با تشكر از پونه عزيز كه من را به اين بازي اديبانه دعوت كرد.
آي آدمهاي نخستين، من حاضرم جايم را با شما عوض كنم. با شما هستم پدر و مادرهاي اوليه من.
به آزادي كه شما داشتيد غبطه ميخورم. شمايي كه بدون دغدغه نان راحت مينشستيد، داستان و قصه ميبافتيد. شبها هم دور آتش جمع ميشديد و بدون ترس از مميزي و ارشاد قصهها را براي ديگران تعريف ميكرديد.
توي قصههايتان خيلي راحت حرف ميزديد. اين را از تصويرهاي عريان و شكلكهاي رقصان، بخوبي ميتوان فهميد. وقتي ذغال را روي ديوار غار ميكشيديد، مثل ما نگران گراني كاغذ، قلم و هزينه چاپ قصههايتان نبوديد. ابزار كارتان فراوان بود و كسي بابت نوشتن روي ديوار از شما پول نميگرفت.
تخيلتان هم خيلي قويتر از ما بود. آخر شما كه توي اين چهار ديواريهاي چند متري زندگي نميكرديد.
ما وقتي پنجره را باز ميكنيم از سرو صداي ماشين و دود، فسفر مغزمان ميپرد و با سرفههاي عصبي پنجره را ميبنديم. خيره ميشويم به ديواري كه فقط سوژهاش سوسكي است كه از آن بالا ميرود. داستان هايمان پر شده از مقداري از اين حشرات البته نه ترسناك بل چندش آور.
به احتمال زياد شما هم در آن زمان لهجههاي مختلفي داشتيد. هر كدامتان با يك لهجه صحبت ميكرديد و قصهگويتان وقتي از قوم و قبيلهتان قصه ميگفت، خشمگين نميشديد. اين را به حساب ذوق و استعداد او ميگذاشتيد و در آخر دستي هم برايش ميزديد و شايد او را روي شانههايتان بلند ميكرديد و هُوراي اوليه ميكشيديد. آخر شما اصلا زندان نداشتيد يا اگر داشتيد آن را براي قابيلها كنار گذاشته بوديد، نه براي فرهيختهگاني كه براي شاد كردن دلتان قصه ميگويند.
راستي شما اصلا ميدانستيد « نشر اکاذیب، توهین و افترا»چيست؟
ميدانم، نميدانستيد. رئيس قومتان هم مثل خودتان بي شيله پيله بود و سعي ميكرد هر قصهاي را بدون غرضورزي چاپ كند.(منظور چاپ روي كتيبهها است.)
ما هم اينجا مثل شما قصه گوش ميدهيم اما با اين تفاوت كه ما با ترس و لرز اين كار را ميكنيم. كلي ميگرديم تا جايي را پيدا كنيم كه يكي از دوستان قديم اسمش را گذاشته جمع ادبي. بعد يكي از همان قصهگوها آن را اداره ميكند. از همانها كه كنار گذاشته شدند و اگر اسمش را ببري جيز ميشوي. از همانها كه توي هيچ جشنوارهاي حق داوري ندارد و براي سخنراني به هيچ جايي دعوت نميشود. آره ما اين جور جاها جمع ميشويم و داستان دوستانمان را ميشنويم. همان داستانهاي مگويي كه اگر بصورت كتاب در بيايد زمين كون فيكون ميشود و تمام قوانين كشور بهم ميريزد. عجيب اينجاست كه اين افراد همه ساده و پاك و خوب هستند و هر چه گوش ميدهم ميبينم قصههايشان هيچگونه موردي ندارد.
ميبيني جد عزيز با اينكه الان عصر تکنولوژی است و ارتباطات گسترده اما نويسندهها خوب ما خانه نشين شدند و هي مينويسند و داستانها را توي خانه انبار ميكنند. اگر هم يكي از اين كتابها از دستشان در برود و چاپ شود بايد تقاص پس بدهند. قضيه نشر اكاذيب را كه يادت است.
جد عزيز، ما الان چيزي بنام اينترنت داريم و وب. ( همان نوشتن روي سنگ است اما از نوع پيشرفتهاش) گاهي بعضي از نويسندههاي ما داستانهايشان را روي آن ميگذارند تا همه بخوانند. بد نيست ولي امان از دست بعضي از سودجوها كه بعد از مدتي آن را به سرقت ميبرند. آخر ما قانون كپي رايت نداريم.
نميداني چيست؟
فكر كن تو روي سنگت داري مينويسي يكي بيايد وقتي تو خوابي آن را بردارد و زيرش انگشت بزند و بنام خودش ببرد توي غارش. تو چكار ميتواني بكني ؟
هيچ كاري نميتواني بكني.
تازه فرض كنيم كه اين اتفاق نيفتد و نويسنده با خيال راحت نوشتههايش را روي وب بگذارد. بعد از كجا خرج زندگيش را در بياورد . هر چه فكر ميكنم ميبينم، اينترنت راه حل اينكار نيست.
اما دلم روشن است و ميدانم بالاخره آقايان به خودشان ميآيند و اين قوانين دست و پا گير را برميدارند. آنموقع توي خانههاي ما پر ميشود ازكتابهاي قصه، درست مثل غارهاي شما.
حالا من دوستان زير را دعوت به بازي ميكنم، شايد آنها راهحلي براي اينكار پيدا كنند.

