تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

نام كتاب: اين روشناي نزديك ( منتخب آثار داستان نويسان و شاعران جوان)

گردآورنده: محسن سراجي

انتشارات: سخن گستر

نوبت چاپ: اول/1388

قيمت دوره سه جلدي: 13500 تومان

 

مقدمه كتاب: «اين روشناي نزديك، يك ميهماني است و شما كه الان داريد اين خطوط را مي‌خوانيد ميهمان هستيد. ميهمان داستان نويسان و شاعران جوان ايراني. اگر تاريكيم، ايمان داريم به اين روشناي نزديك. . .»

معرفي اين كتاب بهانه‌اي است براي صحبت از مهندس سراجي كه دارد خوب پيش مي‌رود. با توجه به اينكه شناخت كاملي از داستان و شعر دارد، تلاش مي‌كند تا اين مقوله جايگاه خودش را در ايران بدست بياورد. و با در نظر گرفتن اين مطلب كه شغل اصليش چيز ديگري است و نياز مادي ( توي اين كارها اگر جيزي از جيب نگذاريم بايد خدا را شكر كنيم) به اين كار ندارد ولي براي كمك به اينكه ادبيات جاي خودش را  در كشور بدست بياود و براي تشويق نويسنده‌گان، دست به چينن حركت‌هايي مي‌زند، كه جا دارد در اينجا از كارهاي اين جوان پر انرژي تشكر كنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 21:25  توسط خلوت لیلا  | 

 

«ايران» حدود يك ماه است كه خودش را گم كرده. با توجه به اينكه قبل از گم شدن دچار توهم شده بود و دنبال مامش مي‌گشت. شايد بتوانيد او را در پايان روز جمعه 22 پيدا كنيد. آخرين خبر حاكي است كه او به دنبال 4 سايه خيالي در كوچه و خيابان‌ها سرگردان بوده.

 از يابنده تقاضا دارم پس از پيدا كردن ايران آن را تكاني بدهد. شايد هيجان كاذبش فروكش كرده و متوجه تكرار اين پروسه تاريخي شود. ضمناً مژدگاني شما هم محفوظ مي‌باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:19  توسط خلوت لیلا  | 

 

كِر‌كره بالا است. آفتاب تا اولين سراميك اتاق پيش روي كرده. روي صندليش نشسته و چيزي مي‌نويسد. موهاي فرفريش تا پشت گردن پائين آمده. هيكل نسبتاً پُري دارد، بگي، نگي  رو به چاقي.

 دختر چشم از او برنمي‌دارد. به ارتفاع يك طبقه و عرض يك كوچه با هم فاصله دارند. دل‌هايشان معلوم نيست كجا سير مي‌كند؟ دل دختر كه معلوم است، دل مرد معلوم نيست كجاست؟

كار هر روزش است. آنقدر به اتاق كارش زل مي‌زند تا اينكه مرد براي رفع خستگي از جايش بلند ‌شود و بيايد توي بالكن. آنموقع، نفسش را توي سينه حبس مي‌كند و جرات نمي‌كند به مرد نگاه كند. سرش را مي‌گيرد به طرف انتهاي كوچه و زل مي‌زند به ناكجا آباد. هر دفعه كه مي‌خواهد سرش را بچرخاند به سمت ديگر كوچه، يك نگاه گذرا به مرد مي‌اندازد.

اما مرد توي عالم ديگري است، انگار اصلا او را نمي‌بيند. به سيگارش پك مي‌زند و به همه جا نگاه مي‌كند به جز دو سه متر بالاتر. دختر را با موهاي بلند نمي‌بيند. شايد برايش بيش از اندازه معمولي است. و شايد بخاطر اين باشد كه دختر عرضه زل زدن به چشم مرد را ندارد. بقيه را هم همينگونه از دست داده است. با همين خجالت بي‌مورد.

توي اين چند ماهه فقط سه بار، دختر بعد از چرخاندن سرش و نگاه دزدانه و سريعي كه به مرد انداخته بود ديده بود كه به او نگاه مي‌كند. اما همان سه بار هم سريع چشم برداشته بود. اگر حتي يك بارش را هم كمي مكث مي‌كرد حتما همان اتفاقي كه دوست داشت مي‌افتاد.

. . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:13  توسط خلوت لیلا  | 

 

با توجه به اينكه جمعه ساعت 7 به سمت لالون حركت كردم و ساعت 8 شب رسيدم خانه،‌ پس عنوان پستم بايد «پياده روي به لالون » باشد، اما چرا محمد شد.

محمد با وجود اينكه بيماري ام اس دارد پا به پاي ما بالا آمد اگر هم كمي كندتر از ما بود براي گرفتگي عضلاني پايش بود نه بخاطر بيماريش. محمدي كه شاید زمانی باید روي ويلچر مي‌نشست حالا با ما از كوه بالا مي‌آمد. از ميان رود و صخره و يخ رد مي‌شد. سختي راه هيچ تاثيري روي روحيه خوبش نداشت.

مسير برگشت، توي ماشين سعي كردم فقط به حرف‌هايش گوش كنم. مي‌گفت و مي‌گفت براي من، پريسا، محسن و مهدي. با اعتماد بنفس مي‌گفت چكار كرده. همه با احترام و تحسين نگاهش مي‌كرديم. محمد با حرف‌هايش توي دل ما نشسته بود. محمد نمي‌دانست چقدر دوستش داريم.

 

پ ن: اين عكس را گذاشتم، به ياد دوستاني كه اين سري نيامده بودند و البته جايشان خالي بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:47  توسط خلوت لیلا  | 

 

پ ن: ندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:46  توسط خلوت لیلا  |