تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

از تاكسي كه پياده شدند، پسر مانتو مادر را چنگ زد. سرش را بالا گرفت و با اخم گفت: «شما كه گفتيد نينجا وجود نداره، پس اينا چين؟!»

 مادر چشم دوخت به مردهاي تنومندي كه زره به تن داشتند و با فاصله كمي از هم ايستاده بودند. دست پسر را محكم توي دست‌هايش فشار داد و گفت: «اينها نينجا نيستند...»

پسر صبر نكرد تا بقيه حرف مادر را بشنود، دويد طرف يكي از آنها. 

سياه‌پوش به سمت پسر چرخيد و باتونش را تا نيمه بيرون كشيد.

پسر سر جايش ميخكوب شد. عروسك نينجايي را كه مي‌خواست به مرد بدهد از دستش افتاد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:50  توسط خلوت لیلا  | 

 

روزي از روزها كه مجنون داشت توي دشت قدم مي‌زد، مي‌بيند آهويي در دام افتاده. حالا اينكه مجنون آن موقع توي دشت چكار داشته و سر ليلي را با چي گرم كرده، نداريم.

مي‌رود جلو و مي‌بيند اي داد بيداد، اين آهو كه كُپ ليلي است. تنها چيزي كه از ليلي كم دارد سرمه است.

نرگسش را نداه سرمه جلي      ورنه بودي بعينه او ليلي

براي همين رفت طرف آهو تا از دامي كه گرفتارش شده رهاش كند. حالا باز كار ندارم كه بگويم بابا تو كه اينقدر ليلي پرستي، پس چرا تنها رفتي صفا سيتي؟ حتما موبايلش را هم از دسترس ليلي خارج كرده. ( حالا گير نده كه اون موقع موبايل نبوده. آره موبايل نبود ولي بستني ليواني كه بود. يه نخ بلند به دو تا ليوان مي‌بستند و هر كدومشون يكي را مي‌گذاشتند توي جيبشون.)

آره شروع كرد به ناز و نوازشش و فيلش ياد هندوستان كرد و گفت غلط كردم ديگر تنهايي نمي‌آيم تفرج.

بوسه بر چشم و گردن او داد      رشته از دست و پاي او بگشاد.

اينها را گفتم تا به اينجا برسم كه اي بابا توي اين دور و زمانه‌اي كه ما زندگي مي‌كنيم، دريغ از يك عشق واقعي حالا نخواستيم كسي را ببينيم كه بخاطر شباهت كسي يا چيزي يا كسي به معشوقش، اينطوري عكس العمل نشان دهد.

 

پ ن1: مثنوي هفت اورنگ / عبدالرحمن بن احمد جامي/ قصه خلاص كردن مجنون آهو را از دست صياد بسبب مشابه بودن وي ليلي را.

پ ن2: اون قديما براي اينكه تلفن از دسترس خارج شود فقط كافي بود يك گره پاپيوني به نخ مي‌زدند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 21:38  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

از ايستگاهِ مترو حسن آباد بيرون آمدم و به سمت ابوسعيد راه افتادم. وقتي به نرده‌هاي پارك شهر رسيدم، خودم و خودت و زهره و خواهرش را ديدم كه  آن روز عصر توي پارك بازي مي‌كرديم. زهره را كه يادت مي‌‌آيد همان دختر مو بلندي كه روبروي خانه ما طبقه چهارم، مي‌نشست. اگر يادت نيامد بايد بگويم همان دختري كه با فرهاد دوست شده بود و بعد ملي زرنگه دوست پسرش را از چنگش درآورد و الان صاحب يك دختر بزرگ هستند. راستي اگر زهره با فرهاد ازدواج مي‌كرد زندگيش چطور مي‌شد ؟ چند تا بچه داشتند؟

بگذريم داشتم مي‌گفتم با هم شال و كلاه كرديم كه برويم پارك و زير آن درخت‌هاي سالخورده‌اش بازي كنيم كه يكي درآمد و گفت غذا هم ببريم. باقلي پلويي كه از ظهر مانده بود را توي قابلمه ريختيم و راه افتاديم. راستي آنجا باقلي پلو هم مي‌خوري؟ فكر نمي‌كنم اگر اينطور بود حتماً هيكلت مثل من قناس شده بود و اين هيكل باربي را نداشتي.

