
صبح كه رفتم محل كارم، ديدم اي داد بيداد آقا دزده اومده و همه جا را جارو كرده. پاورچين پاورچين رفتم تو تا ببينم چي كم شده. اولين چيزي كه تو چشم ميزد ميز منشي بود كه بسان كف سر بعضي از آقايون خالي بود و خبري از كامپيوتر و متعلقاتش نبود.
عجب دزد با حوصلهاي بود. همه كشوها را گشته بود، حتي كابينت آشپزخونه رو. پنجرههاي رو به كوچه و خيابان اصلي هم باز بود. هر كي اومد گفت دزده از پنجره اومده بالا. هر چي هم ميخواستم همكارها را قانع كنم كه اين صحنه سازي هست و آقا دزده كليد داشته، كسي گوش نداد و حرف خودشان را زدند. پليس 110 كه اومد، قبل از اينكه ازش بپرسم اينكه ميگن شبها آقا پليسه بيداره چيه و چرا تو ديشب خواب بودي؟ گفت به چيزي كه دست نزديد. اومدم بگم مگه چيزي هم برامون باقي گذاشته كه دست بزنيم كه باز دندون رو جيگر زليخا گذاشتم. ( البته جگر زلي كه ديگه الان حال اومده). آخر سر هم ديدم نظر او هم نظر من است يعني طرف كليد داشته.
اين همه كتاب پليسي و جنايي كه دوران كودكي و نوجواني خوندم بالاخره بايد يه جايي بدردم بخوره. يه خدا بيامرزي براي آرسن لوپن فرستادم.
روز قبل من گوشي نوكيام را كه خيلي هم ازش بدم مياومد تو دفتر جا گذاشته بودم. مجهز به خط ايرانسل بود. اين خط را گذاشته بودم براي برو بچ غريبه و كساني را كه نميشناسم و همكارانم و 0912 هم مال دوستان و آشنايانم بود. ( حالا ببين تو چقدر عزيزي كه 0912 بهت دادم نه 0937 ، بزن زنگ رو.)
حالا همه اينها را گفتم كه بگويم اين دزده يا بي سواد بوده يا بويي از فرهنگ نبرده بود كه كتابخانه همكارمون را نديد. كافي بود يك نيم نگاهي بهش بندازه و بفهمه كه پر از كتابهاي عهد بوق تاريخي و پزشكي است. كه اگر ميبرد با فروشش چند صباحي راحت زندگي ميكرد. اصلا دست هم به كتابها نزده.

پ ن1: به سرت نزنه بياي كتابها را ببري. قراره دزد گير بذاريم.
پ ن2: جمعه صبح زود ميرم شيرازو. نيست ايام عيد خيلي بهم خوش گذشته و از قديم گفتن سالي كه نكوست ... و از اين حرفها. ميروم كه چند روزي رو كنار خواجه حافظ و كريم خان زند و ... بگذرونم.
پ ن3: خدا پدر و مادر ايرانسل را اگر دارد كه شك دارم داشته باشد بيامرزد كه خطهايش را اينقدر ارزان ميفروشد كه اينجور مواقع آدم دلش نسوزه.










