تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

با خاموش شدن صداي سنتورش:

شجريان بي داماد شد.

نوه بي پدر شد.

تو را نمي‌دانم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 7:32  توسط خلوت لیلا  | 

 

به ارتفاعات كه رسيديم، زير پايمان دشت‌هاي سرسبز كلاشين و لولان قرار گرفته بود. وسايل را از پشت كلاشين پائين آورديم و رهايش كرديم تا بچرد. از موقع‌اي كه به اين قسمت از كردستان عراق پيش روي كرده بوديم، اين قاطر هم با ما بود. بچه‌هاي‌ گردان براي خنده اسمش را گذاشته بودند كلاشين.

از نيمه شب گذشته بود كه جايي براي خوابيدن درست كرديم. كوله ‌و وسايل را روي هم چيديم و سنگر درست كرديم. تازه چشم‌هايمان روي هم رفته بود كه صداي انفجار گلوله توپ بيدارمان كرد. به روي شكم دراز كشيديم و دست‌هايمان را روي سر گذاشتيم. تا ساعت‌ها صداي شليك خمپاره و توپ مي‌آمد.

هوا كه روشن شد،‌ از جايمان بلند شديم. رفتيم سراغ كلاشين كه جلوتر ايستاده بود و جنب نمي‌خورد. نزديكتر كه شديم، ديديم خون ماسيده روي تركش‌هاي ريز و درشتي كه از بدنش بيرون زده. به چشم‌هايش كه نگاه كرديم، ديديم دو باريكه اشك از آن سرازير است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 19:5  توسط خلوت لیلا  | 

صدا از چند حياط آنطرف‌تر مي‌آيد.

صداي جيغ دختركي كه مشغول بازي است.

 از ته دل جيغ مي‌كشد و مي‌دود.

شاد است.

شاد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:38  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

خانم مگسه نشسته روي ميز و دارد دست و پاهايش رو ليس مي‌زند. زبانش را كه مي‌بينم، دلم قار و قور مي‌كند. هوس املت مگس مي‌كنم. با خودم فكر مي‌كنم، چند تا تخم مگس لازم است تا با آن براي سه نفر املت درست كنم؟ چند تا مگس ماده بايد داشته باشم تا تند و تند برايم تخم بگذارند؟ اگر مگس‌ها قهر كنند و تخم نگذارند چند روز بايد صبر كنم تا آنها از قهر در بيايند و برايم تخم بگذارند؟ اصلاً آيا مگس‌ها حشره‌هاي احساسي هستند كه بخواهند قهر كنند؟

چرا بايد، براي خوردن املت مگس به اين همه سوال،‌ پاسخ بدهم؟ ولش كن همان املت تخم مرغ خودمان را مي‌خورم بي هيچ حرفي.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:6  توسط خلوت لیلا  | 

 

با اكران اين فيلم و ديدن تبليغات آن ته دلم غنج رفت. دلم لك زده بود براي فيلمي كه از شدت ترس دست‌هايم را جلوي چشم‌ها بگيرم و بعد آرام آرام انگشت‌ها را باز كنم و از لاي آن فيلم را ببينم. مي‌دانستم پستچي خيلي ترسناك نخواهد بود ولي انتظار كمي ترسيدن را داشتم.

سال‌ها پيش كه سينما چهار فيلم تلالو را پخش كرد و از قضاي روزگار من تنها در خانه بودم. دو تا بالش گذاشتم و ولو شدم روي زمين. دقيقاً زير تلويزيون جوري كه پاهام مي‌خورد به ميز زير آن. بعد زماني كه به خودم آمدم ديدم دارم بدجور مي‌ترسم جاي حساسش رسيده بود كه پيام بازرگاني شروع شد و تلفن زنگ زد. خودم را كه حالا دقيقا زير ميز تلويزيون قرار گرفته بودم بيرون كشيدم و  تلفن را برداشتم. برادرم بود، گفت: «داري فيلم را مي‌بيني؟»

گفتم: «آره.»

 گفت: «ترسيدي؟»

 گفتم: «آره ولي عجب حالي مي‌ده» (آدم پر رو همينه ديگه)

هنوز هم خاطره آن شب توي ذهنم هست.

اينها را گفتم كه بداني چقدر خراب هيجان ژانر وحشت هستم و با چه اميدي رفتم سينما. اما تنها چيزي كه گيرم آمد صداي دالبي بود كه هي به من يادآوري مي‌كرد، بابا آمدي فيلم ترسناك اقلاً اداي ترسيدن را در بيار.

گفتم كه گفته باشم اگر مي‌خواهي بترسي اين فيلم بدردت نمي‌خورد. در ضمن فكر نكن پستچي فقط سه بار در مي‌زند، پستچي ما بيشتر از سه بار زنگ مي‌زند و اگر در را باز نكنيم شايد لگدي هم بزند. 