آره قابلمه را برداشتيم و از آنجا كه غذاي خالي حتي اگر چلوكباب نايب هم باشد همينطوري خشك و خالي از گلويم پائين نمي‌رود و بايد يك سالادي حالا اگر نبود خياري اگر اون هم نبود پيازي باشد كه كنار سفره يك نفر با مشت بكوبد روي آن. (آخ كه چه مزه‌ اي دارد پياز آب لمبو خوردن با غذا.) تا آنجا كه يادم است با هم ماست برديم. رفتيم توي پارك و با توپي  كه برده بوديم واليبال بازي كرديم و يادم نيست شايد وسطي هم بازي كرديم. مگه مي‌شد جايي توپ باشد و وسطي بازي نكنيم؟ آره توپ بازي كرديم و بعد دور هم پشت به درختي بزرگ كه نمي‌دانم اسمش چه بود ولي پر شاخ و برگ بود نشستيم به خوردن. يادم است وقتي كه چهار تايي ته قابلمه را در آورديم بازم گرسنه بوديم و سير نشده بوديم و ...

حالا نمي‌دانم بر سر آن زهره نوجوان كه دوست پسرش را از چنگش در آوردند و تا سالها با حسرت از كنار مغازه‌اش رد مي شد چه آمده؟ آيا بعد از آن ماجرا توانست به مردي اعتماد كند؟

  تو را كه مي‌دانم كجايي. ظاهر قضيه مشخص است.

خودم هم كه گفتم از مترو حسن آباد در آمدم و داشتم خيابان را گز مي‌كردم و مي‌رفتم مطب دندانپزشكي تا دندانم را عصب كشي كنم كه چشمم به پارك شهر افتاد و اين خاطره برايم زنده شد. بيا اينجا تمامش كنيم چون خودت خوب مي‌داني كه هر قدم كه بردارم باز خاطراتي برايم زنده مي‌شود و حالا تو هيچي اين بنده خدايي كه گذرش به اين وب افتاده چه گناهي دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:38  توسط خلوت لیلا  | 

اين پايان بندي فيلم اِلي تا چند وقت پيش شده بود دردسر. هر كس نظرش را مي‌گفت و تا مي‌آمدم نظرم را بگويم مي‌پريدند توي حرفم كه مگه تو جنازه الي را نديدي؟ مگه تو نقدها را نمي‌خواني؟

تا آنجا كه مي‌دانم، فيلم خوب را درست مي‌فهمم. و سر الي دچار شك شدم كه چرا فقط نظر من اين است. تا اينكه خدا پدر و مادر اين آقاي امير رضا نوري پرتو را بيامرزد، آمد و توي نقدش گفت كه بابا پايان بندي الي ممكن است اين باشد كه ليلا مي‌گويد. البته نگفت ليلا، دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ ولي دقيقاً دلايلي را آورد كه من هم به آن اشاره داشتم.

«... و نيز واكنشش در برابر ديدن جسد ( شايد احتمالي) الي و همچنين سكوتِ مرموز و دوست داشتني‌اش در سكانسي كه ساك الي را در ماشين با خود مي‌برد، باز هم به همان فرضيه زنده بودن الي دامن مي‌زند و از عليرضا شخصيتي پديد مي‌آورد كه پس از پايان فيلم نيز ذهن تماشاگر را رها نمي‌كند.»

 

پ ن1: ماهنامه فيلمنامه نويسي- فيلم نگار/ شماره 82/ مرداد 1388/ صفحه 13.

پ ن2: جلسات مثنوي خواني از هفته ديگر هر دوشنبه، ساعت 5 عصر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:15  توسط خلوت لیلا  | 

 

خيلي وقت است كه دلم مي‌خواهد يك دورهِ مثنوي خواني راه بياندازم. يك جمع از بچه‌هاي عاشق مولوي.

 سينه خواهم شَرحه شَرحه از فراق       تا بگويم شرح درد اشتياق

 هر كسي كو دور ماند از اصل خويش       باز جويد شرح درد اشتياق

 آره دوره راه بياندازيم و جمع بشويم و از دفتر اول شروع كنيم به خواندن و بريم جلو تا برسيم به دفتر هفتم. ترجيحاً يك آدم با سواد شعري هم باشد كه وقتي غلط مي‌خوانيم، ايرادهايمان را بگيرد و جاهايي را كه از نظر معنايي به تفاهم نمي‌رسيم راهنمائيمان كند.

آنهايي كه موافق هستند اعلام آمادگي كنند.

 

پ ن1: آمار افرادي كه علاقمند به شركت در اين دوره هستند، در اين قسمت درج مي‌شود : ۶ نفر

پ ن2: از داوطلبان عزيز اگر كسي هست كه مي‌تواند مكان اين كار را در اختيار جمع بگذارد، لطفاً اعلام كند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:33  توسط خلوت لیلا  | 

 

در را كه پشت سرت بستي

           گفتم باز مي‌گردي.

                    اما صداي پايت توي كوچه، چيز ديگري مي‌گفت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:29  توسط خلوت لیلا  |