
كِركره بالا است. آفتاب تا اولين سراميك اتاق پيش روي كرده. روي صندليش نشسته و چيزي مينويسد. موهاي فرفريش تا پشت گردن پائين آمده. هيكل نسبتاً پُري دارد، بگي، نگي رو به چاقي.
دختر چشم از او برنميدارد. به ارتفاع يك طبقه و عرض يك كوچه با هم فاصله دارند. دلهايشان معلوم نيست كجا سير ميكند؟ دل دختر كه معلوم است، دل مرد معلوم نيست كجاست؟
كار هر روزش است. آنقدر به اتاق كارش زل ميزند تا اينكه مرد براي رفع خستگي از جايش بلند شود و بيايد توي بالكن. آنموقع، نفسش را توي سينه حبس ميكند و جرات نميكند به مرد نگاه كند. سرش را ميگيرد به طرف انتهاي كوچه و زل ميزند به ناكجا آباد. هر دفعه كه ميخواهد سرش را بچرخاند به سمت ديگر كوچه، يك نگاه گذرا به مرد مياندازد.
اما مرد توي عالم ديگري است، انگار اصلا او را نميبيند. به سيگارش پك ميزند و به همه جا نگاه ميكند به جز دو سه متر بالاتر. دختر را با موهاي بلند نميبيند. شايد برايش بيش از اندازه معمولي است. و شايد بخاطر اين باشد كه دختر عرضه زل زدن به چشم مرد را ندارد. بقيه را هم همينگونه از دست داده است. با همين خجالت بيمورد.
توي اين چند ماهه فقط سه بار، دختر بعد از چرخاندن سرش و نگاه دزدانه و سريعي كه به مرد انداخته بود ديده بود كه به او نگاه ميكند. اما همان سه بار هم سريع چشم برداشته بود. اگر حتي يك بارش را هم كمي مكث ميكرد حتما همان اتفاقي كه دوست داشت ميافتاد.
. . .
