<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خلوت ليلا </title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/</link>
<description>ياد‌داشت‌هاي شبانه من </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 02:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>كافي شاپ داروك</title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:Un1pqAEbzu_1IM:http://www.oliverray.ca/coffee_drinker_print_web.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي وقته شهر كتاب نرفتم. منظورم نشست‌هاي شهر كتاب مركزي است كه مدتي است جاش عوض شده و رفته خيابان بخارست، طبقه زيرين فرهنگستان زبان فارسي. امروز قراره آقاي مستور سخنراني داشته باشه. البته شنيده بودم مي‌خواهد در مورد سلينجر صحبت كند ولي ديروز توي اطلاعيه مربوط به سايت شهر كتاب خواندم كه برنامه در مورد اولين كتاب تا آخرين كتابش يعني «من گنجشك نيستم» است. به هر حال در مورد هر چي بخواهد صحبت كند بالاخره يك گريزي به سلينجر و كارور مي‌زند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد مي‌خواهم بروم داروك. نمي‌دونم كتابفروشي داروك را توي لارستان بخاطر مي‌آوريد يا نه؟ بهر حال چند ماهي است كه شده كافي شاپ. روز افتتاحيه‌اش نرفتم. امروز بعد از نشست فرصت خوبي است كه يك سري بزنم. فكر مي‌كنم حس خيلي خوبي بهم بده. خيلي وقته كه هي داره انرژي مي‌فرسته طرفم. برم بشينم و يك قهوه با پريسا بزنم، ‌ببينم دنيا دست كيه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جاي دنجيه، يك سري بزنيد شايد خوشتان آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ ن: الان كه دارم اين چند خط را مي‌نويسم از داروك برگشتم. اومدم بگم حدسم درست بود. جايي دنج شبيه بارهاي خارج از كشور كه توي فيلم‌ها ديدم، بود. فوق العاده شلوغ و يك سري پشت در توي خيابان منتظر بودند تا جا خالي شود. اين را كه گفتم نه براي بازار گرمي چون به اندازه كافي مشتري دارد. حالا خودت بري مي‌بيني چه خبر است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 02:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ یاهو </title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:uC4NHyhp_a9h9M:http://shahabstar.persiangig.com/Red%2520Rose/yahoo-messenger.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان حدود سه هفته است كه به ايميلم دسترسي ندارم. وقتي ياهو مسينجرم باز ميشه ميگه 34 تا ميل داري و با اين شمارشش حرصم را در مي‌آورد. بنا به اين  &lt;A href=&quot;http://shomalnews.com/index.php?view&amp;sid=18716&quot; target=_blank&gt;خبر&lt;/A&gt;  بايد تا حالا مشكل ياهو رفع شده باشد، ‌ولي نشده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 14:38:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رونتگن</title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:2sHtTjJb0ZrVTM:http://www.hamshahri.net/hamnews/1383/830402/bazar/004002.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دارم در باره ساموئيل مي‌نويسم. ‌راستش را بخواهي اسم اصليش رونتگن بود كه حالا شده ساموئيل. رونتگن مربوط مي‌شود به خاطرات قبل از انقلاب آن زمان كه او زنده بود و كارخانه آبجو سازي‌اش را داشت. ما بچه‌هاي كوچه خيلي دوستش داشتيم. قديمي‌ها مي‌گفتند جهود است. مردي ساده و خوب كه بزرگترها فكر مي‌كردند خيلي مرموز است و براي همين پس از مرگش توي تمام سوراخ، سنبه خانه‌اش را گشتند تا گنجي چيزي پيدا كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مي‌خواستم بگويم خاطره اين مرد آمد و نشست يك گوشه ذهنم و ولم نكرد تا قصه‌اش را نوشتم. الان كه دارم اين چند خط را مي‌نويسم، رونتگن شده ساموئيل تا اسمش داستاني‌تر شود و كارهاي ناشاياستي هم انجام داده. خوب چكار كنم داستان احتياج به كشمكش داشت و هزار ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الان راضيم. چيز خوبي از آب در آمده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رونتگن پير عزيز بابت خوبيت،‌ سادگيت، مهربانيت به كودكان و خاطرات خوبي كه از يك يهودي برايم به جا گذاشتي، متشكرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رقص رنگ‌ها</title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:OwPuqULc3pdI4M:http://samcd.ir/ax1/226/7.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زن رفت توي مغازه. با انگشت به پارچه گلبهي اشاره كرد. فروشنده توپ پارچه را از قفسه پايين آورد و روي پيشخوان باز كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن هنوز چشمش به پارچه‌هاي ديگر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فروشنده تاقه‌ها را يكي پس از ديگري بيرون مي‌كشيد و باز مي‌كرد روي پيشخوان، كنار پارچه‌هاي ديگر. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن: «چه رنگ‌هاي زيبايي.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فروشنده طاقه‌هاي ديگر را هم باز كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن پارچه‌ها را طوري كنار هم چيد كه با هم هارموني داشته باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فروشنده: «مثل رنگين كمان شده. از كدام خوشتان آمده؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن لبخندي زد و گفت: «محشر است.