
در تابستانهاي زمان كودكي وقتي براي تعطيلات ميرفتم به روستا، خيلي چيزها برايم لذت بخش بود. از جمله صداي قوقولي قوقوي خروسي كه با اينكه هوا هنوز روشن نشده بود آواز ميخواند. از خواب بيدار ميشدم و به پنجرههاي كوچكي كه بالاي در چوبي مادر بزرگ بود، نگاه ميكردم و سوسو نور را ميديدم و دوباره سرم را روي بالش ميگذاشتم و با صداي خروس ميخوابيدم. بر عكس ديگران از بي موقع خواندن خروس ناراحت كه نميشدم هيچي، خوشحال هم ميشدم.
اين روزها خيلي دلم براي اين صدا تنگ شده. يكي از دوستان يك خروس عروسكي براي بچه برادرم آورده كه وقتي بالش ر ا فشار ميدهي سه بار قوقولي قوقو ميكند. فعلاً گذاشتمش روي ميز كامپيوتر. صبحها كه بيدار ميشوم وقتي كامپيوتر را روشن ميكنم انگشتم را ميگذارم روي بالش و چشمهايم را ميبندم و تصور ميكنم توي روستا هستم.
دلم يك سفر ميخواهد، سفري كه توي آن خونه مادر بزرگ با آن ايوان بزرگ و خودش با غرولندهاي هميشگيش باشد. تا وقتي از خواب بيدار ميشوم صبحانه را با نان داغ بربري آماده كرده باشد. و وقتي ميخواهم، بروم توي نهر آنطرف جاده شنا كنم مدام بگويد با پاي گلي و لباس كثيف برنگردي و من طبقِ معمول شيطنتهاي كودكي كثيف و داغان برگردم خانه و يواشكي از پلههاي سنگي بروم بالا.
اما سالهاي زيادي است كه كسي در خانه مادر بزرگ زندگي نميكند و خانه متروكه مانده و كسي به درختهايش نميرسد. علفهاي هرز همه باغ را گرفته و براي رد شدن از ميان آنها بايد مواظب باشي تا زمين نخوري.
