دلم خوشه به نوشتن و نوشتن و باز نوشتن.
دلم خوشه به انتظار كه نميدونم كي به سر ميرسه.
دلم خوشه به آمدن فصل پائيز كه فصل خودمه.
دلم خوشه به كافه . . . و ديدن زماني، عقيده، بيداء، زهره، شيداب، خليلي، پوردانا و مجتبي عزيز كه تا چند ماه ديگر برميگردد.
دلم خوشه به اينكه سنگ صبور ديگران باشم و هيچوقت كسي سنگ صبور من نباشه.
دلم خوشه به تابلوهايي كه هديه ميگيرم.
دلم خوشه به مهر زدن به اول و وسط و آخر كتابهاي داستانم تا دوستان وقتي آنها را كش رفتند با ديدن اسمم عذاب وجدان بگيرند و كتابها را پس بيارند.
دلم خوشه به سرخوش بودنم.
دلم خوشه به زماني كه وقتي از دست بر و بچههاي روشنفكر خسته شدم، بيام توي مهمونيهاي دوستانه بچههاي مشنگ خودم و رها بشم از هر چيزي و خوش بگذرونم. (ماهي يك بار براي من كافيه شما را نميدانم.)
دلم خوشه به نگاه كردن گاه و بيگاه آلبومهاي عكس و يادآوري خاطرات.
دلم خوشه به شما كه ميآييد و اين اراجيف را ميخوانيد و ميرويد.
دلم خوشه به يك چيزهايي كه اينجا نميشه گفت.
بر و بچ زير به بازي دعوت ميشوند.
صامت، سعيد كيايي، پاتيناژ، افشين، فهيم، نگين ، عادل، فرزانه ، گوربان ، سروش