کتاب گرامافون

   قانون و پلیس، هر چه بگویند، شکایت و پرونده به هر کجا برسد، مهم نیست. همه‌ی آدم‌ها عابرین موقتی هستند که موقتی اشتباه می‌کنند، موقتی زندگی می‌کنند، موقتی یا شاید هم دائمی گرفتار می‌شوند. چاره‌ چیزها را فقط باید پذیرفت. جنگ بی‌فایده است چون هیچ کس، حریف زمان و پس و پیش شدن اتفاق‌ها نمی‌شود.

   تو معمار همه‌ی بناها نیستی. تو فقط چند تا آجر داری و باید سعی کنی آن‌ها را صاف و درست بچینی. همین. همه‌ی زندگی‌ات جنگیدی. حالا دیگر ناچار، سلاحت را زمین گذاشته‌ای، پس فقط از کنار حوادث عبور کن. هر چند موقت.

پ ن: مجموعه داستان گرامافون، نوشته مژده الفت

 

رگتایم

   امروز کتاب رگتایم دکتروف را از بین کتاب‌های کتابخانه بیرون کشیدم. انگار نه انگار هری هودینی، اِما گلدمن، ایولین نسبیت و برادر کوچیکه را می‌شناسم و قصه‌شان را می‌دانم.

دوباره خواندمش: سال 1902، در نیورشل نیویورک، پدر روی تاج سربالایی خیابان برادویو یک خانه ساخت. خانه . . .

شاتر آیلند

مهم نیست چند بار این فیلم را دیده‌ام و لذت برده‌ام.

مهم این است که آخر هفته بعد از اینکه از سر کار آمدم خانه، دی وی دی را توی دستگاه می‌گذارم و دوباره می‌بینمش و بعد از فیلم بلند می‌گویم دست مریزاد اسکورسیزی، دست مریزاد دی کاپریو، دست مریزاد فن سیدو.

 

یادش بخیر

 

ما یعنی خواهر و برادرها، اون موقع‌ها یعنی زمانی که نوجوان بودیم سر دو چیز با هم جر و بحث داشتیم. یکی سر روزنامه کیهانی که بابا عصر با خودش می‌آورد و هر کی زودتر در را به روش باز می‌کرد، اولین کسی بود که روزنامه را می‌خوند و بعد برگه‌های خونده شده را به ترتیب به بقیه می‌داد .

و دیگری مجله‌های مصوری بود که برادر بزرگتر هر هفته می‌خرید و وقتی خونه می‌آمد و پا رو پا می‌ذاشت و می‌خوند، ما کنارش می‌نشستیم و با اشتیاق به جلد مجله‌ها نگاه می‌کردیم و با هم بحث که چه کسی باید بعد از داداش بزرگه مجله را بخونه.

مجله‌ها الان توی کارتونی ته انباری خانه برادر بزرگه است و سال‌هاست داره خاک می‌خوره. از روزنامه کیهان هم فقط حوادث نابش مونده که اون موقع توی یه دفتر دویست برگی چسبانده شده بود و الان معلوم نیست خونه کدوم یک از بر و بچه‌هایمان است.

خیال راحت

 

وقتی همه چیز به خیر می‌گذرد، می‌توانی به مخده تکیه بدهی و پاهایت را دراز کنی و چای قند پهلو را با یه تکه شکلات تلخ بنوشی و یه نفس راحت بکشی.

 

نشد که نشد

امروز غروب با خودم گفتم: کاش چوب جادویی داشتم تا با تکانش همه غم‌ها را از توی دلت پاک کنم.

کاش می‌توانستم حرفی بزنم یا کاری کنم تا با همه مشکلات، بخندی و از ته دل شاد باشی.

اما نشد که نشد.

با نشان دادن جلوه‌هایی که واقعی‌تر از واقعیت به نظر می‌رسند، می‌توانیم حقیقت را آنگونه که دوست داریم، نشان دهیم.

 

پ ن: البته در حال حاضر منظورم در داستان است.

 

 

همه چی پوکیده

کسی می‌دونه چه بلایی سر وب من اومده؟