تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

آبجي تكيه داده به بالش و پاهايش را روي هم انداخته. كتاب را گرفته دستش و مَحلم نمي‌گذارد. بد جور رفته توي بحر كتاب. مگر مي‌شود، كسي بربادرفته را بگيرد دستش و حواسش جاي ديگري باشد. دلم مي‌خواهد با هم آشتي كنيم و حرف بزنيم. از صبح كه با هم قهر كرديم كلي حرف نگفته توي دلم مانده. دو سه بار الكي به بهانه برداشتن چيزي از كنارش رد شدم ولي اصلا نگاهم نكرد. حتي زير چشمي، از آن نگاه‌هايي كه مردمك چشم تكان نمي‌خورد، ولي مي‌تواني يك متر آن طرف و اين طرف خودت را ببيني.

اين يعني عصباني است و به اين زودي با من آشتي نمي‌كند. حالا چكار كنم دلم تنگ شده، حوصله‌ام سر رفته. اگر آشتي كنيم وقتي از كتاب خواندن خسته شد من آن را برمي‌دارم و مي‌خوانم و دوباره نوبت او مي‌شود. اين‌طوري قصه بيشتر مي‌چسبد. حتي اگر قبلاً  آن را خوانده باشم.

بهتر است از كنارش رد ‌شوم و پايش را لگد كنم. اينطوري از نگاهش مي‌فهمم كه نرم شده يا نه؟ آره فكر خوبي است.

مي‌روم طرفش. انگشتان آن پايي كه روي زمين است را لگد مي‌كنم و مي‌آيم رد شوم كه خشمگين نيم خيز مي‌شود و با آن پايي كه بالا بود، مي‌كوبد به پشتم و چشم‌هايش را  درشت مي‌كند و مي‌گويد: «اُي مگه كوري؟» سر زبانم مي‌آيد كه بگويم آبجي با من آشتي مي‌كني كه بجايش مي‌گويم: «خودتي عوضي.» و با اين حرف مي‌دانم حالا حالاها آشتي نمي‌كند.

اگر با هم حرف مي‌زديم، برايش مي‌گفتم صبح كه رفتم خريد، پسر همسايه جديده را ديدم. از مغازه مش رحيم تا دم خانه دنبالم راه افتاد و موقع بالا آمدن من را توي راهرو نگه داشت. نه اينكه به زور نگه دارد نه. گفت: «يك دقيقه وايسا» منم واستادم، گفتم شايد كار مهمي داشته باشد.

بايد اينها را بهش بگويم كه اگر فردا يا پس فردا آشتي كرد و بعد قضيه را فهميد، دبه نكند كه چرا به من نگفتي؟! شايدم از نظر او مهم نباشد. بالاخره اين پسر همسايه مهمتر از رت باتلر كه نيست. اقلاً رت يك كار هيجاني انجام مي‌دهد و اسكارلت را مي‌بوسد. من كه فقط دم در توي راهرو دو تا حرف نصف و نيمه عاشقانه شنيدم كه اونم معلوم نيست درست شنيدم يا نه ؟ چون تمام مدت كه اون پته پته مي‌كرد من سرم پائين بود و به ساقه‌هاي سبزي‌هايي نگاه مي‌كردم كه از ساك زده بود بيرون و حالا كو تا برسيم به بوسه‌ عاشقانه.

چطوره برم منت كشي و بهش بگم مياي آشتي كنيم؟ ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 19:38  توسط خلوت لیلا  | 

 

نام كتاب: هلوي غول پيكر

نويسنده: رولد دال

ترجمه: ساغر صادقيان

انتشارات: كتاب مريم ( وابسته به نشر مركز)

قيمت: 2000 تومان

 

«يك روز، پدر و مادر جيمز به لندن رفتند تا خريد كنند و در آنجا يك اتفاق وحشتناك برايشان رخ داد. باورتان مي‌شود: يك كرگدن عصباني خيلي گُنده كه از باغ وحش لندن فرار كرده بود، در روز روشن و در يك خيابان شلوغ، هر دوي آنها را خورد!»

از الان گفته باشم كه اين كتاب براي گروه سني نوجوانان نوشته شده است ولي بنظر من اين كتاب بدرد سنين نُه تا نود و نه سال مي‌خورد. تازه توش كلي نقاشي هست كه نمي‌گذارد، خسته شويد.

 

پ ن: توصيه مي‌كنم اين كتاب را براي كودك درونتان بخريد.

پ ن: هيچ كدامتان هم نخريد، مي‌دانم كه شيدا مي‌خرد.

