
روزي از روزها كه مجنون داشت توي دشت قدم ميزد، ميبيند آهويي در دام افتاده. حالا اينكه مجنون آن موقع توي دشت چكار داشته و سر ليلي را با چي گرم كرده، نداريم.
ميرود جلو و ميبيند اي داد بيداد، اين آهو كه كُپ ليلي است. تنها چيزي كه از ليلي كم دارد سرمه است.
نرگسش را نداه سرمه جلي ورنه بودي بعينه او ليلي
براي همين رفت طرف آهو تا از دامي كه گرفتارش شده رهاش كند. حالا باز كار ندارم كه بگويم بابا تو كه اينقدر ليلي پرستي، پس چرا تنها رفتي صفا سيتي؟ حتما موبايلش را هم از دسترس ليلي خارج كرده. ( حالا گير نده كه اون موقع موبايل نبوده. آره موبايل نبود ولي بستني ليواني كه بود. يه نخ بلند به دو تا ليوان ميبستند و هر كدومشون يكي را ميگذاشتند توي جيبشون.)
آره شروع كرد به ناز و نوازشش و فيلش ياد هندوستان كرد و گفت غلط كردم ديگر تنهايي نميآيم تفرج.
بوسه بر چشم و گردن او داد رشته از دست و پاي او بگشاد.
اينها را گفتم تا به اينجا برسم كه اي بابا توي اين دور و زمانهاي كه ما زندگي ميكنيم، دريغ از يك عشق واقعي حالا نخواستيم كسي را ببينيم كه بخاطر شباهت كسي يا چيزي يا كسي به معشوقش، اينطوري عكس العمل نشان دهد.
پ ن1: مثنوي هفت اورنگ / عبدالرحمن بن احمد جامي/ قصه خلاص كردن مجنون آهو را از دست صياد بسبب مشابه بودن وي ليلي را.
پ ن2: اون قديما براي اينكه تلفن از دسترس خارج شود فقط كافي بود يك گره پاپيوني به نخ ميزدند.