تبليغاتX
Free counter and web stats خلوت ليلا

خلوت ليلا

ياد‌داشت‌هاي شبانه من

 

 

مجموعه داستان: فوتبال وسط حمام

نويسنده: محمود قلي پور

نشر: افراز
112 صفحه
قيمت: 2300 تومان

صبر نمي‌كنم تا كسي كتاب را بخواند و بگويد آها كتاب خوبي است برو بخر يا نه بگويد بدرد نمي‌خورد پولت را حروم نكن. كاري به اين كارها ندارم. كتاب محمود را بايد خواند. هر چي كه مي‌خواهد باشد. نوشته‌هايش از جنسي است كه دوست دارم. وقتي مي‌خوانم تازه مي‌شوم،‌ زنده مي‌شوم. خودم را توي دنيايش حس مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 6:50  توسط خلوت لیلا  | 

 

خيلي وقته شهر كتاب نرفتم. منظورم نشست‌هاي شهر كتاب مركزي است كه مدتي است جاش عوض شده و رفته خيابان بخارست، طبقه زيرين فرهنگستان زبان فارسي. امروز قراره آقاي مستور سخنراني داشته باشه. البته شنيده بودم مي‌خواهد در مورد سلينجر صحبت كند ولي ديروز توي اطلاعيه مربوط به سايت شهر كتاب خواندم كه برنامه در مورد اولين كتاب تا آخرين كتابش يعني «من گنجشك نيستم» است. به هر حال در مورد هر چي بخواهد صحبت كند بالاخره يك گريزي به سلينجر و كارور مي‌زند.

بعد مي‌خواهم بروم داروك. نمي‌دونم كتابفروشي داروك را توي لارستان بخاطر مي‌آوريد يا نه؟ بهر حال چند ماهي است كه شده كافي شاپ. روز افتتاحيه‌اش نرفتم. امروز بعد از نشست فرصت خوبي است كه يك سري بزنم. فكر مي‌كنم حس خيلي خوبي بهم بده. خيلي وقته كه هي داره انرژي مي‌فرسته طرفم. برم بشينم و يك قهوه با پريسا بزنم، ‌ببينم دنيا دست كيه؟

جاي دنجيه، يك سري بزنيد شايد خوشتان آمد.

پ ن: الان كه دارم اين چند خط را مي‌نويسم از داروك برگشتم. اومدم بگم حدسم درست بود. جايي دنج شبيه بارهاي خارج از كشور كه توي فيلم‌ها ديدم، بود. فوق العاده شلوغ و يك سري پشت در توي خيابان منتظر بودند تا جا خالي شود. اين را كه گفتم نه براي بازار گرمي چون به اندازه كافي مشتري دارد. حالا خودت بري مي‌بيني چه خبر است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 6:21  توسط خلوت لیلا  | 

 

الان حدود سه هفته است كه به ايميلم دسترسي ندارم. وقتي ياهو مسينجرم باز ميشه ميگه 34 تا ميل داري و با اين شمارشش حرصم را در مي‌آورد. بنا به اين  خبر  بايد تا حالا مشكل ياهو رفع شده باشد، ‌ولي نشده.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:9  توسط خلوت لیلا  | 

 

دارم در باره ساموئيل مي‌نويسم. ‌راستش را بخواهي اسم اصليش رونتگن بود كه حالا شده ساموئيل. رونتگن مربوط مي‌شود به خاطرات قبل از انقلاب آن زمان كه او زنده بود و كارخانه آبجو سازي‌اش را داشت. ما بچه‌هاي كوچه خيلي دوستش داشتيم. قديمي‌ها مي‌گفتند جهود است. مردي ساده و خوب كه بزرگترها فكر مي‌كردند خيلي مرموز است و براي همين پس از مرگش توي تمام سوراخ، سنبه خانه‌اش را گشتند تا گنجي چيزي پيدا كنند.

مي‌خواستم بگويم خاطره اين مرد آمد و نشست يك گوشه ذهنم و ولم نكرد تا قصه‌اش را نوشتم. الان كه دارم اين چند خط را مي‌نويسم، رونتگن شده ساموئيل تا اسمش داستاني‌تر شود و كارهاي ناشاياستي هم انجام داده. خوب چكار كنم داستان احتياج به كشمكش داشت و هزار ...

الان راضيم. چيز خوبي از آب در آمده.

رونتگن پير عزيز بابت خوبيت،‌ سادگيت، مهربانيت به كودكان و خاطرات خوبي كه از يك يهودي برايم به جا گذاشتي، متشكرم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:11  توسط خلوت لیلا  | 

زن رفت توي مغازه. با انگشت به پارچه گلبهي اشاره كرد. فروشنده توپ پارچه را از قفسه پايين آورد و روي پيشخوان باز كرد.

زن هنوز چشمش به پارچه‌هاي ديگر بود.

فروشنده تاقه‌ها را يكي پس از ديگري بيرون مي‌كشيد و باز مي‌كرد روي پيشخوان، كنار پارچه‌هاي ديگر.

زن: «چه رنگ‌هاي زيبايي.»

فروشنده طاقه‌هاي ديگر را هم باز كرد.

زن پارچه‌ها را طوري كنار هم چيد كه با هم هارموني داشته باشند.

فروشنده: «مثل رنگين كمان شده. از كدام خوشتان آمده؟»

زن لبخندي زد و گفت: «محشر است.»

فروشنده: «كدام را بپيچم؟»

زن موقع بيرون رفتن از مغازه گفت: «ممنون. فقط مي‌خواستم رقص رنگ‌ها را در كنار هم ببينم.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 6:39  توسط خلوت لیلا  |