پ ن: نام فيلم: تلالو/ كارگردان: استنلي كوبريك/ بازيگر:جك نيكلسون/نويسنده: استفان كينگ.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 8:50  توسط خلوت لیلا  | 

 

 

نام فيلم: نويي

كارگردان: داگور كاري Dagur Kari

بازيگران: توماس لماركوئيس، لئوگونارسونا، لین هاندز داتیر و پیتر اینرسن

محصول 2003 ايسلند

«نویی» موفق به کسب جایزه کارگردانی از جشنواره ادینبورو، جایزه فیپرشی و بهترین فیلم نوردیک از جشنواره گوته بورگ، بهترین فیلمنامه و کارگردانی از جشنواره Edda، نشان افتخار از جشنواره ترانسیلوانیا و جایزه مووی زون از جشنواره روتردام شد.

نويي با مادر بزرگش زندگي مي‌كند، پدرش خانه‌اي جداگانه دارد ولي مدام به او سر مي‌زند. او علاقه‌اي به دبيرستان ندارد و بخاطر همين اخراج مي‌شود. بيشتر وقت خودش را در اتاق مخفي در زير زمين مي‌گذارند. اتاقي كه بعد از آمدن بهمن او را نجات مي‌دهد.

به احتمال زياد خيلي‌ از شما اين فيلم را كه از سينما چهار پخش شده، ديده‌ايد. همه اينها را گفتم تا به اينجا برسم كه بگويم صورت اين هنرپيشه يك عالمه حرف براي گفتن دارد. پسر باهوشي كه قيافه خنگ‌ها را دارد.

پسر شيرين عقلي كه عاشق دختري مي‌شود و مي‌خواهد با او فرار كند. اون صحنه از فيلم مدام توي ذهنم چرخ مي‌زند. جايي كه نويي ماشيني مي‌دزدد و تمام پس اندازش را از بانك مي‌گيرد و كت و شلواري مي‌خرد و مي‌رود سراغ دختر و به او ميگويد: «بريم؟»

دختر: «كجا؟»

نويي: «فرار كنيم.»

دختر با تعجب نگاهش مي‌كند و نويي سوار ماشين مي‌شود و مي‌رود.

خيلي دلم براي نويي تنها سوخت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 21:22  توسط خلوت لیلا  | 

 

وقتي مي‌شنوي كتاب دوستي از  هفت خان رستم گذشته و حالا توي ويترين كتاب فروشي‌ها است يك چيزي ته دلت ذوق ذوق مي‌كند.

 هنوز كتاب را نخريدم ولي مي‌دانم همه چيزش خوب است. با وجود اينكه توي اين چهار سال توي ارشاد كلي خاك خورده و سلاخيش كردند، ولي مي‌دانم خوب است. خيلي خوب مثل نويسنده‌اش.

شايد وقتي شروع به خواندن كتاب كنم، چند تايي از داستان‌ها بنظرم آشنا بيايد. طوري كه يادم بيايد كه اين‌ها را از  زبان خود سپينود شنيده‌ام. اينطوري بيشتر مزه مي‌دهد. دوباره تصويرش مي‌كنم، پشت اُپن روي آن صندلي‌ پايه بلند. عينكش را به چشم زده و داستان مي‌خواند. ما بين خوانش نيم نگاهي به بعضي از دوستان مي‌اندازد تا نمي‌دانم شايد عكس العملشان را ببيند و بعد ...

 

پ ن: مشخصات كتاب براي دوستاني كه مي‌خواهند يك مجموعه خوب ديگر را در كتابخانه‌شان داشته باشند.

نام مجموعه: سريرا، سيلويا و ديگران / نويسنده: سپينود ناجيان/ ناشر: چشمه/ 99 صفحه / 17 داستان/ قيمت: 2000 تومان.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:44  توسط خلوت لیلا  | 

 

عجب آدم خلاقي است اين آقاي گورباچف. با خودش گفته: چطور مي‌شود پول زياد به جيب زد؟ و خوب يك راه حل خوب هم پيدا كرده. زده زير آواز و آلبوم داده بيرون. استقبال خوبي هم شده. آلبومش كه برسد ايران، با اينكه از روسي سر در نمي‌آورم ولي مي‌خرمش. به دو دليل:

اولاً مي‌خواهم  بدانم كه صدايش چطور است. دوماً مي‌خواهم گورباچف و شوروي سابق و قدرت آن زمانشان برايم زنده شود. چكار كنم من هميشه اين همسايه را دوست داشتم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:55  توسط خلوت لیلا  |