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فروشنده: «كدام را بپيچم؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زن موقع بيرون رفتن از مغازه گفت: «ممنون. فقط مي‌خواستم رقص رنگ‌ها را در كنار هم ببينم.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 03:08:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قوقولي قوقو </title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:Jk7sc2_ELxCL6M:http://xs139.xs.to/xs139/09194/3451.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در تابستان‌هاي زمان كودكي وقتي براي تعطيلات مي‌رفتم به روستا، خيلي چيزها برايم لذت بخش بود. از جمله صداي قوقولي قوقوي خروسي كه با اينكه هوا هنوز روشن نشده بود آواز مي‌خواند. از خواب بيدار مي‌شدم و به پنجره‌هاي كوچكي كه بالاي در چوبي مادر بزرگ بود، نگاه مي‌كردم و سوسو نور را مي‌ديدم و دوباره سرم را روي بالش مي‌گذاشتم و با صداي خروس مي‌خوابيدم. بر عكس ديگران از بي موقع خواندن خروس ناراحت كه نمي‌شدم هيچي، خوشحال هم مي‌شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اين روزها خيلي دلم براي اين صدا تنگ شده. يكي از دوستان يك خروس عروسكي براي بچه برادرم آورده كه وقتي بالش ر ا فشار مي‌دهي سه بار قوقولي قوقو مي‌كند. فعلاً گذاشتمش روي ميز كامپيوتر. صبح‌ها كه بيدار مي‌شوم وقتي كامپيوتر را روشن مي‌كنم انگشتم را مي‌گذارم روي بالش و چشم‌هايم را مي‌بندم و تصور مي‌كنم توي روستا هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم يك سفر مي‌خواهد، سفري كه توي آن خونه مادر بزرگ با آن ايوان بزرگ و خودش با غرولندهاي هميشگيش باشد. تا وقتي از خواب بيدار مي‌شوم صبحانه را با نان داغ بربري آماده كرده باشد. و وقتي مي‌خواهم، بروم توي نهر آنطرف جاده شنا كنم مدام بگويد با پاي گلي و لباس كثيف برنگردي و من طبقِ معمول شيطنت‌هاي كودكي كثيف و داغان برگردم خانه و يواشكي از پله‌هاي سنگي بروم بالا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما سال‌هاي زيادي است كه كسي در خانه مادر بزرگ زندگي نمي‌كند و خانه متروكه مانده و كسي به درخت‌هايش نمي‌رسد. علف‌هاي هرز همه باغ را گرفته و براي رد شدن از ميان آنها بايد مواظب باشي تا زمين نخوري. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 05:33:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لعنتی‌های بی‌آبرو / تارنتينو</title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:Bpkal7KP3r9xPM:http://91.194.70.131/admin/images/newAndArticles_images/A0245.jpg&quot; border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:qfgCGfBfnbnHBM:http://images.rottentomatoes.com/images/movie/gallery/1200615/photo_131_hires.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدون شرح &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:qfgCGfBfnbnHBM:http://images.rottentomatoes.com/images/movie/gallery/1200615/photo_131_hires.jpg&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 16:44:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی</title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:w7VNUNduRp4eFM:http://binpqa.bay.livefilestore.com/y1pysr5N5-PvZ2IOSwBmbrUpC4VxqjSirWIwGHCFF5_EQqoULJ9at5ZGCnpC-EDiLccEba7jMHuz5TyCGUp_C-g_D9idPZAYRmg/9_Fleurs%2520de%2520Lisa%2520Inside%2520Wedding%2520Flowers%2520copy.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما بعد، چون از مشهد بيامديم، رخت مهماني به تن كرده و با جماعتي از ميرزا بنويس‌ها كه آنها را رغبتي تمام بود و مرا نيز ميلي عظيم، براي پايكوبي و جشن، قصد عزيمت به كرج كرديم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ما همگي از جمله مريدان او بودمي كه به مناسبت خروج او از خلوتكده‌ براي پايكوبي و جشن دست به دست هم دادمي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نقل است كه او  آن ميوه دل گلشيري رحمه الله عليه، ‌آن پخته داستان، آنكه رمانش در وزارت الارشاد محبوس مي‌باشد، رخت دامادي به تن كرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه كلام: داريم مي‌ريم عروسي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 23:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشهد</title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:3zgELoz0D3RZlM:http://xs232.xs.to/xs232/08444/mashhad990.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي‌رم مشهد، زود برمي‌گردم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سفر نه زيارتيه نه سياحتي. مي‌رم دنبال يك لقمه نون و ويسكي. اگه موفق شدم، ‌نونش را مي‌دم به شما، ويسكيش رو براي خودم نگه مي‌دارم. كاملاً عادلانه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 19:15:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه كارهايي را نبايد انجام دهيم؟ «ده فرمان»</title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:I4JSOLLOGEnaPM:http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/01/18/L00935191429.jpghttp://&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG height=13 alt=* src=&quot;file:///C:/DOCUME~1/User/LOCALS~1/Temp/msohtml1/01/clip_image001.gif&quot; width=13&gt;   -سوار پله برقي مترو كه مي‌شويد، مثل بچه آدم سوار شويد. اگر مي‌خواهيد بدويد از پله‌هاي عادي تردد كنيد، بدون اينكه به كسي تنه بزنيد. آدم باشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG height=13 alt=* src=&quot;file:///C:/DOCUME~1/User/LOCALS~1/Temp/msohtml1/01/clip_image001.gif&quot; width=13&gt;   فيلم بي‌پولي را نرويد. گول هنرپيشه‌هايش را نخوريد، وگرنه بخاطر فيلم نامه ضعيفش كلي حرص خواهيد خورد. تازه اگر يك آدم مزخرف هم كنار يا پشت سرتان بنشيند و هي دستش را توي پاكت چيپسش بكند و صداي ناهنجار در بياورد كه ديگر نور علي نور است، بعد نگوييد نگفتم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG height=13 alt=* src=&quot;file:///C:/DOCUME~1/User/LOCALS~1/Temp/msohtml1/01/clip_image001.gif&quot; width=13&gt;   وقتي مي‌خواهيد سوار قطار مترو شويد، اول بگذاريد آنهايي كه تو هستند بيرون بيايند بعد شما سوار شويد. همينطوري مثل گوسپند سرتان را نياندازيد و نرويد تو، شخصيت داشته باشيد. فكر نكنيد فقط دادن بليط نشانه شخصيت است، مورد بالا هم نشانه شخصيت است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG height=13 alt=* src=&quot;file:///C:/DOCUME~1/User/LOCALS~1/Temp/msohtml1/01/clip_image001.gif&quot; width=13&gt;   بعضي از كارها را حداقل براي يك بار بايد انجام داد. منظورم كارهايي است كه زياد هم خطرناك نيست. مثل سيگار كشيدن، اكس پارتي رفتن، آب انگوري خوردن، ... حالا نياي اين كارها را انجام بدهي و معتادِ بدبخت بشوي، بعد بگويي لايلا گفت. تو جنبه نداري من چكار كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG height=13 alt=* src=&quot;file:///C:/DOCUME~1/User/LOCALS~1/Temp/msohtml1/01/clip_image001.gif&quot; width=13&gt;   اينقدر پاچه خواري امام رضا را نکن تا بقول بعضي‌ها بطلبد و تو راهي سفر شوي. نگاه كن بنده كه از بلاد كافرستان هستم هي بيخود امام رضا مي‌طلبدم و هي من بار و بنديل را جمع مي‌كنم و مي‌روم مشهد. كم كم دارم ترانزيت مشهد تهران مي‌شوم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG height=13 alt=* src=&quot;file:///C:/DOCUME~1/User/LOCALS~1/Temp/msohtml1/01/clip_image001.gif&quot; width=13&gt;   اينقدر به فرمان‌هاي من گير نده، باور كن اينها ده تا است، چشم‌هاي تو آلبالو گيلاس مي‌چيند من چه كنم. دوباره بشمار. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 17:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصيبت</title>
<link>http://khalvateleila.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:GFlCIZHWBoDMLM:http://static.howstuffworks.com/gif/rd/considerations-to-make-before-installing-a-swimming-pool0.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين روزها بهترين ايام براي استخر رفتن است. مدارس باز شده و خيلي‌ها هم هنوز از  مسافرت برنگشته‌اند. بنابر اين از شلوغي و كثيفي آب خبري نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پنجشنبه ساعت هفت و چهل و پنج دقيقه صبح رفتم استخر. جايتان خالي، آب تميز، تميز بود. افراد كمي توي آب بودند. تعدادي زن مسن براي آب درماني آمده بودند و توي قسمت كم عمق بازي، بازي مي‌كردند و  چند نفر هم مثل من كه روز پنجشنبه سر كار نمي‌روند، توي قسمت عميق براي خودشان حالي مي‌كردند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه كلام خلوت بود. بعد از اينكه از شنا كردن خسته شدم،  رفتم سراغ خانم‌هاي آب درماني و با آنها وَرجه وُورجه كردم و با هم گپ زديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; توي جكوزي كه رفتم بدون استثناء همه از درد كمر و زانو و آرتروز مي‌ناليدند. باز توي سونا درد و ناله‌هايشان كمتر بود. توي سونا معمولاً در مورد شوهرهاي محترم غيبت مي‌كردند. منم كه هميشه دنبال سوژه، خوب گوش دادم و به چشم خواهري خوب براندازشان ‌كردم. بالاخره ديدي يك جاي داستان خواستم از پيرزني بگويم، بايد يك چيزي ديده باشم يا نه؟ همه‌ش كه نمي‌شود تخيل كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه اينها را گفتم كه آخرش بگويم يك چيزي توي همه آدم‌هايي كه ديروز آمده بودند استخر، مشترك بود. آنهم اين بود كه همه دنبال يك جفت گوش شنوا مي‌گشتند كه حرف بزنند. انگار همه تنها بودند. يعني شوهر و بچه‌شان بدردشان نخورده و آنها هنوز تنها هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و اين يعني مصيبت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 08:32:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khalvateleila&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>khalvateleila</dc:creator>
<guid>http://khalvateleila.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
