تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

آره تب چهل درجه، لرز و درد دارم. توي رختخواب هستم و پاهايم توي آب براي پاشويه. جان لاك از لاي در صدايم مي‌زند. مي‌گويد: «بيا بريم جزيره.»

با اينكه هنوز نمردم ولي بدم نمي‌آيد با او بروم به جزيره خوش آب و هوا. يكي از امتيازاتش اين است كه اقلا آنجا افراد زيادي هستند كه براي ليدري مي‌توان به آنها راي داد.

جان قول داده برم گرداند اما اگر ما رو نديديد حلال كنيد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:9  توسط خلوت لیلا  | 

 

ريچارد كلايدر من دارد مي‌نوازد و من مي‌نويسم. Player را كوچك كردم گذاشتم اون بالا سمت راست مونيتور و Word اين پائين سمت چپ. همينطور كه مي‌نويسم به انگشتان جادوئيش نگاه مي‌كنم، دارد قطعه «قصيده براي آدلين» را مي‌زند.

 

ديشب رفتم نمايشگاه اما نه براي خريد كتاب. رفته بودم تا از ازدحام مردم بگذرم و خوب تماشايشان كنم و بروم به غرفه‌اي كه دوستانم از راه دور قرار بود بيايند و در آنجا حضور داشته باشند. دوستاني كه در دلم جاي دارند. ابتدا از دور ايستادم  نگاهشان كردم. برق شادي را توي چشمانشان وقتي با مراجعين صحبت مي‌كردم ديدم.  همه سرزنده و سرحال بودند.

 

اين موقع سال وقتي توي خيابان قدم مي‌زنم،‌ معمولاً سعي مي‌كنم از كوچه‌هايي عبور كنم كه اقاقيا دارند. عطرش مستم مي‌كند.

 

توي نمايشگاه كتاب «من گنجشك نيستم» مصطفي مستور را هديه گرفتم. امروز شروع مي‌كنم به خواندنش. نخوانده توصيه مي‌كنم تهيه‌اش كنيد و بخوانيد.

 

مي‌گويند لايه زيرين «لاست» گرفته شده از تورات است. حالا كه دارم فيلم را مي‌بينم و از كار و زندگي افتاده‌ام، بد نيست تورات را هم بخوانم، ببينم چه مي‌گويد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:15  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

نام كتاب: پلك ( داستانك‌هايي به فاصله يك پلك بر هم زدن)

موضوع: مجموعه داستان‌هاي كوتاه

ترجمه و گردآوري: اسدالله امرايي

نشر: لحن نو

قيمت: 3200 تومان

آره اين مجموعه فلش فيكشن را پنجشنبه گرفتم. الان دور از جون شما مثل فلان پشيمانم. 189 تا داستانك دارد. اما خريد اين كتاب يعني دور ريختن پول. ميگي نه اولين داستان كتاب را مي‌گذارم تا بخواني.   

كاش بجاي خريدن آن، كتاب «الاغي كه يكي از نعل‌هايش را در جزاير هاوايي گم كرد» را مي‌خريدم. حالا نگو هنوز چاپ نشده، خوب بالاخره چاپ مي‌شه.

«پيرمرد اداي كودكان را در مي‌آورد. گاهي هم با هم سن و سالان خود در آسايشگاه سالمندان به بي‌كسي خود مي‌گريست. به بازي بي‌انتهاي زندگي رنگ فراموشي مي‌زد. خود را براي مرگ آماده مي‌كرد، انگار. صبحانه‌اش را كه روي ميز گذاشته بودند، دست نخورده برگرداندند. راستي براي ورزش صبحگاهي هم نيامده بود.»

آها اين را هم بگويم كه تا كتاب را گرفتم دستم ديدم شيرازه‌اش از هم پاشيد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:31  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

اين فيلم حرف براي گفتن زياد دارد. اما چيزي كه خيلي به دلم نشست اين بود كه مي‌شود در بدترين حالت‌هاي زندگي هم اميد داشت. مي‌شود بدي را تحمل كرد و افسرده و دلسرد نشد.

ديدن فيلم را در حال حاضر به افراد زير پيشنهاد مي‌كنم:

كساني كه در حال غر زدن و ناليدن از روزگار هستند.

