
آبجي تكيه داده به بالش و پاهايش را روي هم انداخته. كتاب را گرفته دستش و مَحلم نميگذارد. بد جور رفته توي بحر كتاب. مگر ميشود، كسي بربادرفته را بگيرد دستش و حواسش جاي ديگري باشد. دلم ميخواهد با هم آشتي كنيم و حرف بزنيم. از صبح كه با هم قهر كرديم كلي حرف نگفته توي دلم مانده. دو سه بار الكي به بهانه برداشتن چيزي از كنارش رد شدم ولي اصلا نگاهم نكرد. حتي زير چشمي، از آن نگاههايي كه مردمك چشم تكان نميخورد، ولي ميتواني يك متر آن طرف و اين طرف خودت را ببيني.
اين يعني عصباني است و به اين زودي با من آشتي نميكند. حالا چكار كنم دلم تنگ شده، حوصلهام سر رفته. اگر آشتي كنيم وقتي از كتاب خواندن خسته شد من آن را برميدارم و ميخوانم و دوباره نوبت او ميشود. اينطوري قصه بيشتر ميچسبد. حتي اگر قبلاً آن را خوانده باشم.
بهتر است از كنارش رد شوم و پايش را لگد كنم. اينطوري از نگاهش ميفهمم كه نرم شده يا نه؟ آره فكر خوبي است.
ميروم طرفش. انگشتان آن پايي كه روي زمين است را لگد ميكنم و ميآيم رد شوم كه خشمگين نيم خيز ميشود و با آن پايي كه بالا بود، ميكوبد به پشتم و چشمهايش را درشت ميكند و ميگويد: «اُي مگه كوري؟» سر زبانم ميآيد كه بگويم آبجي با من آشتي ميكني كه بجايش ميگويم: «خودتي عوضي.» و با اين حرف ميدانم حالا حالاها آشتي نميكند.
اگر با هم حرف ميزديم، برايش ميگفتم صبح كه رفتم خريد، پسر همسايه جديده را ديدم. از مغازه مش رحيم تا دم خانه دنبالم راه افتاد و موقع بالا آمدن من را توي راهرو نگه داشت. نه اينكه به زور نگه دارد نه. گفت: «يك دقيقه وايسا» منم واستادم، گفتم شايد كار مهمي داشته باشد.
بايد اينها را بهش بگويم كه اگر فردا يا پس فردا آشتي كرد و بعد قضيه را فهميد، دبه نكند كه چرا به من نگفتي؟! شايدم از نظر او مهم نباشد. بالاخره اين پسر همسايه مهمتر از رت باتلر كه نيست. اقلاً رت يك كار هيجاني انجام ميدهد و اسكارلت را ميبوسد. من كه فقط دم در توي راهرو دو تا حرف نصف و نيمه عاشقانه شنيدم كه اونم معلوم نيست درست شنيدم يا نه ؟ چون تمام مدت كه اون پته پته ميكرد من سرم پائين بود و به ساقههاي سبزيهايي نگاه ميكردم كه از ساك زده بود بيرون و حالا كو تا برسيم به بوسه عاشقانه.
چطوره برم منت كشي و بهش بگم مياي آشتي كنيم؟ ...















