمودهاند. خوب من هم توي آبهاي شمال و استخر آب خوردهام، ترس برمداشته. اما از آن يك حس دور برايم باقي مانده. حالا بايد چكار كنم تا اين چند خط ملموستر و جذابتر شود؟ اگر بار و بنديل را جمع كنم و راهي شمال شوم هم فايدهاي ندارد، آخه كدام آدم عاقلي به آب سرد ميزند.
اينجاست كه مجبورم بروم توي حمام و دوش را باز كنم. و توي تشت مسي آب بريزم. طوريي كه از آب لبريز شود و بعد ماهي قرمزهايي را كه توي تنگ است بياورم و بريزم توي تشت و چند تا صدفي كه دارم را قل بدهم آن تو و بعد مقداري سبزي خوردن بريزم توي آب و خيال كنم اينها جلبك و گياهان دريايي هستند. بعد سرم را بكنم توي آب و آنقدر نگه دارم تا نفس كم بياورم و حبابها از گوشههاي لبم بيرون بزند و برود سطح آب و لپهاي پُرم فِس شوند ( حالا حتما اين فس كه مربوط به اِ ك س نميشود كه تو فكر بد ميكني) و براي اينكه بيشتر حس اين مرد داستانم را بگيرم قُلپ قُلپ آب بخورم و به سرفه بيفتم و موقع سرفه فكر كنم اگر در اين وضعيت ملك الموت بيايد سراغم و من را با خود ببرد به ديار فلان، چه خواهد شد؟ دوست و آشنا چه فكر ميكنند؟ كه اين دختره زير دوش آب غرق شده و شكمش پر از آب بوده!
حتما آن موقع شرلوك از توي تابوتش بيرون ميآيد تا راز مرگم را كشف كند. چون كارآگاههاي خودمان صنار هم نميارند. آنها هنوز درگير اين هستند كه آيا شهلا، لاله (زن محمد خاني) را كشته است يا نه؟ خوب حق بدهيد كه شرلوك بيايد تا ببيند من چطور زير دوش خفه شدهام.
البته نيازي به زا بهراه كردن شرلوك نيست چون تست را انجام دادم و الان صحيح و سالم هستم. فقط تك سرفههايي ميكنم كه آن هم تا چند ساعت ديگر رفع ميشود و خيال حلوا دادن به هيچ بني بشري را ندارم. اگر هم كسي حلوا ميخواهد ميتواند با رِندي نوشتن داستاني را به من پيشنهاد بدهد كه يك جورهايي احتياج به تستهاي خطرناك داشته باشد.