كساني كه دچار افسردگي شدند.

 كساني كه هميشه اميدوار و خوش بين هستند. (براي اينكه درصد اين اميدواري بالاتر برود.)

 

پ ن۱: مشخصات فيلم: رهايي از شاوشنگ/ سال 1994 / درام/ كارگردان Frank Darabont / بازيگران Tim Robbins - Morgan Freeman - Bob Gunton

پ ن۲: اگر فيلتر شكن خوبي سراغ داريد ما را بي‌نصيب نگذاريد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:54  توسط خلوت لیلا  | 

 

ديشب عزيزي زنگ زد و گفت: «روزت مبارك، كهنه معلم.»

همين يك زنگ ما را بس.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:57  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

مي‌داني ساعت نزديك يك صبح است و از مهماني برگشته‌ام خانه. درِ بالكن را باز كردم و توي تاريكي نشستم و چشم دوختم به باران. پلك‌هايم را بسته‌ام و به صداي آن روي برگ، روي خاك، روي ديوار سيماني، روي نرده، ‌روي سطل خالي كه گوشه حياط است گوش مي‌دهم.

هوس يك خانه گلي كرده‌ام با يك ايوان بزرگ. بنشينم و سرم را بگذارم روي متكايي كه تكيه‌اش به ديوار گچي است. پاهايم را دراز كنم روي حصيرها و زل بزنم به درخت‌هاي روبرويي كه صداي جيرجيرك از آن مي‌آيد و من به عادت بچه‌گي بگردم دنبال صدايش. راستي چرا هيچوقت نتوانستم جيرجيرك را پيدا كنم؟

خوب است همين چند شاخه مو هست كه اقلا دلم را به آن خوش كنم و نهال كوچك نمي‌دانم پرتقال يا نارنج توي حياط كه از اين بالا خيلي كوچك بنظر مي‌رسد. دلم رعد و برق هم مي‌خواهد، رعدي وحشتناك كه ته دلم را خالي كند.

مي‌داني؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:11  توسط خلوت لیلا  | 

 

http://best2web.blogfa.com/post-2249.aspx

من و عقيده چهار روز شيراز بوديم. هوا عالي بود. گشتن رو از بهترين جاي شهر، يعني از نارنجستان قوام شروع كرديم. به محض ورود بوي بهار نارنج مستمان كرد. ما هم كه نديد بديد اينقدر دود خورديم كه تا يه كم هواي خوب و از اين بوهاي گوگولي مگولي بهمان مي‌خورد، از خود بي‌خود مي‌شويم.

درخت‌هاي نارنج قوام نسبت به جاهاي ديگر شيراز بهتر بود. شايد بخاطر نوع خاكش بود. خلاصه هيچ جاي ديگر اين عطر را به اين خوبي استشمام نكرديم حتي توي باغ عفيف آباد.

وودي آلن را هم با خودم برده بودم شيراز. البته خودش را كه نه منظورم كتاب «مرگ در مي‌زند» او است. توي باغ‌هاي مختلف چند تا از داستان‌هايش را خوانديم.

چون سري قبل تخت جمشيد را ديده بوديم و خيلي جاها را به بهانه تعميرات و فصل بهار بسته بودند سراغش نرفتيم و بجاش مكان‌هايي را كه دوست داشتيم از جمله بازار وكيل را دو بار ديديم. خلاصه همه جا رفتيم از سر قبر كريم خان زند بگير تا ...

خودمونيم‌ها اين شيرازي‌ها چقدر تفريحگاه دارند من اگر شيرازي بودم عصرها خانه نميِ‌ماندم و مي‌زدم بيرون. اما خوبه اونجا زندگي نمي‌كنم چون اگر اينطور مي‌شد حسابي تنبل مي‌شدم. راستي نظرم راجع به مردم شيراز برگشت به اين نتيجه رسيدم كه اين شيرازي‌هاي دور و برم شيرازي اصلاح شده هستند.

 

پ‌ ن 1: همسفر اگر خوب باشد سفر دلپذير مي‌شود و خاطرات آن دلنشين. ميگي نه بيا چند روز با اين رفيق ما برو سفر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:14  توسط خلوت لیلا  |