تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

 

با توجه به ساكي كه گوشه اتاقه اين بايد آخرين پست امسالم باشه. اگه همه چيز رو به ‌راه باشه 27 مي‌زنيم به جاده و مي‌ريم نشتارود. 

از آنجا كه يكي دو روز بيشتر هيچ جا بند نمي‌شم، قراره بچه‌ها براي محكم كاري با خودشان غُل و زنجير بيارند.

نمي‌دونم چرا فكر مي‌كنم اين سفر با سفرهاي قبلي فرق خواهد داشت. انگار اين دفعه يك طور ديگري قراره به جنگل و دريا و جاده نگاه كنم.

قراره توي اين سفر فقط بگيم و بخنديم و خوش بگذرونيم و بي‌خيال همه چيز بشيم. البته توي ساكم يك بسته كاغذ سفيد و يك مداد نوكي و كتاب «فرار» آليس مونرو را كه هنوز عيد نشده، عيدي گرفتم گذاشتم. پس از همين الان ميگم عيدتون مبارك و اميدوارم سال خوبي در پيش داشته باشيد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 6:13  توسط خلوت لیلا  | 

 

بيشتر كارهايي كه شخصيت‌هاي داستانيم  انجام مي‌دهند را قبلاً تجربه كردم. آنها هم مثل من و شما مي‌خورند، مي‌خوابند، كار مي‌كنند، عاشق مي‌شوند و ...

ولي موضوع اين است كه وقتي دارم مي‌نويسم، مي‌بينم بعضي از اين تجربه‌ها برمي‌گردد به زمان‌هاي دور و اگر بنويسمش يك چيز كلي درمي‌آيد. پس مي‌آيم و با شخصيت همراه مي‌شوم و سعي مي‌كنم كارها را با هم انجام دهيم.

مثل مرد داستانيم كه توي امواج دريا گير كرده و چند قلوپ آب هم نوش جان فرموده‌اند. خوب من هم توي آب‌هاي شمال و استخر آب خورده‌ام، ترس برم‌داشته. اما از آن  يك حس دور برايم باقي مانده. حالا بايد چكار كنم تا اين چند خط ملموستر و جذابتر شود؟ اگر بار و بنديل را جمع كنم و راهي شمال شوم هم فايده‌اي ندارد، آخه كدام آدم عاقلي به آب سرد مي‌زند.

اينجاست كه مجبورم بروم توي حمام و دوش را باز كنم. و توي تشت مسي آب بريزم. طوريي كه از آب لبريز شود و بعد ماهي‌ قرمزهايي را كه توي تنگ است بياورم و بريزم توي تشت و چند تا صدفي كه دارم را قل بدهم آن  تو و بعد مقداري سبزي خوردن بريزم توي آب و خيال كنم اينها جلبك و گياهان دريايي هستند. بعد سرم را بكنم توي آب و آنقدر نگه دارم تا نفس كم بياورم و حباب‌ها از گوشه‌هاي لبم بيرون بزند و برود سطح آب و لپ‌هاي پُرم فِس شوند ( حالا حتما اين فس كه مربوط به اِ ك س نمي‌شود كه تو فكر بد مي‌كني) و براي اينكه بيشتر حس اين مرد داستانم را  بگيرم قُلپ قُلپ آب بخورم و  به سرفه بيفتم و موقع سرفه فكر كنم اگر در اين وضعيت ملك الموت بيايد سراغم و من را با خود ببرد به ديار فلان، چه خواهد شد؟ دوست و آشنا چه فكر مي‌كنند؟ كه اين دختره زير دوش آب غرق شده و شكمش پر از آب بوده!

 حتما آن موقع شرلوك از توي تابوتش بيرون مي‌آيد تا راز مرگم را كشف كند. چون كارآگاه‌هاي خودمان صنار هم نمي‌ارند. آنها هنوز درگير اين هستند كه آيا شهلا، لاله (زن محمد خاني) را كشته است يا نه؟ خوب حق بدهيد كه شرلوك بيايد تا ببيند من چطور زير دوش خفه شده‌ام.

البته نيازي به زا به‌راه كردن شرلوك نيست چون  تست را انجام دادم و الان صحيح و سالم هستم. فقط تك سرفه‌هايي مي‌كنم كه آن هم تا چند ساعت ديگر رفع مي‌شود و خيال حلوا دادن به هيچ بني بشري را ندارم. اگر هم كسي حلوا مي‌خواهد مي‌تواند با رِندي نوشتن داستاني را به من پيشنهاد بدهد كه يك جورهايي احتياج به تست‌هاي خطرناك داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:45  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

با اينكه هنوز نيمه اسفند را رد نكرديم و توي زمستانيم، ولي صبح با صداي گنجشك‌ها بيدار شدم. همان صداي جيك‌جيك دسته جمعي‌شان كه براي همه آشنا است. ساعت كه 10:30 شد بدون ترس از سرما در تراس را باز گذاشتم تا نسيم بياد و هواي اتاق را تازه كند. داشتم «گيله مرد» را مي‌خواندم كه صداي ياكريم‌ها  گوشم را نوازش داد و حواسم را پرت كرد. پارسال كه آمديم توي اين خانه خبري از ياكريم‌ها نبود. بخاطر همين با شنيدن صداشان كلي ذوق كردم. عاشق صداشون هستم. براي مني كه با صداي اين پرنده‌ها بزرگ شدم، ‌نبودشان دور و بر خانه‌ام يعني فاجعه.

حالا كه دوباره به زندگيم برگشتند هر روز يك كاسه آب و مقداري دانه برايشان خواهم گذاشت، به اميد روزي كه همين دور و بر لانه‌شان را بسازند. 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 17:40  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

اگر اعمال زشت را زمين بپوشاند، دير يا زود سرانجام پيش چشم مردم فاش و آشكار خواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 7:59  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

ديروز عصر داشتم قدم مي‌زدم و توي حال خودم بودم كه يه عطري به مشامم خورد. خيلي آشنا بود نمي‌دونم چي بود ولي من رو برد به دوران نوجواني. هر چيزي بود برمي‌گشت به يك حس و خاطره خوب. مي‌خواستم اين بو بماند ولي نمي‌دانستم دنبال كدام يك از اين آدم‌ها بايد برم؟ زن، مرد، چاقه، لاغره، راست، چپ، ...؟ همانجا سر جايم براي لحظاتي ايستادم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 10:24  توسط خلوت لیلا  |