با توجه به اينكه جمعه ساعت 7 به سمت لالون حركت كردم و ساعت 8 شب رسيدم خانه، پس عنوان پستم بايد «پياده روي به لالون » باشد، اما چرا محمد شد.
محمد با وجود اينكه بيماري ام اس دارد پا به پاي ما بالا آمد اگر هم كمي كندتر از ما بود براي گرفتگي عضلاني پايش بود نه بخاطر بيماريش. محمدي كه شاید زمانی باید روي ويلچر مينشست حالا با ما از كوه بالا ميآمد. از ميان رود و صخره و يخ رد ميشد. سختي راه هيچ تاثيري روي روحيه خوبش نداشت.
مسير برگشت، توي ماشين سعي كردم فقط به حرفهايش گوش كنم. ميگفت و ميگفت براي من، پريسا، محسن و مهدي. با اعتماد بنفس ميگفت چكار كرده. همه با احترام و تحسين نگاهش ميكرديم. محمد با حرفهايش توي دل ما نشسته بود. محمد نميدانست چقدر دوستش داريم.
پ ن: اين عكس را گذاشتم، به ياد دوستاني كه اين سري نيامده بودند و البته جايشان خالي بود.