پ ن: عكس‌ها مربوط به اصل كتاب است، توي ترجمه فارسي  عكس‌ها فرق مي‌كند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:45  توسط خلوت لیلا  | 

 

در باره من

در باره تو

در باره ما

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:21  توسط خلوت لیلا  | 

 

اهل بازي نيستم. پلي استيشن و ايكس باكس هم ندارم. آممممما شنيدم بازي لاست آمده. مگه ميشه از بازي لاست گذشت؟ از فردا مي‌رم دنبالش و بازي كامپيوتريش را مي‌گيرم. شنيدم توي بازيش كشتن اون هيولا سياه دودي خيلي سخته. اگر شما بازي كرديد و فهميديد چطوري ميشه كشتش به منم بگيد.

جمعه نوزده تير كه از چالوس به سمت تهران برمي‌گشتم، توي همان ترافيك شلوغ، ماشين‌ها و سرنشين‌هايشان كارهاي مخملي مي‌كردند. نه بگي منم قاطيشون بودم و دستم را از شيشه بيرون بردم، ‌نه. استغفرالله. زبانت را گاز بگير. نه من از اين كارها نكردم. اما خودمونيما چقدر هواي جاده سرد بود، يخ كردم.

 

كارها خوابيده. همه منتظرند تا اوضاع سر و سامان بگيرد و كارها تكاني بخورد. تا كي مي‌خواهند منتظر بمانند خدا مي‌داند؟ يعني تا آن موقع نبايد پول در آورد و زندگي كرد؟

حالا آنهايي كه بيكارند لطفا يك مشت انرژي مثبت فوت كنند طرف بنده تا كار ما تكاني بخورد و يك لقمه نان و ويسكي گيرمان بيايد.

بعلت آلودگي اين چند روزه تهران، كلي خس و خاشاك به پوشال كولر ما چسبيده. بنظر شما چطوري تميزش كنم؟

 

آن دسته از آقاياني كه از من كتاب اماني گرفتند و به روي مباركشان نمي‌آورند، لطفاً كتاب‌ها را بياورند و پس بدهند. دقت كنيد نوشتم آقايان با خانم‌ها نبودم. خانم‌ها فعلاً فرجه دارند.

 

مصرف ماست خانه ما زياد بود، زيادترم شده. يكي آمده به اين داداش ما گفته اگر دوغ خانگي درست كني و كمي نعنا قاطيش كني و 3 ساعت بگذاري توي آفتاب، دوغ گاز دار در حد تيم ملي درست ميشه. حالا توي اين بي‌آفتابي، هر روز ميره يك شيشه بزرگ دوغ  درست مي‌كنه ميذاره توي تراس. اما دريغ از آفتاب خانم.  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:1  توسط خلوت لیلا  | 

 

 اين را كه مي‌بينيد سوار اسب شده، شيرينه. اونم فرهاد بيچاره است كه بخاطر حجب و حيايي كه دارد، شيرين خسته را با اسبش روي دوشش گذاشته.

 روايت است كه شيرين نمي‌دانست فرهاد عاشقش است. خدائيش چقدر كند ذهن بوده. فكر مي‌كرد فري يك مهندسه. توي مايه‌هاي زمين‌شناسي و اينجور رشته‌ها كه هي كوه مي‌كند. پيش خودش مي‌گفت حتماً مي‌خواهد روي لايه‌هاي مختلف سنگ‌ها كار كند. اينقدر نفهميد كه فرهاد بالاخره خودكشي كرد. اونم با چي با همان كلنگ معروفش. البته هنوز معلوم نشده كه اول با كلنگ زد تو سر خودش و بعد از كوه پرت شد يا نه اول خودش را پرت كرد و بعد توي راه با كلنگ زد توي سرش.

 

پ ن: اين «آقا ميري» هم شيطونه‌ها توي اين همه سوژه رفته سراغ چي.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:9  توسط خلوت لیلا  | 

 

بخوان، بنويس، دوباره نويسي كن و اين سه كار را تا سر حد انزجار ادامه بده و بعد، باز هم كمي بيشتر.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 7:59  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

طوفان با سر و صدا از لاي درزِ در و پنجره پيچيده توي خانه. تمام اثاثه خانه توي هوا ولو شده.

دارم دور خودم مي‌چرخم.

چرخ، چرخ، چرخ.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 6:7  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

هيچ چيز آنطور كه بنظر مي‌آيد، نيست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:3  توسط خلوت لیلا  |